خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

26 اسفند 1391

فخر مشهد

معرفی كتاب خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی
 
شناخت زمینه های وقوع مهم ترین واقعه ی تاریخ معاصر ایران، یعنی پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 به رهبری امام خمینی، مطالعه در مورد گروه های اجتماعی فعال آن رخداد به ویژه بررسی نقش كنشگران اجتماعی را می طلبد. روحانیون و علمای دینی از فعال ترین گروه های اجتماعی بودند كه حضور و نقش مهمی در صحنه داشتند.
 
شناسه ی كتاب
آقای دكتر محسن الویری كتاب خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی را با 280 صفحه گردآوری و چاپ اول آن در پاییز 1387 به شمارگان 2000 مجلد از طریق چاپخانه مركز اسناد انقلاب اسلامی تكثیر و وارد بازار كتاب گردیده است. این اثر از یك مقدمه و پیشگفتار در ابتدای كتاب، سه فصل(كه در هر فصل به دوره ای از زندگی وی پرداخته شده است) و اسنادو تصاویر در انتهای كتاب تشكیل شده است. خاطرات آیت الله سیداحمد علم الهدی از چندین نظر مهم و در خور توجه است:

نخست آنكه گزارش های زنده ی راوی از جزئی ترین وقایع، بسیار حائز اهمیت است؛ به طوری كه در برخی موارد، اطلاعات ارائه شده را نمی توان در هیچ منبع تاریخ نگاری و كارسندی یافت. دوم اینكه راوی به عنوان یك روحانی، چند مرحله تحصیلات حوزوی و مبارزات رت گذرانده و در دوره ی انقلاب نیز فعالیت های علمی و فرهنگی گسترده ای از جمله نقش مدیریتی در دانشگاه امام صادق (ع) داشته است، بنابراین خاطرات وی روایات ارزشمندی از وقایع ارائه می دهد كه گاه این روایات نام افرادی را برای اولین بار در برخی حوادث مطرح می كند.
 
در نهایت اینكه تحولات انقلابی شهر مشهد نیز تا حدودی در این كتاب منعكس شده است.
 
مقدمه
در مقدمه به اهمیت هایی كه بیان این نوع خاطرات دارند اشاره شده است:
شناخت زمینه های وقوع مهم ترین واقعه ی تاریخ معاصر ایران، یعنی پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 به رهبری امام خمینی، مطالعه در مورد گروه های اجتماعی فعال آن رخداد به ویژه بررسی نقش كنشگران اجتماعی را می طلبد. روحانیون و علمای دینی از فعال ترین گروه های اجتماعی بودند كه حضور و نقش مهمی در صحنه داشتند. به همین منظور تدوین و نشر خاطرات شخصیت های علمی و فعالان سیاسی موثر در انقلاب اسلامی به عنوان یكی از منابع تاریخی، موجب روشن تر شدن ابعاد گوناگون این تحول بزرگ و غنای آثار پژوهشی و شناخت بیشتر آن واقعه می گردد.
 
فصل اول
در این فصل به دوران اولیه زندگی و تحصیل آیت الله سید احمد علم الهدی پرداخته شده است كه دارای بخش هایی از این قرار است : محیط خانواده، آغاز علم آموزی، ملبس شدن به جامه ی روحانیت، دروس طلبگی، نوشته ها و آثارو حوزه علمیه و مسائل خرهنگی. در ادامه به صورت خلاصه قسمت هایی از این فصل را بیان می كنیم:

محیط خانواده: نام من «سید احمد» و نام خانوادگی ام، «علم الهدی» است. در تاریخ دهم شهریور 1323 ش در خانواده ای مذهبی و روحانی به دنیا آمدم. فرزند ششم خانواده بودم . پدرم، هنگام تولد من، پنجاه و یك ساله بود. ناگفته پیداست كه با توجه به موقعیت روحانیت در آن زمان، خانواده های روحانیون به لحاظ روحی-روانی در وضعی خاص و در رنج و سختی به سر می بردند؛ چرا كه از یك سو، به تازگی، دوران مشقت بار سراسر فشار و اختناق آمیز حكومت رضا خان را پشت سر گذارده بودند و از سوی دیگر، از لحاظ اقتصادی و معیشتی نیز در تنگنای شدیدی قرار داشتند؛ واقعیتی كه در بررسی تاریخ معاصر، كمتر مورد توجه واقع شده است. من در فضای بعد از شهریور 1320 و سقوط رضا خان متولد شدم كه تا حد زیادی از اختناق ها و فشارها كاسته شد و جو مساعدی برای خروج از این ناملایمات و پرداختن به نوعی زندگی مناسب پدید آمد. ولی باز پدرم فرصت چندانی برای رسیدگی به وضع خانواده ی رنج كشیده ی خود نداشت؛ چرا كه تمام تلاشش این بود كه از فضای آزادی حاصل شده، حداكثر استفا ده را برای تحقق ایده ها و آمال خویش ببرد.
 
ملبس شدن به جامه ی روحانیت: طبیعی بود كه بعد از اتمام دوره ی مدرسه، ما دو راه داشتیم: یكی اینكه طلبه بشویم و دیگر اینكه به سراغ كاسبی برویم. بنده احساس می كردم كه من یك راه بیشتر ندارم و راه رشد من منحصر مه طلبگی است و بهتر است طلبه شوم. وقتی پدرم از قصد من مطلع شد، برادرانم را وادار كرد مرا منصرف كنند. یك روز به ایشان گفتم: «چرا اصرار دارید طلبه نشوم؟» ایشان گفت:« اصرار من به این دلیل است كه بیم دارم شما از عهده ی طلبگی برنیایید. تو از طلبگی چه تصویری داری؟ آیا فكر می كنی استعداد داری و درس می خوانی و بعدها منبر می روی، امام جماعت می شوی و برای خودت كسی می شوی؟ اگر با این احساس و با این دور نما می خواهی طلبه شوی زیان می كنی؛ طلبگی این نیست. تو در صورتی در طلبگی موفق می شوی كه فرض كنی از این لحظه وقف اسلام هستی. اگر این احساس به تو دست بدهد، موفق هستی وگرنه موفق نمی شوی»
 
پند های ایشان به جای اینكه مرا از كسوت روحانیت دور كند، بیشتر تحریض می كرد. لذا رفتم و مشغول درس خواندن شدم. بنده تقریبا در پانزده سالگی طلبه شدم. همان لحظه ی اول پدرم گفت كه باید معمم بشوی! به اصرار ایشان مجبور شدیم معمم شویم.
 
فصل دوم

در این فصل به دوره ی فعالیت های مبارزاتی ایشان پرداخته شده است كه دارای بخش هایی از این قرار است: فعالیت های تبلیغی، مرحله ی جدید مبارزه ‍، روحانیون مشهد و انقلاب اسلامی، انتقال به تهران، ارتباط با امام و سفر به عراق و تشدید مبارزه و پیروزی انقلاب، در این بخش به اختصار قسمت هایی از این فصل را می خوانیم:

فعالیت های تبلیغی: فعالیت های اجتماعی من از سال 41 شروع شد، به این صورت كه در «محرم» و «صفر» آن سال – در آن هنگام در حالی كه هفده سال داشتم "مطول" می خواندم و اواخر آن بود،- به عنوان اولین مسافرت خود از مشهد به كاشمر رفتم. در آن زمان بنده هفده ساله بودم و تازه ازدواج كرده بودم. در پائیز سال 41، اولین حركت انقلاب راه افتاد. در آن زمان، امام (ره) به علمای شهرهای مختلف نامه هایی نوشتند كه از جمله، مسئولیت رسانیدن و ابلاغ نامه های مربوط به علمای مشهد را به برادر بنده واگذار كردند. با آمدن اخوی بنده و آوردن نامه ها، علمای مشهد خیلی به تكاپو و حركت افتادند و كلا مشهد جنب و جوشی ایجاد شد و طلبه ها درس ها را تعطیل كردند و به منزل آیت الله میلانی رفتند و ایشان هم حمایت كردند. سپس به منزل آقای فقیه سبزواری رفتند كه از علمای طراز اول مشهد به شمار می رفتند. در این میان، آقای كفایی كه به نوعی به نظام شاه تمایل داشت، زیر بار نمی رفت؛ لذا در كنار منزل ایشان مفحصن شدند و در آن زمان، اینها از علمای درجه ی اول مشهد محسوب می شدند. در نهایت، فشار زیاد طلبه ها باعث شد كه ایشان مجبور به تبعیت از امام شود و با تلگرافی قضایا و حركت های وقت رژیم را محكوم كمد. به این ترتیب، با حركت اولیه، آقای علم عقب نشینی كرد و بلافاصله، لایحه ای را به مجلس برده بود، قبل از اینكه به تصویب برساند، پس گرفت.
 
ارتباط با امام و سفر به عراق: در سال 57 بنده برای زیارت به نجف رفتم، خدمت امام (ره) رسیدم. این سفر حدود سه ماه قبل از عزیمت ایشان به پاریس بود. مدتی را كه در نجف بودم، غالب روزها در خدمت امام (ره) می رسیدم و چندین جلسه بیش از یك ساعت و تنها خدمت ایشان بودم. آن بزرگوار همواره راهنمایی های كلی و اساسی داشتند. امام وقتی به كربلا آمدند فرمودند كه وقتی خواستی برگردی، بیا با تو كاری دارم، پیغامی می خواهم بدهم به ایران ببری. به منزل امام (ره) در كربلا رفتم. پیغام امام(ره) برای آقای زنجانی (از روحانیون وابسته به جبهه ی ملی) و آقای شریعتمداری(از مراجع تقلید وقت) بود. این دو نفر گفته بودند كه انتخابات باید آزاد باشد تا بتوانیم به مجلس شورای ملی نماینده بفرستیم و ظاهرا این نكته ر ا طی نامه ای به امام نوشته بودند كه اجازه بدهید متدینین در انتخابات شركت كنند. امام به من فرمودند: «به آقای مفتح بگویید بروند و به این دو نفر بگویند كه دارند سرتان را كلاه می گذارند. اگر شما بخواهید از طریق انتخابات به مجلس شورای ملی نماینده بفرستی، همان كلاهی بر سرتان خواهد رفت كه در زمان مصدق به سر آیت الله كاشانی رفت. الان مردم قیام كرده اند، حركت كرده اند و این درخت سست شده است. تكانی بدهید و این درخت  را بیندازید. سعی كنید، اصل را از بین ببرید. اینكه شما نماینده به مجلس بفرستید، مشكلی را حل نمی كند».
 
فصل سوم

در  این فصل فعالیت های ایشان پس از پیروزی انقلاب اسلامی  بیان شده است. این فصل هم مانند دو فصل گذشته دارای بخش هایی است كه نام می بریم: ( پس از پیروزی انقلاب، مسولیت كمیته ی منطقه ی ده، مسئله ی منافقین، خدمات كمیته های انقلاب و قدر ناشناسی ها، بهشتی، آیت حق، راه اندازی دانشگاه امام صادق (ع) ). بعد از این فصل، دربخش انتهایی كتاب، پیوست، تصاویر و اسناد ارائه شده اند.
 
بخش هایی به اختصار از این فصل:

مسئله ی منافقین: در آن دوران یكی از سیاست های اصلی منافقین، نفوذ در نهادهای انقلابی بود. البته این مسئله، هنوز هم ادامه دارد و نمی توان آن را انكار كرد؛ زیرا در حال حاضر تنها جناح جدی ضد انقلاب و ضد اسلام در روی كره ی زمین، همین منافقین هستند. آنها دقیقا یك جناح جدی سازماندهی شده هستند؛ به طوری كه تمام گروه های ضد انقلاب نیز به همین نتیجه رسیده اند و همه ی نیروهایشان را متمركز كرده اند  تا مناففقین را تقویت كنند؛ زیرا به تصور آنها، تنها جناحی است كه می تواند از پس نظام و انقلاب اسلامی برآید؛ به همین دلیل، تا آنجا كه توانسته اند آنها را به امكانات نظامی مجهز كرده اند. منافقین با توسل به ایده هایی كه با آن می جنگیدند، نیرو جذب می كردند و در این میان، برخی افراد متدین و نوجرانان و جوانان مذهبی كم تجربه از محیط مدرسه اعم از راهنمایی و دبیرستان، فریفته ی ظاهر سازی ها و شعار های آنان شدند.
 
انقلاب به نام اسلام پیروز شده بود، لذا می توانستند هر چیزی را، با استفاده از عنوان اسلام القا و پیاده كنند. آنها فقط شعار اسلام و شعار آزادی را سر می دادند و زیر پوشش آن سعی می كردند افكار ضداسلامی را در ذهن افراد به ویژه نوجرانان و جوانان، جای دهند و جاری كنند. بنابراین نفاق آنها ابزار توسعه شان بود.در یكی از مبارزاتی كه علیه منافقین راه انداختیم، حركت به شكل مقابله و از سنخ حركت خود آنها بود. معمولا روزنامه هایی را با آرم «مجاهد» بیرون می دادند و بین بچه های كم سن و سال توزیع می كردند؛ بنابراین ما نیز حركتی را در مقابل آنها انجام دادیم؛ یعنی روزنامه ای با همان آرم مجاهد منتشر كردیم به نام روزنامه ی «منافق» كه د ر اصل روزنامه ی « ما و منافقین» بود؛ منتها آرم مجاهد را به صورت منافق در آورده بودیم و تمام مفاسد و خرابكاری ها و حتی اشكالات ایدئولوژیكی حركت های منافقانه ی آنها  را در آنجا افشا می كردیم و همپای با «مجاهد» این نشریه را با تیراژ زیاد منتشر می كردیم.
 
برشهایی از  كتاب

در صفحه ی 47 می خوانیم:

نخستین كتابی كه بنده تالیف كردم، جزوه ای بود كه در سال 47 یا 48 نگاشتم. آن موقع، جزو شاگردهای جدید آیت الله میلانی بودم و تازه به درس ایشان می رفتم. كتاب كوچكی به نام « منتظر جهان و راز طول عمر» نوشتم و انگیزه ام از نوشتن این كتاب، رد شبهات مردوخ كردستانی بود. او جزوه ای منتشر كرده بود كه در آن مسئله طول عمر امام زمان (عج) را به شدت زیر سوال برده بود. این كتاب را نوشتم و یك انتشاراتی در مشهد این كتاب را چاپ كرد و آن را خدمت آیت الله میلانی بردم. ایشان كتاب را دید، با مشاهده نام امام زمان (عج) خیلی گریه كرد، سپس مرا در آغوش گرفت و بوسید و بسیار مرا تشویق كرد.
 
در صفحه ی 67 می خوانیم:

درباره ی شخصیت مرحوم محمد تقی شریعتی باید گفت، ایشان تا اواخر عمر خویش، وجهه ی خوبی داشتند و مورد توجه خاص آیت الله میلانی بودند، اما بعد از تنش ها و اختلافاتی كه درباره ی تفكرات دكتر علی شریعتی به وجود آمد، حمایت نسبی آن مرحوم از تفكرات علی – به ویژه آنكه این مسائل و حرف و حدیث ها در مشهد ریشه دار بود و حوزه ی مشهد خیلی حساس بود- موجب شد به شدت از طرف آیت الله میلانی طرد شود. با اینكه این گونه مسائل در مشهد تا حد زیادی اثر و نمود داشت، ایشان مدت ها چهره ی خوبی به شمار می رفتند؛ ولی بعد از آن قضایا، وضع فرق كرد و وجهه ی او تنها در بین همان مریدان خودش محفوظ ماند. متاسفانه، در جریان انقلاب هم، پسر دكتر علی شریعتی، یعنی احسان شریعتی كه جذب گروهك ضد انقلابی فرقان هم شده بود، زیر پوشش ایشان قرار گرفت و با حمایت از احسان وجهه ی ایشان كاملا از بین رفت؛ به طوری كه وقتی به رحمت خدا پیوست، با وجود آن همه سوابق فرهنگی، حاضر نبودند اورا در آستانه دفن كنند. اما روی هم رفته، مرحوم محمد تقی شریعتی- جدایی از برخی خلطات فكری كه در این اواخر داشت- فرد خوبی بود و منحرف به حساب نمی آمد. او عنصری خدمتگزار و معتقد به اسلام و فرهنگ اسلام بود و به ویژه در مشهد خیلی خدمت كردhttp://www.irdc.ir/fa/content/27627/print.aspx