علی اصغر نعیم آبادی فیلم بردار حوادث انقلاب : انقلاب از هيئت ها شروع شد
انقلاب از هيئت ها شروع شد
میدان بازیگوشی های کودکانه اش تا خانه آقای میلانی پهن بود. بعد هم شد شاهد واقعه مسجد فیل و حادثه دستگیری آیت ا... قمی. خودش می گوید این آخری را دزدکی از پشت دیوار می دیده است. البته همان دوران نوجوانی برای او یادآور جلسه ای است که همراه با جمعی از هیئت های مشهد در بازگشت از زیارت عتبات عالیات به زیارت امام(ره) نائل شده اند. او خیلی سال ها بعد از آن، دوربین فیلم برداری به دست گرفت تا تنها فیلم بردار وقایع انقلاب مشهد لقب بگیرد.
خیلی از خاطرات انقلاب در مشهد از قول شما نقل می شود، اما شما خاطرات متعددی نیز از تاریخچه «هیئات مذهبی» دارید. ارتباط شما با آن چطور آغاز شد؟
مرحوم پدرم یکی از سردمداران «هیئات مذهبی» در مشهد بود که حدود ٨٠، ٨٥سال پیش، هیئت مدیره آن را تاسیس کرده بود. من از کودکی، پای کار روضه های خانگی مان بودم و علاقه خاصی به دستگاه حضرت اباعبدا... الحسین داشتم. این مسئله باعث شد من قبل از اینکه خواندن و نوشتن بدانم شروع به مداحی کنم. طوری بود که مرحوم پدرم برایم می خواند، من شعرها را حفظ می کردم و در محافل مداحی می کردم. تا اینکه حدود سن هشت یا ٩سالگی، مداحی ماهر و قابلی شده بودم که در محضر علمای زمان، بیوت آیات عظام مانند حضرت آیت ا... میلانی، حضرت آیت ا... قمی، حضرت آیت ا... فقیه سبزواری، حضرت آیت ا... علم الهدی، حضرت آیت ا... آسد(آقاسید) علی مدد (یکی از علمای معروف به این نام) و محافل دیگر، مداحی می کردم. یادم می آید ١٥ خرداد که آقای قمی را گرفتند، از چند روز قبل از آن، منزل ایشان مراسم بود و حضرت آیت ا... واعظ طبسی نیز سخنران این جلسه. ایشان نیز خیلی تند درباره شاه و خاندان پهلوی موضع گرفت و من به عنوان نوجوان، شاهد این ماجرا بودم.
این ارتباطات باعث شده بود که من با وجود سن کم، در محافل بزرگی بتوانم مداحی کنم. این مسئله ادامه داشت تا اینکه ایام محرم و صفر سال ٤١ همراه پدرم و حدود ٤٠ نفر از سران هیئات مذهبی و خدمه آستان قدس عازم کربلا شدیم. یادم می آید آن موقع کربلا شهر کوچکی بود. ضلع مقابل قبله گاه نیز بالکنی داشت که به حسینیه خراسانی ها معروف بود. مکان قشنگ و مناسبی که برای عزاداری عالی بود و وقتی می نشستید، گنبد و بارگاه حضرت اباعبدا... مقابلتان قرار می گرفت. ١٠ تا ١٢ شب آنجا مراسم عزاداری بود که من نیز یکی از مداحان آن جلسه بودم. البته ماجرای این سفر و آیین های ایرانیان در کربلا مفصل است.
دیدار شما با حضرت امام (ره) نیز در همین سفر بود. درست است؟
در برگشت از کربلا پدرم به من شعرهایی یاد می دادند که من آن ها را می خواندم. ایران که رسیدیم، اول تهران توقف کردیم. شب جمعه ای بود که با پدرم همراه چند نفر از هیئتی ها و خدمه آمدیم به قم، زیارت حضرت معصومه. بعد از زیارت، تصمیم بر این شد که غروب با رفقای پدرم سری نیز به منزل حضرت آیت ا... خمینی بزنیم. چون بعد از فوت آقای بروجردی، امام را جایگزین ایشان می دانستند. هفت هشت نفری از آقایان آمدند. حول و حوش اذان بود که حضرت امام وارد اتاق شدند. رو به قبله ایستادند و جمعیت نیز پشت سرشان. نماز که تمام شد، نوبت به مداحی و ذکر مصیبت شد و من هم یکی از مداحان جمع بودم. من نیز چون در مشهد در بیوت علما مداحی می کردم، هم آمادگی داشتم و هم راه و رسمش را بلد بودم. علاوه بر اینکه شعرهایی هم درباره سفر کربلا حفظ کرده بودم. اول با یک رباعی شروع کردم. بسم ا... گفتم: «اندر حضور عالم کمتر نما تکلم/ دانا خموش باشد با لعل پر تبسم/ در محفل بزرگان پای سخن به هم پیچ/ جایی که آب باشد، باطل بود تیمم». این شعر من باعث شد جمعیت صلواتی بفرستد و ساکت شوند. بعد، یک رباعی دیگر و بعد نیز شعر کربلا را خواندم. گذشت و مجلس تمام شد. بزرگ ترها رفتند جلو و حضرت امام ایستاده بودند و خوشامد می گفتند. تا من به آقا برسم ایشان نیز روی زمین نشستند. وقتی ایشان نشستند من آمد خداحافظی کنم که ایشان با روی باز به من نگاه کردند و باعث شدند من به خودم جرئت بدهم و جلو بروم. بلافاصله خم شدم که دست آقا را ببوسم. ولی همین که جلو رفتم، حضرت آقا دو تا دست من را با یک دستشان گرفتند و کشیدند طرف خودشان. افتادم روی زانو حضرت امام. ایشان پیشانی من را بوسیدند ولی من نتوانستم دست ایشان را ببوسم.
آن طور که مشخص است، امام اصرار داشتند هیئت ها خنثی نباشند و ظلم ستیزی آن ها با حکومت زمان بارز باشد.
همین طور نیز بود. اعتراض های سال ٤١ حضرت امام منجر شد که سال بعد، قیام ١٥ خرداد رخ دهد. خب این قیام، مصادف با سوم عاشورا بود. همه جا عزا و عزاداری بود. ما نیز مجلسی در مدرسه دو داشتیم که صبح ها تا ظهر برگزار می شد. مجلس را مسئول وقت حوزه علمیه مشهد، حضرت آیت ... شیخ احمد کفایی خراسانی برگزار می کرد.
شما نیز مداحی می کردید؟
همان روز سوم که ١٥ خرداد بود من مداحی می کردم. بعد منبری منبر می رفت. یادم هست که علمای مشهد، همگی روی تخت گاهی ورودی نشسته بودند. البته جلسه آن روز خیلی زودتر ختم شد. چون بازار بسته و درگیری ایجاد شده بود. شخصیت اصلی این روند، آقای قمی بود که قبل از آن نیز در منزلشان روضه بر قرار بود. آن روز عوامل حکومت می خواستند آقای قمی را که برای نماز آمده بود بگیرند. ولی مردم آمدند مقابلشان ایستادند. درگیری ها بالا گرفت و آقای قمی را گرفتند. روزهای بعد نیز فهمیدیم قضیه قم و دستگیری حضرت امام هم اتفاق افتاده است. این مسئله برای من که امام را دیده بودم خیلی سنگین بود. چون محبت قلبی درباره ایشان پیدا کرده بودم. قضایا ادامه داشت تا اینکه ما فهمیدیم طیب را نیز گرفته اند. بحث گرفتن طیب نیز برای من سخت بود. چون من او را می شناختم. طیب، لوطی هیئتی بود. هیئتی ها هم همه با پدر من در ارتباط بودند و وقتی مشهد می آمدند حتما به ما سری می زدند. من یادم هست حتی برای استقبال از آنان حجله می بستند، آب و جارو می کردند. علاوه بر این، من از نزدیک طیب را دیده بودم و سلوک و برخوردش را لمس کرده بودم. زبان خوش و شیرینی داشت. تیپ و وقار داش مشتی اش نیز خیلی جذاب بود برای بچه ای به سن من. البته یک بار یک اسکناس یک تومانی به من هدیه داد. دستگیری او را که متوجه شدم انگار کینه ای بود که به دل من از رژیم آمد. خلاصه وقتی او را اعدام کردند عکسش در روزنامه اطلاعات و کیهان چاپ شد با آن حالت و شمایلی که داشتند برای اعدام می بردند. یادم نمی رود پاشنه کفش های او خوابیده بود. به هرحال، او با مظلومیت خاصی شهید شد و عکس هایش را تا سال ها توی کمدم داشتم. همان طور که گفتید طیب نیز از دل هیئت بیرون آمده بود.
در خاطرات آقای هاشمی نژاد نیز که تعریف کرده اید، همین طور است؛ یعنی نقش آقای هاشمی نژاد در مبارزه با ظلم شاه از دل هیئت های عزاداری خیلی مشهود است.
بله. قضیه مربوط به حادثه مسجد فیل است؛ دهه فاطمیه بود؛ مهر سال ٤٢. شهید هاشمی نژاد چند شب قبل، منزل آقای فاطمی کوچه عیدگاه منبر می رفت. ما نیز بچه عیدگاه بودیم و این روضه ها را می رفتیم. روضه آقای فاطمی که تمام شد او را دعوت کردند برای مسجد فیل. با پدرم رفتیم روضه. مسجد پر شد .داخل و بیرون مسجد نیز از این چراغ توری های پایه بلند گذاشته بودند. یادم هست که آقای هاشمی نژاد خیلی تند در برابر شاه موضع می گرفت. شب دوم نیز خیلی شلوغ شد. طوری که مردم روی پشت بام و بالکن های کاروان سرای زغال فروش ها نشسته بودند. داخل مسجد جا نشدیم و بیرون نشستیم. بعدا شنیدم که همان شب، یکی از نظامی ها به آقای خجسته (برادرخانم آقای خامنه ای) توصیه کرده بود که «آقای هاشمی نژاد امشب منبر نروند، چون می خواهند امشب او را دستگیر کنند». به خودش خبر دادند ولی او نپذیرفت و مانند شب قبل منبر رفت. صحبت های او تندتر از قبل بود. این شد که وسط مجلس برق را قطع کردند. من از دور می دیدم که یک ماشین فولکس را آورده بودند داخل کوچه که آقا را ببرند. اولین تیر که شلیک شد، خیلی ها فرار کردند ولی عده ای پابه قرص ایستادند و حتی یک نفر دوچرخه اش را جلوی ماشین انداخت که آقا را نبرند. کار که بالا گرفت، نیروهای نظامی آمدند و محدوده مسجد را قرق کردند. آقا را بردند. بعدا آقای هاشمی نژاد برای من تعریف کرد که «این ها این قدر دست پاچه شده بودند که در یک مورد ماشین توی گل گیر کرد». حتی گفت او را پیاده کردند تا ماشین را هل بدهد!
http://shahraraonline.com/news/45224/
زندگی ، شخصیت ، آثار ، خدمات ، استادان و شاگردان حضرت آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( ره ) 1386 - 1309 هجری قمری . مشهد .