خاطره آیت الله برقعی از سفر به سبزوار و ورود به منزل آیت الله حاج میرزا حسن سیادتی 

 

]مسافرت با آيت الله كاشاني[

بالاخره طولي نكشيد باز همان ديكتاتوري شاه برقرار شد و در سال 1328 و 1329 شمسي به تهران آمدم؛ زيرا به آيت الله سيد ابوالقاسم كاشاني[14] كه در تهران تا اندازه اي شهرت داشت و مانع ديكتاتوري شاه بود، ارادت داشتم، ولي علماي ديگر اكثرا نان را به نرخ روز مي‌خوردند و يا با شاه موافق بودند و يا ساكت.

آيت الله كاشاني معتقد بود كه بايد در انتخابات مجلس شوري دخالت كرد و از طريق مجلس به اصلاحات پرداخت و لذا در ايام انتخابات كه مي‌شد دولت از وجود ايشان بسيار خائف بود.

در سال 1328 شمسي در زمان رئيس الوزرايي احمد قوام، آيت الله كاشاني قصد دخالت در انتخابات كرد تا از تعداد وكلاي انتصابي دربار در مجلس بكاهد. نويسنده از دوستان صميمي‌آيت الله كاشاني بودم و تابستانها كه مي‌آمدم تهران به منزل ايشان وارد مي‌شدم، در همين سال بود كه به من فرمودند شما برويد يك ماشين دربست كرايه كنيد براي سفر به خراسان، اين بنده نيز چنين كردم و مهياي مسافرت شديم. آقاي شيخ محمد باقر كمره اي و يكي دو نفر ديگر نيز حاضر شدند با نويسنده و آقاي كاشاني و يكي از فرزندانشان كه جمعا شش نفر مي‌شديم به طرف مشهد حركت كرديم، دولت از مسافرت ما وحشت داشت كه مبادا در شهرهاي بين راه، ايشان وكلايي را براي مجلس تعيين و پيشنهاد كند و مردم را ترغيب كند به انتخابات و تعيين نمايندگاني كه خيرخواه ملت باشند، و لذا چون ما از تهران حركت كرديم، شهرهاي بين راه مطلع و آماده استقبال شدند و از آن طرف دولت به مامورين شهرستانهاي بين راه ابلاغ كرده بود كه تا مي‌توانند اخلال كنند و بهانه اي بدست دولت بدهند كه آيت الله كاشاني را به تهران برگردانند.

چون ما وارد سمنان شديم، مردم طاق نصرت زده و به استقبال پرداخته و علامه سمناني يعني آقاي شيخ محمد صالح مازندراني كه أعلم العلماي آن نواحي بود به استقبال آمد و ايشان را به مسجد سمنان دعوت كرد، پس از ورود به سمنان قرار شد به مسجد برويم و آقاي كاشاني نماز جماعت بخواند و اينجانب يا يكي ديگر از همراهانش سخنراني كنيم دكتري به نام سيد رضي خان را كه البته مرد با ايمان و چيز فهمي ‌بود براي وكالت سمنان انتخاب كنند. در اينجا آقاي كمره اي سخنراني كرد، پس از آنكه خواستيم از سمنان خارج شويم در هنگام خروج، صداي شليك گلوله بنلد شد، معلوم شد شهرباني خواسته زد و خوردي و يا سر و صدايي ايجاد كند كه بهانه اي به وجود آورد و آقا را برگرداند ولي دير دست به كار شده بود؛ زيرا ما از سمنان خارج شده و در راه دامغان بوديم.

به هر حال ظهر را در دامغان مانده و منزل يكي از اهل علم نهار را صرف كرديم و سپس به طرف شاهرود حركت كرديم در نزديكي شاهرود به جايي رسيديم نه نام ده ملاكه طاق نصرت زده بودند و مردم به استقبال آمده بودند و خواهش كردند كه ما پياده شويم و چايي و شربتي صرف كنيم، لذا پياده شديم، پس از ساعتي خواستيم حركت كنيم ديديم دسته دسته جمعيت از طرف شاهرود به استقبال آمده و شعار مي‌دادند و از جمله مي‌خواندند:

سيد ما، سرور ما، خوش آمدي

 

نايب پيغــمبر ما، خوش آمدي


ناگهان ماشيني پيدا شد كه از طرف تهران آمده بود و يك سرهنگ و عده اي سرباز در آن بود كه پياده شدند، و جلو ماشين آقاي كاشاني را گرفتند و با ايشان نجوا كردند. و پيدا بود مأموريت داشتند كه ما را به تهران برگردانند، چون جمعيت زياد بود آشكارا چيزي نگفتند، پس از آنكه صحبتشان تمام شد، آقاي كاشاني به ايشان گفته بود بگذاريد ما برويم شاهرود، آنجا تلفني با دولت صحبت كنيم و اگر ناچار بايد برگرديم برخواهيم گشت. و لذا راه دادند كه ما به طرف شاهرود حركت كنيم. از آن طرف دو نفر از علماي شاهرود براي خودنمايي و كسب شهرت و وجاهت مسابقه گذاشته بودند براي آنكه آقاي كاشاني را به منزل خود وارد كنند و هر كدام عده اي از مريدان خود را با ماشين فرستاده بود كه آقاي كاشاني را به منزل خود ببرند. يكي آقاي حاج ميرزا عبدالله شاهرودي و ديگري حاجي اشرفي شاهرودي.

در اين هنگام كه آقاي كاشاني با آن سرهنگ به نجوا سخن مي‌گفت، طرفداران اين دور روحاني رسيدند و به آقاي كاشاني سلام كرده و تقاضاي خود را ابلاغ كرده و هر كدام از آنان خواستند آقا را بكشانند به طرف ماشين خود. آقاي كاشاني عصباني شد و گفت از يك طرف خيانت دولت و از طرف ديگر ناداني ملت. سپس رو به نويسنده كرد و گفت با اين ملت چه بكنيم و قضيه را به من گفت من عرض كردم اجازه دهيد من مي‌روم شاهرود و هر دو آقا را راضي مي‌كنيم و سپس در بين راه به شما ملحق خواهم شد. فعلا شما با ماشين خودتان كه از تهران آمده ايم حركت كنيد، و وارد ماشين اين دو دسته نشويد، و خودم به شاهرود رفتم و آقايان را ديدم و بنا شد آقاي كاشاني به منزل ثالثي وارد شود ولي قبل از ورود به منزل ثالث، در منزل هر يك از اين دو آقا چاي ميل فرمايند و به اين طريق ما بين اين دو آقا را اصلاح كرديم.

چون وارد شاهرود شديم، اهالي فهميدند كه دولت خيال دارد آقا را برگرداند، تمام جوانان شاهرود مهيا شدند كه نگذارند و شب و روز منزل آقا را حفاظت مي‌كردند و كشيك مي‌دادند تا اينكه دولت ظاهرا راضي شد كه آقا حركت كند به طرف مشهد. و پس از چند روزي به طرف سبزوار حركت كرديم، آن سرهنگ كه با مأمورين خود مأمور بودند كه ما را از بين راه برگردانند، به ماشين ما نرسيدند و يا غفلت كردند.

هنگامي‌كه وارد سبزوار شديم، ملت به استقبال آمده بودند با اينكه دولت تلفن و تلگراف را قطع كرده بود تا اهالي سبزوار متوجه ورود ما نشوند، ولي مردم مطلع شدند، پس از ورود به شهر به منزل آقاي حاج ميرزا حسن سبزواري سيادتي وارد شديم و تا ثلث شب جمعيت در جنب و جوش بودند. آقاي كاشاني رو به من كرده گفتند: من خسته ام و خوابم مي‌آيد، و دامادي دارم در سبزوار، مي‌خواهم مخفيانه بروم آنجا و استراحت كنم، من عرض كردم بنده نيز خسته ام، بهتر است من بروم بيرون در و شما هم به بهانه وضو گرفتن بياييد دم در خانه و بدون اينكه كسي مطلع شود برويم به منزل داماد شما، به همين منظور از تاريكي شب استفاده كرده و مجلس را به آقاي كمره اي و ساير دوستان واگذار كرديم و رفتيم در منزل داماد ايشان. رختخواب آوردند، چون هوا معتدل بود در حياط خوابيديم. يك ساعت به اذان صبح بود كه ناگهان از خواب جستم و ديدم دور تا دور بامها را نظامي‌گرفته و از ديوار به داخل خانه سرازير شده اند و آقاي كاشاني بيدار شده و به حال تغير مي‌فرمايد اين نادانها چه مي‌خواهند؟ نويسنده زود لباسهاي خود را پوشيدم، معلوم شد نظاميان براي دستگيري و برگرداندن و يا تبعيد ما به جايي كه مأمورند، آمده اند، خواننده بايد اين سطور را بخواند و از خيانت دولت و شاه مطلع گردد. يك نفر مجتهد كه تقصير او اين است كه مي‌خواهد نمايندگاني صالح براي ملت انتخاب شود بايد از همه چيز ممنوع باشد، ولي از آنطرف همين شاه مي‌رفت دست آقاي بروجردي را مي‌بوسيد، زيرا او به خير و شر ملت كاري نداشت، ولي آقاي كاشاني كسي بود كه از بيچارگي ملت و خيانتهاي دولت بسيار تأسف مي‌خورد و همين آقاي كاشاني كسي بود كه در بين النهرين يعني عراق فتواي جهاد داد و مدتي با دولت بريطانيا جنگيد تا اينكه به دولت عراق استقلال بخشيد. اكنون شاهي كه نوكر انگليس است بايد تلافي كند.

 

]دستگيري و تبعيد مؤلف با آيت الله كاشاني[

به هر حال نظاميان از ديوارها پايين آمدند و معلوم شد مي‌خواهند آيت الله كاشاني را حركت دهند. نويسنده هم همراه ايشان و مأمورين حركت كردم، در بين راه آقاي كاشاني به من فرمودند: شما بر گرديد؛ زيرا دولت با شما كاري ندارد و فقط هدف دولت برگرداندن كاشاني است، من عرض كردم برگشت من برخلاف ارادت و بر خلاف رفاقت است و من هرگز بر نمي‌گردم.

رسيديم به خيابان، دو ماشين نظامي‌بود، آقاي كاشاني و مرا در ماشين جلو با خود سرهنگ سوار كردند و باقي در ماشين بزرگ در پشت سر ما سوار شدند. حركت كرديم، چون به دروازه شهر رسيديم، من دقت كردم كه ببينم آيا از دروازه اي كه ديشب وارد شديم ما را خارج مي‌كنند و يا از دروازه‌ي ديگر. از بناها فهميدم همان دروازه ديشب است و حدس زدم كه ما را به تهران برمي‌گردانند، به آقاي كاشاني عرض كردم: ما را به تهران برمي‌گردانند. فرمودند از كجا مي‌گويي؟ گفتم من از دروازه كه خارج شديم فهميدم. مقداري كه از شهر دور شديم سپيده صبح دميد و هوا روشن گرديد. نويسنده به سرهنگ گفتم: آقا جان ما كه با نعلين نمي‌توانيم فرار كنيم، هر كجا به آب رسيديم ما را پياده كن نماز بخوانيم، و پس از نماز سوار شويم، قبول كرد. رسيديم سر راه به جوي آبي، پياده شديم با آقاي كاشاني نماز خوانديم و مجددا سوار شديم، ولي سرهنگ و نظاميان نماز نخواندند. من به سرهنگ گفتم: قشون ابن زياد كه راه بر امام حسين (ع) گرفتند از شما بهتر بودند. گفت براي چه؟ گفتم براي آنكه آنها نماز خواندند و نمازشان را به امام حسين (ع) اقتدا نمودند، ولي شما كه مدعي حفظ اسلام و مملكت اسلامي‌هستيد از دين بي خبريد و نماز هم كه نمي‌خوانيد، آقاي سرهنگ بدش آمد، آقاي كاشاني گفتند او را رها كن، در اين وقت ديدم ماشين ها از جاده منحرف شده و به طرف تپه هاي كنار جاده مي‌روند، كمي‌وحشت ما را گرفت، اين مأمورين ما را به كحا مي‌برند، شايد مي‌خواهند ما را به قتل برسانند و در ميان اين تپه ها مدفون سازند، هر چه از سرهنگ پرسيدم كجا مي‌رويد؟ جواب نمي‌داد تا مدتي همينطور ما را از اين دره به آن دره مي‌بردند، و ما تسليم مقدرات إلهي بوديم.

تا اينكه از دور درختاني پيدا شد و قريه اي كه بعدا فهميديم فريومد و از قراي جوين و هفت فرسخي سبزوار است. ما را نزديك قريه در باغي كه در وسط آن عمارتي قرار داشت جاي دادند. چون وارد اتاق شديم، ديديم اطراف اتاق به در و ديوارها عكس هاي آيت الله كاشاني چسبيده، تعجب كردم. صاحب منزل جلو آمد در حال تعجب و از من پرسيد اين آقا آيت الله كاشاني هستند؟ گفتم: آري خودشان هستند. فوري دست آقا را بوسيد و گفت: آقا شما كجا اينجا كجا، عجب فيضي نصيب ما شده است و رفت براي ما كره و پنير و تخم مرغ و نان لواش و غيره با چايي حاضر كرد و خيلي اظهار خوشحالي نمود. ولي سرهنگ مراقب بود از بيرون كه حادثه اي بر ضرر او رخ ندهد. پس از ساعتي كه صاحب خانه خود را معرفي كرده بود به من گفت اگر اجازه دهيد ما صد نفر تفنگدار داريم و مي‌توانيم اين نظاميان را غافلگير كنيم و آقا را برسانيم به مشهد! من جواب دادم من نظري ندارم و فكرم جمع نيست، از آقا جويا شوم و به شما جواب دهم، سپس از آقا پرسيدم صاحب منزل را مي‌شناسيد و آيا مورد اطمينان است؟ فرمود: بلي مي‌شناسم، گفتم چنين پيشنهادي كرده است. آيا راست مي‌گويد و از عهده بر مي‌آيد؟ فرمود: بلي، گفتم بنا بر اين چه جوابي به او بدهم؟ فرمودند: صبر كن، به او بگو ساعتي بايد فكر كنند تا جواب دهند، باز دو ساعت ديگر آمد و جواب خواست، گفتم فرمودند صلاح نيست، ما به حالت مظلوميت باشيم بهتر است.

نويسنده از توقف در فريومد فهميدم كه مأمورين ترسيده اند كه ما را روز از راه شاهرود ببرند، خواستند شبانه ما را حركت دهند و از راه فيروز كوه وارد تهران كنند، به هر حال چون روز به آخر رسيد ما را حركت دادند و صاحب منزل نيز با ماشين خود با مقداري زاد و توشه براي بين راه، به دنبال ما حركت كرد.

ما را آوردند بيرون تهران در ميان كاروانسرايي مخروبه نگاه داشتند تا صبح شد ما را حركت دادند و به قزوين بردند و در بهجت آباد كه يك ده كوچك خالي از سكنه بود در ميان خانه اي جاي دادند و اطراف آن را مأمور گذاشتند تا دو ماه ما را آنجا نگه داشتند. در اثر پشه مالاريا در آنجا بيمار شدم و كم كم بواسطه نبودن دارو و پرستار، بيماري من سخت شد به طوري كه به حالت بيهوشي افتادم. و مرحوم كاشاني داروهاي گياهي مي‌جوشانيد و به حلق من مي‌ريخت، تقريبا تا سه ماه آنجا بوديم و روزهايي كه حالي داشتم با ايشان بحث علمي‌و در مسايل فقهي گفتگو مي‌كرديم، ولي چون بيماريم شدت گرفت كار بر آقاي كاشاني سخت شد، ناچار نامه اي به قوام نوشتم كه شما با آقاي كاشاني طرفيد و من كه مريضم تكليفم چيست؟. چون نامه را فرستادم مأمور آمد و قرار شد مرا براي معالجه به تهران ببرند، در تهران تحت معالجه قرار گرفتم و حالم بهتر شد، مجددا مرا به همان بهجت آباد باز گرداندند. حال سه ماه است كه همسر و اطفالم در قم بدون سرپرست مي‌باشند، نه مواجبي از دولت دارم و نه پولي از جاي ديگر كه براي ايشان بفرستم و در اين سه ماه به خانواده ام بسيار سخت گذشته بود و حتي علماي قم كه خود را پرچمدار هدايت و پاكي و عدالت مي‌دانستند با اينكه مطلع بودند چه بر سرم آمده، احوالي از من يا از خانواده ام نپرسيدند، تا اينكه دولت آيت الله كاشاني را تحت نظر به شهر قزوين تبعيد كرد و مرا آزاد نمود.

طولي نكشيد كه آيت الله كاشاني را به بهانه‌ي اينكه در دانشگاه به شاه سوء قصد شده به صورت وحشيانه اي دستگير كردند، يعني عده اي ساواكي و دزدان درباري به خانه اش هجوم كرده و او را با توهين و آزار گرفتند و به لبنان تبعيد كرده و در آنجا تحت نظر قرار دادند.

https://sites.google.com/site/islamicpersiantext/Home/savaneh-ayyam