برکات مسجد آیت الله فقیه سبزواری در کوی طلااب مشهد
ضیافت ستاره ها
شهرآرا آنلاین: خیلی وقتها برای پیدا کردن دليل اتفاقاتی که در اطرافمان ميافتد مسیر پر پیچوخمی را طی میکنیم، به هر دری میزنیم و از هرگذرگاهی عبور میکنیم و وقتی دلیل همه آنها را میفهمیم که تازه به ایستگاه اول رسیدهایم.
کار ما در این گزارش دقیقا همین است که سراغ آدمهای معروف برویم روبهرویشان بنشینیم، دستمان را زیر چانه بگذاریم، چشم در چشمشان بیندازیم و بهجای سوالات کلیشهای بپرسیم: از کجا شروع کردی؟ چطور شد که؟ از روز اول بگو؟ آنوقت اگر آنکه مقابلت نشسته آدم روشنفکری باشد راحتتر مینشیند، صمیمانه و خودمانی خود را روی مبل رها میکند، نفس عمیقی میکشد و با حس شیرینی که از گذشتهها میگیرد چند خط روی پیشانیاش میاندازد و میگوید: آن روزها در پایگاه...
میخواهیم درباره یک پایگاه بسیج حرف بزنیم پایگاهی که حکم ایستگاه اول را برای خیلی از چهرههای مطرح شهر و کشورمان دارد. فکرش را بکنید خیلی از آدمهای مطرح دوروبرمان از همین پایگاه کوچک در محلهای قدیمی بلند شدهاند؛ آنها که حالا برای خودشان نام و نشانی دارند، بزرگ شدند و به جایی رسیدند اما این موضوع گزارش هرچقدر هم که به این آدمها گره خورده باشد قرار نیست ما را از منشا رشدشان دور کند، آدمهایی كه شیرینترین خاطره مشترکشان مربوط به پایگاه است.
پایگاه بسیج شهید محقق
پایگاه بسیج شهید محقق را خیلیها میشناسند. مکان مقدسی که اگرچه در زمان جنگ سپری در مقابل تهاجم دشمن بود اما با آرام شدن اوضاع هم کار خود را به پایان نرساند و با تربیت نخبگان، قاریان و مسئولان در ردههای مختلف رسالت خود را ادامه داده است. همان آينه تمامنما از تفسیری که امام از بسیج داشتند.
بر اساس تقوا
وقتی وارد ساختمان پایگاه که كنار مسجد است ميشوي، چند ثانیهای توقف میکنی، بیاختیار به یکی از دیوارهای ورودی تکیه میزنی و شنیدههایت در مورد آدمهای آنجا را یکبار دیگر از اول تا آخر مرور میکنی و با خود میگویی آیا همه آدمهایی که در موردشان شنیدهام از همین ساختمان کوچک بلند شدهاند؟ شاید اصلا به دیوار و آجرهایی که روی هم چیده شدهاند توجه نكني اما آنهایی که کودکیشان را در این مکان گذراندهاند نسبت به این دیوارها که جزوی از بنای مسجد است حس دیگری دارند.
اگر از تکتکشان بپرسی یک حرف میزنند از مسجدی که بنایش بر اساس تقواست؛ برخی میگویند که از بزرگترها شنیدهاند همه خشتهای مسجد آیتآ...فقیه سبزواری را با خاک مسجد گوهرشاد روی هم بنا کردهاند مسجدی که تا قبل از فرمان امام هم پایگاه قدرتمندی براي جوانهای محله بود و در حقیقت توانايي خوبی برای تشکیل پایگاه بسیج در خود داشت. شاید به خاطر آدمهای متفاوتش بود و بنیان متفاوت آن.
گواه 100شهید
برای آشنایی با پایگاه بسیج باید سری هم به مسجد بزنی آنوقت است که چشمانت از دیدن بیش از 100قاب عکس شهید جان تازهای میگیرد، پاهایت تو را تا جلوی عکسها میکشاند و تو بیآنکه بخواهی به پشت آنها کشیده میشوی. بعد همه چیز رنگ زمین خاکی میگیرد و بچه هایی با لباسهای ورزشی 30، 40سال پيش که در حال بازی والیبال هستند و همهشان از دم 15، 16سالهاند. میانشان 20به بالا هم دیده میشود. ساکهای ورزشیشان را کنار زمین پشت سیلوگندم رها کرده و والیبال بازی میکنند. آنها بیشتر وقتها اینجا جمع میشوند.
اسفندیاری تازه از جبهه آمده و با همان لباس از راه میرسد، وسایلش را رها میکند و قاطی بچهها میشود. بچههای این تیم به این چیزها عادت دارند به همتیمیهایشان که هنوز از راه نرسیده قرارهای دوستانه را فراموش نمیکنند. بعد از بازی وقت جلسه است و شهید محقق هم که مرخصی آمده منتظر بچههاست.
حالا خیلی از آن بچهها به شهادت رسيدهاند، عكس شدهاند و روی دیوار جای گرفتهاند تا گواهی باشند بر ادعای آنان که میگویند این پایگاه بیشترین شهید در میان پایگاههای بسیج را داده است. اما این علاوه بر افتخاری که پایگاه به ارمغان آورده بود یک هشدار هم بود.
انقلاب علمی بعد از جنگ
یکی دوتا از بچهها که در این مدت درسشان را هم تمام کرده بودند این هشدار را جدیتر گرفتند و به تقویت بنیه علمی پایگاه پرداختند. از نظر آنان بچهها بعد از جنگ باید ادامه تحصیل میدادند و به مدارج بالای علمی میرسیدند. شاید در آن زمان هیچکدامشان به پستهای دولتی یا بینالمللی فکر نمیکردند اما تلاش هر روزهشان در تحصیل، قطب علمی بزرگی در محله طلاب بهوجود آورد تا جایی که هر روز آوازه بلند شدن چهرهای از این محله، مسجد و پایگاه ميپيچيد.
همایشی به بهانه دیدار
هفته دفاع مقدس بهترین بهانه برای جمع شدن بروبچههای محله است. همایشی که با نام شهید محقق نامگذاری شده و همه بچهها از نخبه و قاری و مسئول گرفته تا چهرههای سپاهی و سرداران در این جلسه گردهم میآیند. حتی آنها به هم قول دادهاند همدیگر را آقای مهندس، دکتر و... صدا نزنند و با صميمیت سالهای گذشته با هم دیدار داشته باشند. مهمترین اتفاقی که در این گردهمایی میافتد بازگویی خاطرات است که با فکر قبلی و هدف مشخص یعنی زندهنگه داشتن خاطرات انجام میشود.
برای نسل جدید
محمدزاده یکی از مسئولان پیشین پایگاه بسیج شهید محقق و از بنیانگذاران پایگاه در مورد شکاف میان نسلها و ضرورت از میان برداشتن آن میگوید: اگرچه تقویت بنیه علمی در برههای از زمان توانست چهرههای ماندگاری از پایگاه نشان دهد اما آنچه در حال حاضر ضرورت دارد پیوند بین نسل جدید با سه نسل پیش از خود است. جلسات اخوتی که بچههای قدیم بنیانش را گذاشته بودند در این مرحله هم جواب میداد. حالا بچههای نسل چهارم انقلاب هر هفته در مسجد جمع میشوند، آنها در این همایشها از هر دری سخن میگویند، کاری که بچههای قدیم هم میکردند معرفی کانون بهانهای است تا با چند تا از این چهرهها به گفتگو بنشینیم.
کوچکترین عضو پایگاه هستم
پسر شهید محققباشی و در پایتخت تنها مانده باشی؟! مگر رزمندههای فرمانده محقق میگذراند؟ آنهایی که روزگاری حلقه درس شهادتش بودند، باحرفهایش برای خود هدف تعریف کردند، جبهه رفتند و کلی خاطرات با هم دوره کردند. مگر آنها میگذارند این غربت را احساس کنی. اما برای رفقای 40سال پیش پدر که هنوز با عکسهای سیاه و سفید آن روزها زندهاند و زندگی میکنند خبرگرفتن از تو یک آرامش روحی برای خودشان هم هست. تو خیلی وقتها برایشان مثل پدرت هستی، پدری که بنیان پایگاهی ماندگار را گذاشت و با خیالی آسوده از آنچه وظیفه خود میدید رفت.
بیشترین خاطرات علی محقق از پدر مربوط به روزهایی میشود که دستش را میگرفت و او را برای نماز به مسجد آیتا... فقیهسبزواری میبرد. او در زمان زنده بودن پدر همراه همیشگیاش بود، همه لحظههایش را با او سپري میکرد و از اینکه پسر چنین مردی بود به خود میبالید. علی که از همان سالهای کودکی تا الان بسیجی بوده صحبت كردن از پایگاه بسیج شهید محقق را با وجود سادگی پیچیده میداند.
برای او که مدرک کارشناسیارشد روابط بینالملل دارد درک روابط به ظاهر ساده این پایگاه بسیج سختتر از آن است که بشود در مورد آن تئوری ارائه داد. اما دوست دارد به بیانی ساده کمی از آدمهای آن مکان صحبت کند: آنها به معنای واقعی با هم رفیق بودند اما مدیریتي قوی در سازماندهی پایگاه حتی بعد از جنگ داشتند. آنها برای خود کلاسهای کنکور میگذاشتند، یکدیگر را تشویق میکردند تا از مقطع کارشناسی بگذرند و تحصیلاتشان را تکمیل کنند. آنها حتی برای بازگو کردن خاطراتشان هم سازمانی تشکیل دادند و در جلساتشات این خاطرات را زنده نگه میدارند که به نظر من فراتر از روابطی است که ما تصور میکنیم.
محقق اکنون به طور رسمی در واحد مرکزی خبر تهران فعالیت میکند و یکی از آدمهایی است که وقتی پدرش شهید شد همه بچههای کانون و همدورههای پدر برایش پدری کردند تا فرد موفقی باشد. او تعریف میکند: در دوران تحصیل دوستان پدرم به مدرسهام ميآمدند مثلا سیدهادی طباطبایی که اکنون معاون دادستان دادگاه انقلاب مشهد است به مدرسهام میآمد و از درسهایم می پرسید یا دکتر سیدی که همیشه پیگیر نمراتم بود، البته این فقط در مورد من نبود و این فضا برای همه بچهها وجود داشت، برای همین هم چهرههای برجستهای از آن پایگاه کوچک ظاهر شدند، چهرههاي بزرگی که من کوچکترین آنها هستم.
علی با وجود اینکه مثل همه پسرها آرزو داشت خلبان شود از کودکی به کارهای خبری هم علاقهمند بود و حتی دفترچهای داشت که اخبار را به صورت طنز مینوشت و در جمع میخواند. او دهه فجر هر سال در مدرسه مجریگری ميکرد و در دانشگاه به صورت حرفهای در نشریات کار میکرد. علي هيچوقت فكر نميكرد به طور جدی وارد کار خبرنگاری شود تا اینکه بعد از اتمام تحصیلات کارشناسیاش در رشته علوم سیاسی دانشگاه تهران و قبولی در مقطع کارشناسیارشد مشغول اين كار شد. او در دوران دانشگاه جزو کسانی بود که نشریه آرمان بسیج را راه انداختند و همراه سید نظام الدین موسوی در آن قلم میزد با این حال او به دليل علاقه به سینما فعالیتهایی در کنار جواد شمقدری در این حوزه داشت و بعد از آن مدتی در روزنامه کیهان مشغول به کار شد. فعالیت در مرکز نظارت و ارزیابی خبر و شبکه چهار خبر در بین سالهای 80تا 84 اتفاق افتاد و از آن به بعد حضور او در واحد مرکزی خبر ثابت شد. اما هیچکدام از این مشغلهها باعث نشد سالی چند بار در مشهد حاضر نشود. گذشته از زمانهایی که علی گاهوبیگاه هوای مشهد و محله طلاب را میکند همایش سالیانهای که به یاد شهید محقق برگزار میشود و همچنین روز عاشورا تا خاطره دوران کودکی که در محله طلاب سپری كرد هر سال برایش تکرار شود. اگرچه به نظر او محله طلاب تغییرات زیادی به لحاظ ظاهری کرده اما آدمهای مخلص این محله هنوز هستند. علی خیلی دوست دارد بگوید طلاب محله مومنان است و از اخلاص آنها در خدمت به انقلاب حرفهای زیادی دارد.
علی که باز تاکید میکند در بین آدمهای پایگاه بسیج کوچکترینشان است میگوید: اگر موفقیتی هم داشته باشم اول مرهون پدر شهیدم و بعد پایگاه بسیجی هستم که اکنون به نام پدرم ثبت شده است.
بعد از جنگ پایه را بر بنیه علمی گذاشتیم
فکر میکردیم با آدمی از آن تیپ مدیرهای پرمشغله که وقت سرخاراندن هم ندارند و برای دادن وقت مصاحبه چندروز باید با مسئول دفترش سروکله بزنیم روبهرو هستیم، اما وقتی موبایل شخصیاش را جواب میدهد و به خاطر ما چند قرارش را لغو میکند قصه طور دیگری رقم میخورد. بازگو کردن خاطرات پایگاه برای او مهمتر و جذابتر از قرارهای کاری است. دکتر سیدی راحتتر از آنچه انتظار داشتیم به استقبالمان میآید. شاید همین برخوردش هم بود که باعث شد اولین سوال ما به این شکل مطرح شود؛ این همه چهره، چطور؟
جواب این سوال را خیلی ساده میداند: خیلی ساده برای اینکه ما از ابتدا بسیج شده بودیم و پایگاه بسیج تشکیل داده بودیم. بسیج برای ما فقط در زمان جنگ نبود بلكه بعد جنگ نيز کارهای علمی و فرهنگی ميکردیم. تصمیم گرفتیم روی بنیه علمی بچهها کار کنیم. اینطور که معلوم است مسجد اولین و مهمترین نقطه اشتراکشان است همان جایی که کودکیشان را پشت سرگذاشتند.
درکش برای ما سخت است، همان حال و هوایی که کنجکاوی ما را تحریک میکند برای آنها زندگی و خاطرات روزهای بچگیشان است. به خاطر همین هم احساس راحتی میکنند. قضیه «تو مو بینی و من پیچش مو» است. اینها پیچش مو را میبینند و برای اینکه در ماجرایی قرار بگیرند لازم نیست از اول تا آخرش را به هم توضیح دهند. وقتی از دکتر سیدی میپرسم از یادآوری این خاطرات چه احساسی به شما دست میدهد، از حس پیچیدهای حرف میزند که گویی فقط خودشان میتوانند آن را درک کنند و میگوید: جریان یادآوری خاطرات و دیدارهای ما همان جریان خندیدن به شماره جکهاست. ما آنقدر با این خاطرات زندگی میکنیم که هیچوقت اجازه ندادیم شلوغی زندگی و مشغلههای روزمره ما را از هم جدا کند. تعریف میکند: همینقدر به شما بگویم که ما آنقدر در مسجد بودیم که گاه خادم مسجد که پیرمردی كر و لال بود برای انجام کارهای مسجد ما را بیرون می انداخت. با این حال ما همیشه در مسجد حضور داشتیم.
بعد از جنگ به درس پرداختیم
اسم درس که میآید آدم ناخودآگاه یاد کلاس و مدرسه میافتد. کلاس و مدرسه هم که تعریف و ويژگيهاي خودش را دارد. دکتر سیدی درباره انقلاب علمی که توسط این پایگاه در محله بهوجود آمد تعریف دیگری دارد. او میگوید: وقتی جنگ تمام شد پایه را بر بنیه علمی گذاشتیم مثلا خود من که اولین دانشجو و فارغالتحصیل دانشگاه در بین بچه ها بودم با کمک بقیه دوستان شروع به ترغیب بچهها به درس خواندن کردیم. حتی بچههایی که مدرك کارشناسی خود را دریافت میکردند را تشویق میکردیم كه ادامه تحصیل دهند و در مقطع کارشناسی نمانند. این با همان همدلی و صمیميتی که بین بچهها بود پیش رفت تا آنجا که همه آنها به مدارج بالای علمی رسیدند و بيشترشان دارای سمتهای شهری، استانی و کشوری هستند.
نویسنده: مریم قاسمی
http://shahraraonline.com/news/7634
زندگی ، شخصیت ، آثار ، خدمات ، استادان و شاگردان حضرت آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( ره ) 1386 - 1309 هجری قمری . مشهد .