بنای یادبود آیت الله سبزواری رونمایی شد


بنای یادبود آیت الله سبزواری رونمایی شد

سبزوار - بنای یادبود آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری با حضور آیت الله سید علی و حجت الاسلام سید حسین سبزواری فرزندان این عالم فرزانه در میدان کارگر سبزوار رونمایی شد.

فرزندان آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری به همراه جمعی از طلاب و فضلای عراق و شهر مقدس قم ، امام جمعه سبزوار و رئیس کنگره بزرگداشت آیت الله سبزواری و جمعی از دیگر مسوولان و مردم سبزوار در محل این بنای یادبود حضور یافته و به مقام آیت الله سید عبدالاعلی مرجع عالیقدر جهان تشیع ادای احترام کردند. 
مسوول روابط عمومی شهرداری سبزوار گفت: در محل این بنا مزار نمادین آیت الله سید عبدالاعلی قرار گرفته و نمادی از دو محراب بر فراز آن قرار داده شده که نشانی از عروج ایشان است. 
پرستش با بیان اینکه برای ساخت این بنا حدود 500 میلیون ریال هزینه شده افزو.د: این بنای نیمه تمام در اینده نزدیک تکمیل خواهد شد. 
بنای یادبود آیت الله سید عبدالاعلی بیش از پنج متر ارتفاع دارد و ارتفاع ان با پایه بنا به هشت متر می رسد . 
این بنا به همت ستاد کنگره بزرگداشت آیت الله سید عبدالاعلی ، با جانمایی این ستاد و شورای اسلامی شهر سبزوار و با اجرای شهرداری سبزوار در مدت حدود یک ماه ساخته شد. 
بر پایه این گزارش فرزندان آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری با حضور در آرامگاه عابد زاهد دوره مشروطیت حاج میرزا علیرضا موسوی افقهی ،پدر بزرگوار آیت الله سبزواری و قرائت فاتحه نسبت به مقام شامخ این عابد و عالم بزرگ ادای احترام کردند . 
شرکت کنندگان در این آئین معنوی پیش از زیارت آرامگاه حاج میرزا علیرضا موسوی افقهی همچنین بر مزار موسس مدرسه محمدیه (مرکز تربیت مدرس قرآن کریم ) سبزوار حاضر شده و با قرائت فاتحه یاد ایشان را نیز گرامی داشتند. 
آرامگاه حاج میرزا علیرضا موسوی افقهی ،پدر بزرگوار آیت الله سید عبدالاعلی سبزواری در محل مرکز تربیت مدرس قرآن کریم سبزوار واقع در خیابان ابوریحان این شهر است 7501/7499

انتهای پیام /* 
 

شهید هاشمی نژاد

برخورد مستقيم در منش ايشان نبود ....
درآمد :
مدارا با جوانان و نفوذ در دل و جان آنان با حسن خلق و رفتار اسلامي از ويژگي هاي بارز شهيد هاشمي نژاد است ، بگونه اي كه هر كس از محضر وي استفاده برده ، هنوز هم پس از سال ها بر همان مدار سير مي كند ، در اين گفتگو نكات جالبي از اين شيوه و سلوك يگانه آورده شده است .
_ از كجا با ايشان از نزديك آشنا شديد ؟‌
در ابتداي امر بهتر است مقدمه اي در اين باره بگويم ، چون گاهي اوقات اگر براي مطلبي مقدمه اي بيان نشود ، شايد مطلب به خوبي جا نيفتد . آن دوران من به عنوان جوان 15 – 16 ساله اي بودم كه اهل مسجد و با انقلاب همراه بودم و نيازمند الگوهايي بودم . الگو آدم هايي هستند كه بتوان از آنها تقليد كرد .
در اين ميان از تلويزيون ، منابر و نماز جمعه صداي قوي به گوش مي رسيد كه با صداي ديگران كه سخنراني مي كردند تفاوت آشكاري داشت ، كلمات اين صحبت ها با دقت انتخاب شده بود ، صحبت ها پر هيجان بود . آن روزها كه به صحبت ها و كلماتي كه به گوشم مي رسيد فكر مي كنم ، احساس مي كنم كه آن سخنراني ها پتانسيل خوبي داشت . من فقط يك اسم از سخنران آن صحبت ها مي شناختم ، آقاي هاشمي نژاد .
به دنبال شناخت شخصيت ايشان به كتاب " مناظره دكتر و پير " رسيدم كه هنوز چاپ نشده بود و در نهايت توانستم چاپ پيش از انقلاب اين كتاب را كه در دو جلد تأليف شده بود پيدا كنم و با دقت خاص يك نوجوان 15 – 16 ساله مباحث آن كتاب را مطالعه و دنبال كردم . اين اولين قدم آشنايي من با شهيد هاشمي نژاد بود .
اين اتفاقات مربوط به سال 58 مي شد كه انقلاب تازه به پيروزي رسيده و هنوز روي برخي از چهره ها غبار بود و بين آدم ها و شخصيت ها مرزي نبود .
آن زمان من دبيرستاني بودم ، در هنرستان مجتمع آموزشي شيخان انجمن اسلامي به راه انداختيم ، در محله مان اولين انجمن اسلامي را با همكاري تعدادي از بچه هاي 15 – 16 ساله مسجد تشكيل داديم و نام آن را والعصر گذاشتيم . براي انجام فعاليت ها ، گرفتن پوستر و تبليغات مجبور بوديم كه به مراكزي متصل شويم و با آنها در ارتباط باشيم ، آن زمان دفتر حزب جمهوري اسلامي در مشهد در خيابان عشرت آباد بود و در طبقه بالاي آن به رايگان پوستر مي دادند .
بالطبع ما هم به حزب متصل شديم و با رفت و آمد به آنجا متوجه شديم كه شهيد هاشمي نژاد هم به حزب رفت و آمد مي كنند . اين مسئله براي من بسيار جالب بود . دو سه مرتبه آقاي هاشمي نژاد را در سالن ديدم و با ايشان سلام و احوالپرسي كردم . البته آقاي خامنه اي در ابتدا براي تشكيل حزب به مشهد آمدند و سپس از همان ابتدا مسئوليت دبير حزب جمهوري اسلامي بر عهده آقاي هاشمي نژاد بود .
خلاصه با شهيد هاشمي نژاد آشنايي پيدا كردم ، آن دوران شيخ علي تهراني مطرح شده بود و بسيار هم صحبت مي كرد . حتي در بحث هاي تلويزيوني شيخ علي تهراني در كنار اعضاي مجاهدين خلق مي نشست و انتقاد مي كرد . شهيد هاشمي نژاد در سطح شهر جلسات بحث آزاد ترتيب مي دادند .
مسجد آيت الله فقيه سبزواري بزرگترين مسجد طلاب است و در سي متري طلاب خيابان مفتح كه آن زمان به سي متري طلاب ميلان دوم مشهور بود ، قرار داشت . ما توقع داشتيم كه اين مسجد هم مورد توجه قرار بگيرد و جلسات بحث آزاد در آن برگزار شود . من به همراه يكي دو تا از بچه هاي انجمن تقاضا كرديم كه شهيد هاشمي نژاد در مسجد آيت الله فقيه سبزواري هم برنامه اي داشته باشند .
اين اولين ملاقات جدي من با شهيد هاشمي نژاد بود و مقدمات اين كار فراهم شد . خودمان پرده ها را نصب كرديم ،‌ يكي دو روز قبل هم مراسم را اعلام كرديم و از آنجا كه با تمام مساجد در ارتباط بوديم ، به عنوان بسيج و انجمن اسلامي به آنها اطلاع داديم كه قرار است آقاي هاشمي نژاد به مسجد فقيه سبزواري بيايند و سخنراني كنند .
روز سخنراني ايشان مسجد خيلي شلوغ شده بود ، به هر حال اولين بار بود كه در محله مان قرار بود شخصيتي تا اين اندازه مشهور و تا اين حد عالم و اهل فضل سخنراني كند . امام جماعت محل ما قبل از انقلاب و اوايل انقلاب جناب آقاي غروي بودند كه در حال حاضر امام جمعه نيشابور هستند ، ولي شخصيت شهيد هاشمي نژاد بسيار فرق مي كرد و براي همه جوانان از جمله من كه 15 – 16 سال بيشتر نداشتم ،‌ بسيار جذابيت داشت .
خلاصه روز موعود فرا رسيد و آقاي هاشمي نژاد به مسجد آمدند . به خاطر دارم آن روز در مسجد جمعيت زيادي حاضر شدند ، شهيد هاشمي نژاد در ابتداي صحبت هايشان مقدمه چيني كردند و بعد همه سؤالات شان را مطرح كردند . تصوير بسيار پررنگي از آن روز در ذهنم مانده است .
به ياد دارم از ميان جمعيت شخصي از شيخ علي تهراني حمايت كرد و با پرخاش به شهيد هاشمي نژاد گفت : " شما حق اهانت به روحانيت را نداريد ." در آن جمع او تنها كسي بود كه با اين قضيه مخالفت مي كرد . من آن لحظه كنار پاي شهيد هاشمي نژاد نشسته بودم ، به آقاي هاشمي نژاد گفتم : " آقا اگر اجازه بدهيد من جواب اين شخص را بدهم ." ايشان هم گفتند : " بفرماييد ."
از جايم بلند شدم و به آن شخص گفتم : " يك سؤال از شما مي پرسم ، جوابش يا بله است يا خير ." آن شخص گفت : " بفرماييد ." من گفتم : " روحاني يا غير روحاني ، آيت الله يا غير آيت الله ، شما بفرماييد اگر كسي در خط امام نباشد مورد تأييد است يا نه ؟ " گفت : " البته كه نه ."
گفتم : " خوب !‌ شيخ علي تهراني در حال حاضر اينگونه رفتار مي كنند ." ناگهان صداي الله اكبر از جمعيت برخاست . در اين ميان شهيد هاشمي نژاد گفتند : " اجازه بدهيد كه اين شخص حرفش را بزند ."
اين صحبت در آن لحظه از جانب شهيد هاشمي نژاد بسيار براي من عجيب بود ، چون ما دوره بحراني انقلاب را مي گذرانديم . با توجه به اين كه هنرستان و دبيرستان كنار هم قرار داشت ، مرتباً با بچه هاي مجاهدين در هنرستان كه راه مي افتادند و مي گفتند : " مرگ بر ارتجاع " درگير بوديم .
آن زمان سر فلكه فقيه رود مي رفتيم و مي ديديم كه بچه هاي مجاهدين خلق پوسترهايشان را چيده اند و سر چهارراه داد مي زدند : " مجاهد ، مجاهد " و نشريه مجاهد را مي فروختند و ما كمي پايين تر داد مي زديم : " منافق ، منافق " و نشريه را مي فروختيم .
البته قصد نداشتيم نشريه را بفروشيم ، فقط چهار پنج تا با خودمان مي برديم تا با آنها از اين طريق مقابله كنيم .
در دوراني كه سعي مي كرديم مجاهدين را به عقب برانيم و مرتباً با آنها درگيري داشتيم ، اين حركت از طرف شهيد هاشمي نژاد كه گفت اجازه بدهيد يكي از آنها حرفش را بزند ، بسيار جالب بود .
_ در واقع در لحظاتي كه مي شد آن شخص را محكوم يا منكوب كرد ، آقاي هاشمي نژاد به او اجازه دادند تا حرفش را بزند ؟
بله ، واقعاً اين حركت از طرف شهيد هاشمي نژاد اولين درس اخلاق براي من بود كه در آن هياهو ازدرس و زندگي و همه چيزش مي گذشتم و به مسجد مي آمدم تا پوستر نصب كنم و پرده بزنم تا عليه مجاهدين اقدامي كنم ، چون احساس مي كردم مجاهدين پايه هاي نظام را نشانه گرفته اند . البته آن زمان به عنوان يك نوجوان 15 – 16 ساله توانايي تحليل قوي نداشتم ، خلاصه اين اولين ارتباط من با شهيد هاشمي نژاد بود و بعدها آشنايي و ارتباط من با ايشان بيشتر شد .
_ آيا شهيد هاشمي نژاد فقط به عنوان يك روحاني حاذق براي شما جذابيت داشت ، يا اين كه شخصيت ايشان جذابيت هاي ديگري هم داشت ؟
آن زمان پدرم اغذيه فروشي داشت و اغذيه فروشي ايشان نزديك سينما بود ، ولي صبح هاي جمعه مادرم مرا وادار مي كرد كه به دعاي ندبه بروم ، از آنجا كه پدر بزرگم در آن محله زندگي مي كرد ، ما هم ساكن همان محله شده بوديم . براي من كه خلاء بزرگ مذهبي داشتم و به دين فقط به عنوان يك واقعه نگاه مي كردم ،‌ شخصيت يك روحاني (شهيد هاشمي نژاد) كه خوب صحبت و مطالعه را تفهيم مي كرد ، بسيار جذابيت داشت .
در عين حال در آن دوران همه چيز جذابيت هاي خاص خودش را داشت . جذابيت هاي منفي در ذهنم نيست ، چون نسل من چنان غرق شور و هيجان مسائل انقلابي بود كه اصلاً اين جذابيت هاي منفي را نمي ديد و به مسئله ديگري غير از انقلاب فكر نمي كرد .
به طور مثال من هر جا مي نشستم ، اين براي من يك افتخار بود كه در سال 1344 از امام پرسيدند : " سربازانت كجا هستند ؟ " امام (ره) فرمودند : " سربازان من در گهواره ها هستند ." اتفاقاً آن روز من در آغوش مادرم به همراه پدر در بازار تهران بودم و صداي تيراندازي هم به گوش مي رسيد ، در دوران نوجواني وقتي به اين قضيه و امثالهم فكر مي كردم ، از اين كه من هم جزو سربازان امام (ره) بودم بسيار افتخار مي كردم .
جذابيت ايشان هم در ظاهر و هم در نوع برخورد و نوع لباس پوشيدن شان بود . مثلاً آن روزها يك روحاني بود كه با دمپايي ، يقه چرك و لباس مندرس بدون اتو براي سخنراني به هنرستان مي آمد و اين را نوعي ساده زيستي تلقي مي كرد ، در حالي كه شهيد هاشمي نژاد اينگونه نبودند . ايشان لباس اتو كرده مي پوشيدند و هميشه عطر مي زدند ، محاسن شان را اصلاح مي كردند و بسيار خوش برخورد ، خوش كلام و تميز بودند . يعني خلاف جرياني كه آن موقع اتفاق افتاده بود كه مندرس بودن يك ارزش محسوب مي شد ، رفتار مي كردند .
خود من هم اوركتي داشتم كه موقع رنگ زدن ديوار انجمن مي پوشيدم و از بس رنگ روي آن مانده بود ، گاهي اوقات كه شب ها شك مي كرديم فردا چه رنگي با خود ببريم ، بچه ها اوركت مرا پهن مي كردند و مي گفتند : اين رنگ قشنگ تر است . يعني تا اين حد رنگ روي آن پررنگ بود و من هميشه هم اين اوركت را به تن مي كردم و اسم اين كار را هم مبارزه با نفس گذاشته بودم .
اين شرايط آن دوران بود ، ولي در اين شرايط با روحاني اي برخورد كرده بوديم كه سفارش مي كرد و اصرار داشت كه تميز و خوب راه برويد . شايد اولين كسي كه در مورد پوشيدن آن اوركت به من تذكر داد ، ايشان بودند . شهيد هاشمي نژاد به من گفتند : " آقاي براتي ! اين چه لباسي است كه بر تن مي كني ؟ " من گفتم : " چون موقع رنگ كاري مي پوشم رنگي شده است ." ايشان گفتند : " خب ! پس فقط موقع رنگ كردن اين را بپوش ."
من هم جواب مي دادم : " بالاخره بايد به هر طريق با نفس مبارزه كرد . " شهيد هاشمي نژاد در جواب گفتند : " بچه جان ! پسر جان ! مگر با لباس مي شود با نفس مبارزه كرد ؟ تو بايد لباس تميز و آراسته اي به تن كني و ديگران را از اين طريق تحت تأثير قرار دهي ."
وضعيت مالي ما آن زمان خوب بود و مي توانستم لباس مناسب به تن كنم ، اما اين كار را انجام نمي دادم ، در واقع به خاطر جو حاكم بر آن دوران اگر گوشه كفشم پاره بود افتخار مي كردم . در اين ميان صحبت هاي آقاي هاشمي نژاد ضد جريان فكري ذهن من بود ، نسل امروز ما شايد آنچه را كه گفتم درك نكند .
اگر فرصت بود ساختمان حزب را كه در حال حاضر درمانگاه شده است ، به شما نشان مي دادم تا چند عكس از جاهاي مختلف آن بيندازيد ، البته اگر فضاي آن را تغيير كاربردي نداده باشند . حزب در ساختماني بالاي حمام قرار داشت ، كنار آن هم يك ساختمان اداري بود ، روبروي آن هم كوچه اي بود كه مقابل پمپ بنزين عشرت آباد بود .
وقتي شهيد هاشمي نژاد وارد ساختمان مي شدند تا به سالن انتهاي طبقه دوم بروند ،‌ ما بچه ها همگي دور ايشان جمع مي شديم ، سلام مي كرديم و ايشان هم به گرمي مي گفتند : " سلام ، چطوري پسرم ." جوانان به خاطر جذابيت هاي ضد سيستمي كه آقاي هاشمي نژاد داشتند ، جذب ايشان مي شدند .
در حال حاضر كه از آن روزها برايتان صحبت مي كنم ،‌ هنوز برخورد خوب ايشان را با نوجوانان و جوانان احساس و لمس مي كنم . شهيد هاشمي نژاد هيچ وقت از جوانان فاصله نمي گرفتند و در واقع با جوانان سر و كار داشتند . حتي هدف ايشان از نوشتن كتاب " مناظره دكتر و پير " تأثير گذاري بر جوانان بود . ايشان آن كتاب را كه براي پيرمردها ننوشته بودند ، با وجود اين كه مطالب آن كتاب براي يك نوجوان 15- 16 ساله سنگين بود ، من آن كتاب را با دقت خواندم و مطالب آن تأثير زيادي بر من گذاشته بود . مثلاً ماجراي قطار ، متأسفانه نمي دانم چرا بعد از انقلاب اين كتاب مجدداً چاپ نشد .
دومين بار زماني با ايشان برخورد جدي تري داشتم كه تصميم گرفتم به حزب كمك كنم . تا جايي كه به خاطر دارم مدتي وظيفه نوشتن را بر عهده داشتم . جوان ابتدا كمي شناخت پيدا مي كرد و بعد وارد كار مي شد . من در قسمتي كه مشغول به كار بودم به شهيد هاشمي نژاد گفتم :‌ "‌ اين كار را همه مي توانند انجام دهند ، ولي من دوست دارم در اتاق تبليغات كار كنم ."
بعد از اتاق بايگاني ، اتاق آقاي هاشمي نژاد قرار داشت و در كنار آن هم اتاق بزرگتري بود كه در طبقه پايين مشابه آن اتاق را مخصوص امور تبليغات قرار داده بودند . حزب تعدادي گرافيست را كه كارهاي خطاطي و گرافيستي را حرفه اي تر انجام مي دادند آورده بود و فعاليت هاي آنها براي من كه در انجمن اسلامي فعال بودم و در انجمن هم گاهي اوقات تصميم مي گرفتيم ، روي ديوارها چيزي بنويسيم جذابيت داشت .
من از ابتدا خطاط نبودم ، ولي از آنجا كه مرتباً روي ديوارها مي نوشتم ، خطاطي ام خوب شده بود و در واقع نستعليق را روي ديوارها ياد گرفتم و براي ياد گرفتن آن كلاس نرفتم . گرافيست ها روي طرح هايي كار مي كردند . من تقاضا كردم كه با آنها همكاري كنم . آقاي هاشمي نژاد گفتند : " ايرادي ندارد ، با آنها همكاري كن ."
پسر جواني كه دو سه سال با من اختلاف سن داشت ، كارها را انجام مي داد . آقاي هاشمي نژاد به او اطلاع دادند كه آقاي براتي در كارها به شما كمك خواهد كرد ، تمام عشق و علاقه من كليشه زدن بود ، كم كم در پرده زدن و روي پرده نوشتن با حزب همكاري كردم .

_ پس شهيد هاشمي نژاد واسطه شدند كه شما در بخش تبليغات حزب مشغول به كار شويد ؟
بله ، البته به شما حق مي دهم كه تعجب كنيد و اين سؤالات را بپرسيد ، چون امروز اگر بخواهيد با مسئول دفتر و يا حتي افراد رتبه هاي پايين تر ملاقات كنيد ، ابتدا بايد با مسئول دفتر او هماهنگ كنيد . حتي ممكن است در ابتدا اجازه ملاقات هم داده نشود .
اما در آن زمان چون مسائل امنيتي مثل حالا مطرح نبود ، ملاقات هم خيلي راحت صورت مي گرفت و شهيد هاشمي نژاد شخصيت غير قابل دسترسي نبود و به راحتي امكان داشتيم با ايشان صحبت كنيم .
يك بار هم به خاطر دارم با چند نفر در سالن مي خنديديم ، شهيد هاشمي نژاد يكي دو بار آمدند و به ما نگاه كردند ، ولي ما از رو نمي رفتيم و همچنان مي خنديديم ، دفعه سوم كه شهيد هاشمي نژاد آمدند به ما گفتند : " يك چيزي بگوييد كه ما هم بخنديم ." و با گفتن اين حرف تازه ما متوجه شديم كه نبايد مي خنديديم .
من از ايشان عذرخواهي كردم ، ولي شهيد هاشمي نژاد گفتند : " نه ، خب چيزي بگوييد كه ما هم بخنديم و از اين حال و هوا بيرون بياييم ." ايشان اصلاً با ما برخورد بدي نكردند ، بعد به اتاق شان رفتند و ما هم با شرمندگي از آن اتاق بيرون آمديم . اين ماجرا سومين برخورد جدي من با ايشان بود .
همان طور كه گفتم در آن دوران بنيان هاي اخلاقي مثل اين دوران قوي نبود ، ما بچه هايي بوديم كه از زمان پيش از انقلاب آمده بوديم و آثار اخلاقي ، رفتاري و كرداري پيش از انقلاب برايمان مانده بود و هنوز مثل امروز منشورهاي اخلاقي و تريبون هاي رفتاري وجود نداشت .
فضا به حدي سياسي بود كه كمتر روي مسائل اخلاقي دقت مي شد و هر كسي اخلاق خاص خودش را داشت ، يكي برون گرا بود و يكي خيلي درون گرا بود و مثلاً اين طور نبود كه يك نفر به ديگري بگويد كه شما بر اساس مباحث اخلاقي اين كار را درست يا غلط انجام داده ايد .
_ آقاي هاشمي نژاد به عنوان دبير اول حزب جمهوري اسلامي در استان خراسان ، برنامه روزانه شان چه بود و بيشتر روي چه فعاليت هايي متمركز مي شدند ؟
من زياد دقيق نمي شدم ، اما مشاهده مي كردم كه هر بار از پله هاي ساختمان بالا مي آمدند ، يك بار به همه اتاق ها سر مي زدند و با همه خوش و بش و احوالپرسي مي كردند (در واقع نظارت ميداني داشتند) . بعد به اتاقشان مي رفتند و به امور ارباب رجوع و ساير كارها رسيدگي مي كردند .
آن زمان آقاي سيد هادي خامنه اي در طبقه پايين اتاقي داشتند ، حزب انتشاراتي هم داشت كه مطالب آن با بسم اللهي كه به شكل دايره بود چاپ مي شد و كار اين انتشارات به تازگي در حوزه هاي سياسي ، اجتماعي به راه افتاده بود و بالطبع عده اي از بچه هاي شاعر و نويسنده آثارشان را ارائه مي دادند تا چاپ شود .
يك روز دو نفر شاعر به اتاق آقاي سيد هادي خامنه اي آمدند تا كارشان چاپ شود ، آقاي هادي خامنه اي با آن دو نفر مشغول صحبت بودند كه در همين اثنا شهيد هاشمي نژاد وارد اتاق شدند ، با آقاي هاشمي نژاد احوالپرسي كردند .
آن دو جوان هم كمي فاصله گرفته بودند ، وقتي آقاي هاشمي نژاد از اتاق بيرون رفتند ، يكي از آنها به آقاي هادي خامنه اي گفت : " اگر من با آقاي هاشمي نژاد صحبت كنم ، مي توانم ايشان را مجاب كنم كه اثر ما را چاپ كنند ." آقاي هادي خامنه اي گفتند : " نه ، اگر من بگويم چاپ مي شود و در غير اين صورت چاپ نخواهد شد ." اين تصوير روشني است كه از آن روز به خاطر دارم .
من وقتي وارد ساختمان مي شدم ،‌ راهم را مي گرفتم و يك راست وارد بخش تبليغات مي شدم ،‌ اما همان طور كه گفتم شهيد هاشمي نژاد وقتي وارد ساختماني مي شدند به همه سر مي زدند . گاهي اوقات كه ما در اتاق مشغول كار بوديم و رنگ در اتاق ريخته شده بود ، ‌ايشان مي آمدند و مي گفتند : " خوب ماشاءالله اينجا را تميز كرده ايد و هيچی رنگ در اتاق نريخته ايد ،‌ما بارها در جلسات گفته ايم اينجا امانت است و قرار است اينجا را به صاحبش برگردانيم ، خيال كرديد شايد صاحبش سند را به نام ما زده است ؟ "
خلاصه با ما مزاح مي كردند و ما هم مي خنديديم و به ايشان مي گفتيم : " حاج آقا ، ما چندان وارد نيستيم و گاهي اوقات رنگ ها مي ريزند ، اگر شما چند نيروي وارد و حرفه اي بياوريد ، اين اتفاق نخواهد افتاد ."
به خاطر دارم آقاي اسماعيل قوچاني كه در قيد حياتند و خطاط معروفي هستند ، براي انجام كارهاي خطاطي به حزب آمده بودند . البته اگر با ايشان و يا آقاي رضائيان كه نقاش هستند مصاحبه كنيد ، قطعاً مفيد خواهد بود . آن زمان تازه دستگاه اوپك آمده بود . ما براي خطاطي از حروف بزرگ استفاده مي كرديم و روي آن خط جمله مورد نظر را مي نوشتيم .
مثلاً مي نوشتيم ، امام خميني ، جنگ ... اين كلمات را كنار هم روي كاغذ طلق مانند يا بي رنگ مي نوشتيم ، بعد مي گذاشتيم اين دستگاه آنها را بزرگ مي كرد ، آن زمان به ذهن مان نمي رسدي كه حروف را كليشه كنيم و براي نوشتن كلمات و جملات از كنار هم قرار دادن حروف استفاده كنيم .
با وجود اين با داشتن دستگاه اوپك از بسياري از مراكز جلوتر بوديم . حتي مراكز ديگر دستگاه ما را قرض مي گرفتند تا كارهاي تبليغاتي شان را انجام دهند . آن زمان مثل حالا امكانات نبود ، تنها امكانات ما رنگ بود كه البته رنگ را هم از شركت مي گرفتيم ، خلاصه وسايل به سختي تهيه مي شد ، ولي با وجود اين ، آثار تبليغاتي كه حزب انجام مي داد ،‌ هميشه خوب بود .
دستگاه اوپك را تازه براي حزب آورده بودند و ما يك روز كه اتاق را تاريك كرده بوديم و در اتاق مشغول به كار بوديم ، شهيد هاشمي نژاد در را باز كردند و وارد اتاق شدند . البته من فقط حائلي از نور ديدم . لازم به ذكر است كه بگويم برادر آقاي هاشمي نژاد شباهت بسياري به ايشان داشت ، فقط شهيد هاشمي نژاد كمي چاق تر از برادرشان بودند . ايشان سري به اتاق زدند و بعد از اتاق خارج شدند و در را آرام پشت سرشان بستند .
اين اقدامات و رفتارهاي ايشان روي من هم بسيار اثر گذاشته بود و من هم مشابه رفتارشان با ديگران برخورد مي كردم ، مثلاً در كارها به بچه هاي ديگر كمك مي كردم ، وقتي بچه ها مشغول كار مي شدند ، آرام و بدون اين كه مزاحم كارشان بشوم ، به آنها سر مي زدم .
شهيد هاشمي نژاد الگوي عملي من بودند و برخورد مستقيم در منش ايشان نبود . به خاطر دارم زماني كه آقاي هاشمي نژاد به شهادت رسيدند ، شرايط حادي بر حزب حكمفرما بود . در حزب بخشي بود كه از آنجا به مساجد فيلم برده مي شد و در مساجد پخش مي كردند . برنامه ها هماهنگ شد و در مسجد هم تبليغات كرديم ، اما برادر شهيد هاشمي نژاد شب به مسجد نيامدند .
خلاصه آن شب فوراً يك سخنران به منبر رفت و از جمعيت عذرخواهي كرد و به حاضرين گفت كه برنامه اي براي برادر شهيد هاشمي نژاد پيش آمده و نتوانستند در مراسم حاضر شوند . روز بعد برادرشان را ديدم و گفتم : " چرا اين كار را كرديد و به مراسم نيامديد ؟ " ايشان گفتند : " نشد كه بيايم ، برادرم مراسم داشت و اشتباه شده بود ."
گفتم : " مرد حسابي اين همه تبليغات كرديم ." خلاصه با برادر شهيد هاشمي نژاد بحث كردم و كار به بگو مگو كشيده شد و در همان عصبانيت به او گفتم : " اي كاش كمي هم از اخلاق برادرت بهره مي برديد ."
شهيد هاشمي نژاد خيلي مرد بامنشي بودند . اگر اشتباهي مي كردند معذرت خواهي مي كردند . چند نفر از بچه ها هم ايستاده بودند ، آن روز چون فشار كاري روي ما بود ،‌ عصباني شده بودم . البته چند روز بعد از برادر شهيد هاشمي نژاد عذرخواهي كردم و حتي خواستم دستشان را هم ببوسم .
خلاصه شب هاي بعدي برنامه ها را ادامه داديم . براي برنامه هاي حزب مسائلي پيش آمده بود ، زماني كه آقاي جلال الدين فارسي به عنوان كانديداي حزب رأي نياورد ، بچه هاي حزب احساس شكست كردند . با رأي آوردن بني صدر شرايط حاد شده بود ، بچه هاي حزب هم كه كار حزبي نكرده بودند و فكر نمي كردند حالا كه در انتخابات شكست خورده ايم ، بهتر است براي دوره بعد تلاش كنيم ، احساس مي كردند چون انسان هاي ارزشي هستند ، نظام مال آنهاست و بايد در انتخابات رأي مي آوردند .
آن زمان شرايط تحزب در كشور راه نيفتاده بود و مي گفتند : " چرا آقايان شرايطي را مهيا نكردند كه كانديداي حزب رأي بياورد ؟ " حتي به فرمايش امام كه فرموده بودند : " ميزان رأي ملت است ." به خاطر دارم مردم جلوي حزب جمع شده بودند و شعار مي دادند : " فقط جلال ، فقط جلال " .
اتفاقاً مقام معظم رهبري هم در مشهد بودند . ايشان آن روز از پله ها پايين آمدند و جلوي پله ها صندلي گذاشتند و روي صندلي ايستادند و شروع به صحبت كردند و شرايط را براي همه توضيح دادند . البته شهيد هاشمي نژاد نبودند . بعدها كه شرايط حادي پيش آمد آقاي حبيبي كانديداي حزب شدند ، ولي نتوانستند رأي بياورند .
خلاصه جا افتادن اين مسئله براي بچه هاي حزب كه اين گفتگوهاي دروني را داشتند كمي سخت بود و زماني كه اين مسائل پيش آمد ، به جاي اين كه به برگزار نشدن اين برنامه و برنامه هايي از اين دست فكر كنيم ، بيشتر نارحت اين قضيه بوديم كه مردم نظرشان نسبت به حزب جمهوري اسلامي عوض شده است ، در حالي كه اصلاً‌ اين طور نبود و حتي چند روز بعد با گذاشتن چند پروژكتور ، فيلم افطار خونين و يك فيلم ديگر را در مسجد پخش كردند .
_ در شرايط روي كار آمدن بني صدر درباره شهيد هاشمي نژاد برايمان بگوييد .
به خاطر دارم با روي كار آمدن بني صدر و مسئله انتخابات در دلم عقده اي جمع شده بود ، در همين اثنا يك روز خوب خاطرم هست در راهروي حزب شهيد هاشمي نژاد را ديدم ، خيلي ناراحت بودم ، با ايشان سلام و عليكي كردم ، ايشان از من پرسيدند : " آقاي براتي ! چه شده است ؟ " گفتم :‌ " حاج آقا ! بني صدر رئيس جمهور شده است ."
و خلاصه برايشان از شرايط حاكم بر جامعه حرف زدم ، آقاي هاشمي نژاد گفتند : "‌ مطمئن باش ، بني صدر نمي تواند دوره چهار ساله اش را ادامه دهد و پايان خوشي نخواهد داشت ." شهيد هاشمي نژاد بصيرت بالايي داشتند ، زماني كه به شهادت رسيدند نهايت كار بني صدر را ديدم ، هنوز صحبت هاي آن روز آقاي هاشمي نژاد را به خاطر مي آورم و براي من عجيب بود كه ايشان با چه بينشي آن روز اين مسئله را پيش بني كرده بودند .
من در آن سن و سال بينش چنداني نداشتم كه بتوانم به راحتي مسائل را تحليل و پيش بيني كنم ، امروزه با وجود روزنامه ها و رسانه هاي مختلف ، اطلاعات خوبي را دريافت مي كنم به همين دليل به راحتي مي توانم قضاوت كنيم كه مثلاً اين شخص روي كار مي آيد و يا ديگري بركنار مي شود ،‌ فلان دولت موفق مي شود يا خير .
آن زمان فقط روزنامه آيندگان و روزنامه مجاهدين خلق و روزنامه كيهان و اطلاعات بودند كه مي توانستيم مطالعه كنيم ، حزب جمهوري اسلامي هنوز چندان راه نيفتاده بود كه بتواند روزنامه اي منتشر كند . خلاصه تعداد روزنامه ها كم بود .
_ گاهي اوقات هم روزنامه اطلاعات به دست طرفداران تفكرات خاصي مي افتاد ، آيا درست است ؟‌
بله ، مسلماً مطالب آن را براي مطالعه از روزنامه مجاهدين بيشتر قبول داشتيم ،‌ چون اطلاعات درباره حضرت امام (ره) هم مطالبي چاپ مي كرد . ما در مقابل مجاهدين موضع گيري مي كرديم و كارهايي را انجام مي داديم ، مثلاً‌ در همان مسيري كه روزنامه مجاهدين فروخته مي شد ، ما هم لوازم انتشارات حزب را مي برديم .
به آقاي هاشمي نژاد مي گفتيم : " وسايل را به ما بدهيد كه به آنجا ببريم ." شهيد هاشمي نژاد مي گفتند : " صلاح نيست برويد ." مي گفتيم : " آقا شما به صلاح بودنش كاري نداشته باشيد ، به آقاي رضايي بگوييد وسايل را به ما بدهد ،‌ ما دوست داريم برويم ." خلاصه گروهي به آنجا مي رفتيم ، چون مي دانستيم درگيري مي شود . در واقع در عرض يكي دو ساعت با آنها درگير مي شديم و برنامه هاي آنها را به هم مي زديم و آنها هم برنامه هاي ما را به هم مي ريختند .

_ واكنش شهيد هاشمي نژاد در مقابل اين قبيل كارها چه بود ؟
ايشان با اين اقدامات موافق نبودند ، البته چون مي دانستند كه ما چقدر شور و هيجان داريم مطمئن بودند كه اگر از ايشان وسيله نگيريم ، وسيله ها را از جاي ديگر تهيه مي كنيم . لازم به ذكر است كه بگويم منافقين روي حزب خيلي حساس بودند ، طوري كه فكر مي كردند اگر بخواهند به نظام شليك فرهنگي كنند و نظام را مورد هدف قرار دهند ، بايد حزب را مختل كنند تا از اين طريق نظام به هم بريزد .
علت اين تفكر از سوي منافقين اين بود كه بسياري از شخصيت هاي مهم كشور از جمله شهيد بهشتي ، مقام معظم رهبري در حزب فعاليت مي كردند . در آن دوران ما شهيد بهشتي را به عنوان چهره برجسته مي دانستيم ، چون ايشان به نظر من در آن دوران گفتمان متفاوتي داشتند و صحبت هايشان به سخنان شهيد هاشمي نژاد بسيار نزديك بود .
يك روز در مراسم نماز جمعه آيت الله خامنه اي نماز خواندند ، ايشان بسم الله گفتند و شروع به اقامه نماز كردند . نماز خواندن ايشان بسيار زيبا و دلنشين بود و من از نحوه نماز خواندن ايشان به گريه افتادم و برايم جالب بود كه ايشان چقدر نماز را قشنگ اقامه مي كنند .
قبل از انقلاب مقام معظم رهبري در مسجد كرامت واقع در چهارراه شهدا قاري قرآن بودند ، من از حاج حكيم با استادم آقاي هروي كه خدا نگهدارشان باشد ، بعد از برنامه به آنجامي رفتيم و همانجا احساس كردم كه آيت الله خامنه اي چقدر قرائت قوي داشتند .
_ آيا شما در روز شهادت آقاي هاشمي نژاد در حزب بوديد ؟‌
آن روز من با دوستان در حزب تماس گرفته بودم و پرسيدم : " آيا پوستر جديد رسيده است ؟ " اما دوستان در جواب گفتند : " بدبخت شديم ." گفتم : " مگر چه شده است ؟ " گفتند : " آقاي هاشمي نژاد به شهادت رسيده اند ." من با سرعت خود را به حزب رساندم . وقتي رسيدم پيكر ايشان را برده بودند .
من پايين نشستم و بعد با بچه ها به طبقه بالا رفتيم ،‌ خون به تمام ديوارها پاشيده شده بود ، اين صحنه حال مرا بسيار منقلب كرد ، چند تا از دوستان هم در راه پله ساختمان حزب به شدت گريه مي كردند ، اگر از من بخواهيد كه اسامي بچه ها را كه آن روز در ساختمان بودند نام ببرم ، اسم هيچ كس را به ياد نمي آورم ، اما چهره هاي دوستان را هنوز به ياد دارم ، بچه ها بسيار گريه مي كردند .
_ آيا خاطره ديگري از شهيد هاشمي نژاد به ياد داريد ؟
در آن دوران تنها ابزار بچه هاي انقلاب براي بيان موانع ، فريب ها و تهمت ها ، تريبون نماز جمعه بود . مردم حضور قوي و گسترده اي در مراسم نماز جمعه داشتند ، حضور در مساجد متفاوت و بسيار مفيد بود . به ياد دارم كه سخنراني هاي شهيد هاشمي نژاد در مراسم نماز جمعه بسيار پرشور و كوبنده بود و در اين سخنراني ها بيشتر مسائل و اتفاقات روز را بيان مي كردند و به تحليل مباحث سياسي روز مي پرداختند .

آقای علی نهاوندی (پژوهشگر )

آقای علی نهاوندی (پژوهشگر )

در یکی از روزهای سال 1348 هجری شمسی در تهران، در خانواده‌ای مذهبی کودکی دیده به دنیا گشود که نام او را علی نهادند. ایشان دوران نوجوانی را در دامان پر نور خانواده گذراند. به سبب علاقه وافر به تحصیل دروس علوم دینی در سال 1365 وارد حوزه علمیه شد. مقدمات را در محضر اساتیدی چون: «حجت هاشمی خراسانی» گذراند. پس از آن سطوح فقه را از محضر بزرگانی چون: «فقیه سبزواری»، «آیت الله صالحی» و «مروارید» کسب فیض کرد.
در سال 1370 چونان پرنده‌ای که در پی آشیانه خود بوده است؛ به قم، عش آل‌ محمد وارد شد و به تکمیل دروس حوزوی پرداخت و درس خارج را در محضر آیات عظام: «شیخ جواد تبریزی»، «هادوی تهرانی» و «سید کاظم حائری» گذراند. در کنار تحصیل از امر تربیت طلاب علوم دینی غافل نماند و در مدارس حوزه علمیه قم و مشهد، بر کرسیّ استادی نشست. از سوی دیگر نامبرده جهت تبلیغ دین خویش، سفرهای متعدد تبلیغی به خارج از کشور داشته است که از آن جمله می توان: (هند، مالزی و اوکراین) را نام برد.

http://anahavandi.andishvaran.com/fa/Profile.html?UserID=1690