ریشه‌های یک پرونده سازی

 

ریشه‌های یک پرونده سازی

 رحیم روحبخش   

 

روز چهارم آذر 1314 محمدوليخان اسدي نايب التوليه آستان قدس رضوي ، از سوی حکومت رضاشاه مسبب قيام مردم در مسجد گوهرشاد مشهد تشخيص داده شد و دستگير و روانه زندان شد. وی در 28 همین ماه مجرم شناخته شد و فردای آن روز به جوخه اعدام سپرده شد. این در حالی بود که هیچ گونه سند و مدرک معتبری دال بر مجرم بودن وی در آن حادثه وجود نداشت.
وجود مرقد امام رضا(ع) و لزوم اداره سطح وسیع موقوفات آن ایجاب می کند نایب التولیه ای تولیت آنجا را برعهده بگیرد. این فرد معمولاً به طور مستقیم یا غیرمستقیم اداره مجموعه . . . . .

 

 

ادامه نوشته

بهلول گنابادی نقش آفرین واقعه مسجد گوهرشاد

 

بهلول گنابادی نقش آفرین واقعه مسجد گوهرشاد

 

واقعه مسجد گوهرشاد در تاریخ تحولات معاصر به رویداد پراهمیت سیاسی ــ اعتقادی تبدیل شد و در حافظه تاریخی مردم ایران چنان جای گرفت که حدود چهل سال بعد به مثابه یکی از ارجاعات تاریخی انقلاب اسلامی مطرح می شد.مقاله پیش رو این واقعه تاریخی و سهم مرحوم شیخ بهلول، واعظ و خطیب سرشناس آن زمان، را در شکل گیری قیام خونین مسجد گوهرشاد مشهد شرح داده است.

 

به گزارش گنابادتایمز در آستانه ی واقعه مسجد گوهرشاد و نقش آفرینی شیخ بهلول گنابادی هستیم . به همین مناسبت مروری داریم بر آنچه 79 سال پیش اتفاق افتاده است.

واقعۀ مسجد گوهرشاد در تاریخ تحولات معاصر به رویداد پراهمیت سیاسی ــ اعتقادی تبدیل شد و در حافظۀ تاریخی مردم ایران چنان جای گرفت که . . . . .

ادامه نوشته

گفتگو با استاد مدیر شانه چی در زمینه شخصیت و خدمات مرحوم آیة الله فقیه سبزواری

 

گفتگو با استاد مدیر شانه چی

در زمینه شخصیت و خدمات مرحوم آیة الله فقیه سبزواری

 

دانلود ویدئو  :

http://s9.picofile.com/d/8366131168/b8ccdd53-3a12-4b5b-a9ac-68991d167744/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%87_%DA%86%DB%8C.mp4

 

متن گغتگو :

 

پرسش مصاحبه گر از استاد مدیر شانه چی :

در مورد آیة الله فقیه سبزواری و موقعیت ایشان در حوزه علمیه آن زمان لطف کنید توضیحاتی بفرمایید

پاسخ استاد دکتر مدیر شانه چی :

مرحوم آقای سبزواری از تحصیل کرده های نجف بوده ، مرد فاضلی بوده ، شاگردی مرحوم آخوند خراسانی را هم کرده بود . ایشان مراجعت کرده بود به مشهد و در این جا ، حتی درزمان رضاشاه هم ایشان نماز جماعتی داشتند .

 چند نفر بودند که در مشهد ، اینها اجازه عمامه داشتند : یکی مرحوم آیة الله سبزواری بود ، یکی آقای حاج میرزا احمد کفایی بود ، یکی مرحوم نهاوندی بود و یکی مرحوم آشتیانی بود و یکی هم آقای حاج میرزا احمد مدرس بودند . این پنج نفر اجازه عمامه داشتند .

مرحوم سبزواری ، هم رساله عملیّه داشت ، هم تدریس می کرد در مشهد ، تدریس درس خارج فقه و اصول داشت و هم امامت جماعت داشت در مسجد گوهرشاد . البته در آن زمان رضاشاه که ایشان تدریسشان منعطف شده بود ولی امامت جماعت ایشان و مرحوم نهاوندی در مسجد گوهرشاد برقرار بود . بازاری ها و مردم عامی ، به ایشان خیلی اقبال داشتند از لحاظ این که ایشان خیلی با مردم می جوشید یعنی مثلا  فرض کنید یک کسی اگر در تپل محله و نوغان  یا در یک راه دوری از ایشان دعوت می کرد به یک آبگوشت خالص و چیز دیگری جز آبگوشت نبود ، ایشان می رفت و با آن ها حشر داشت . این بود که مردم عامی و اینها هم ، خیلی به ایشان توجه داشتند .

 نماز ایشان هم در مسجد گوهرشاد ، نماز سریعی بود . کسبه ای که در بازار بودند ، با اقامه نماز ایشان در ظهر و عصر و هم چنین در مغرب ، نمازی که ایشان می خواند به فوریّت انجام می شد و مردم می رفتند دنبال کسب و کارشان . از این جهت هم مردم اقبال داشتند .

بعد از قضایای ( شهریور 1320 ) هم که روضه خوانی برقرار شد ، ایشان در منزل خودشان روضه خوانی داشتند و خودشان هم امورشان را مباشرت می کردند حتی در زدن خیمه ها و امور دیگر ، خودشان دخالت داشت که حتی یک مرتبه هم از ( نردبان ) افتاده بود و پاهای ایشان آسیب دیده بود مدتی . این بود که این محبوبیت را در بین عامه مردم داشت و مرجعیت و وجوهاتی هم داشت منتها وجوهات آن زمان ، مردم هم از لحاظ کیفیت در آمد مثل زمان بعد نبود . افرادی می آمدند و به ایشان وجوهات می پرداختند و ایشان هم تقسیماتی می کرد . منتها ابتدائاً تقسیمات ایشان بصورت نان بود که با یکی دوتا خبّازی قرار گذاشته بودند همان اطراف بست که خبازی ها به هر کسی از طلاب ، طلاب معیل دو برابر و طلاب مجرد یک برابر نان می دادند . نان خوبی هم بود و طلبه ها از آن نان استفاده می کردند . این بود که در واقع ایشان یک نقشی در حوزه داشتند که به این کیفیت ، یک مقداری امرار معاش طلاب را تأمین فرموده بودند و یک مقداری هم از لحاظ برخورد اجتماعی ، روضه در منزلشان ، رفت و شد با مردم ، در تمام تعزیه ها که در اطراف برخورد می کرد ، مجالسی که داشتند ایشان با حال نقاهتی که حتی پیرمردی هم که بود  حضور پیدا می کرد و از این جهت یک محبوبیت عمومی هم داشت . بیانش هم بیان شیوایی بود . ایشان در ماه مبارک رمضان هم ، خودش منبر می رفت که آن زمان حتی زمانی هم که منبر ممنوع بود ، ایشان سه شب ماه رمضان را شب های احیارا ایشان منبر می رفت و نماز می خواند در ابتدا ؛ و بعد هم منبر می رفت که جمعیت زیادی هم حضور پیدا می کردند و منبر ، هم علمی و هم ساده که مردم بفهمند هر دورا داشت . بیان هم ، بیان شیرین و خوبی بود .

سؤال مصاحبه کننده از استاد دکتر مدیر شانه چی   :

آیة الله فقیه سبزواری ، در انجام کارهای عام المنفعه در مشهد مشهور بود . لطف می کنید در ارتباط با کارهای انجام شده توسط ایشان ، اطلاعاتی ارائه فرمایید

استاد مدیر شانه چی :

اولین کاری که ایشان کرد ، چون اینجا مغتسل ، یعنی غسالخانه ای که اموات را غسل بدهند ، در مشهد ازبین رفته بود و یکی دوتا غسالخانه بود چون در داخل شهر واقع شده بود ، اینهارا تعطیل کرده بودند و مردم باید می رفتند خارج شهر برای غسل دادن اموات و مشکل بود . ایشان در مدخل خیابان طبرسی ، در کنار باغ رضوان ، اینجا مغتسلی درست کردند که خیلی کار مردم را تسهیل می کرد . تمام هزینه هارا از اعانات مردم و وجوهات پرداخت و مغتسل بهداشتی و بسیار آبرومندی در اینجا برقرار شد . این یکی از کارهای ایشان بود .

بعدها که طلبه ها زیاد شده بودند ، محل سکنی نداشتند . تمکن مالی هم برای این که جایی را بخرند یا بعد وجه اجاره بپردازند ، این هم نبود .

ایشان با آستانقدس توافق پیدا کردند همین کوی طلاب را ، مقداری زمین ، چون آن زمان می گفتند زمین های گلشور . قسمتی که به معروفیت گلشور بود ، ایشان مقداری از آن زمین هارا در تصرف گرفتند و بین طلاب تقسیم کردند . هر نفری سیصد متر زمین می دادند .

لینک ویدئو در تلگرام  :

https://t.me/faghih_e_sabzevari/7959

یادها و خاطرات آیة الله حجّت هاشمی خراسانی از استاد خود ، مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه

 

یادها و خاطرات آیة الله حجّت هاشمی خراسانی

از استاد خود ، مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

دانلود با فرمت pdf

 

دانلود با فرمت word

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری (10)

 

( 10 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از  :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

آیة الله امام جمعه زنجانی قدّس سرّه ، از دوستان مرحوم فقیه سبزواری ؛

و از اساتید استاد حجت هاشمی خراسانی

 

حجة الاسلام والمسلمین ؛ و قدوة ارباب الیقین ، آقای حاج سید محمود حسینی زنجانی قدّس سرّه ، از مردان وارسته جهان ؛ و ارباب حال بشمار می رفت .

صاحب قدّ متوسط و صورت طولانی و ریش بلند خفیف . درسال 1373 قمری به مشهد رضوی مشرّف شده بود و در نزدیک منزل فقیه سبزواری اقامت کرده و فقیه سبزواری با وی آشنایی داشت و روزی به دیدن وی آمده بود و به واسطه استاد رضوی ، به خدمتش مشرف شدم و سفارش مرا به جنابش کرد و مقرر شد هر روز ساعتی به حضورش می رفتم و از جواهر علوم و اسرار و رموز اندوخته به من تعلیم بدهد و وی را حالی خوش و مجلسی سخت با روح و لطافت بود و از عاشقان حق و عارفان وی محسوب می شد .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  162

 

 

استاد حاج سید علی برقعی ، ( از دوستان مرحوم فقیه سبزواری ؛ و از اساتید  استاد حجت هاشمی خراسانی . )

حضرت حجة الاسلام و زبدة الاعلم ، کهف العرفاء ، حاج میر سید علی برقعی قدّس سرّه .

وی از علماء پرمایه و عرفای گرانمایه بوده ، از اصحاب عرفان و حال بشمار می رفت و از سادات عظام سلسله برقعیّه بود .

مردی ضعیف الجثه و خفیف اللحیة ، دارای قدّ کشیده و صورت ضعیف و بدن نحیف بوده .

با جنابش در منزل فقیه سبزواری آشنا شدم ؛ و به حضورش راه یافتم و از انفاس قدسیه اش استفاده ها بردم و از اسرار و رموز عرفان و آداب و سیر و سلوک و طریق وصول به یقین و توحید از او استفاده کردم و دستوراتی از ذکر و فکر در شب و روز عطا فرمود و وی را کتب چندی است در توحید و اسلام و جز این ها ووی را شرح بر منازل السائرین است و گویا طبع نشده و اورا طبع رسا و نظم شیواست و از شعر اوست که در استقبال یکی از شعرا رفته که او گفته :

کوه نتواند شدن سدّ ره مقصود مرد

همت مردان برآرد از نهاد کوه ، گرد

و استاد علیه الرحمه گفته :

بهر نان ای دل ، مکش گر مردی از بی درد درد

خون دل خورد و نخورد از سفره نامرد ، مرد

بر مدار از خاک اگر باید بگردی خوار خار

بر مگیر از آب اگر با منّتت آورد ، ورد

بشنو این فرد مرا باشد تورا گر گوش هوش

کز سخن های دگر باشد مرا این فرد ، فرد

همت مردان اگر یک لحظه بر خیزد زجای

بر نشاند از زمین بر چرخ دائم گرد ، گرد

گرد محنت گرچه بسیار است در میدان مرد

لیک گر مردی تو در این ورطه پر گرد ، گرد

از ازل حکم مشیت در جبین بنوشته اند

هان جبین بر هم مکش ، گو آن چه باید کرد کرد

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  167

 

... و عجب است از روزگار که چگونه تنزّل می کند و پیش از این روزگار ، اگر شمسی افول کردی ، قمری طلوع نمودی ؛ و اگر قمری غروب می نمودی ، مشتری یا زهره ای بدل او می شد ولی اکنون در اغلب کشورها و بلاد ، اگر خورشیدی صورت پنهان کردی ، ماهی آشکار نیست ؛ واگر قمری از دیده ناپدید گردید ، ستاره ای درجای او دیده نمی شود یا اگر هست ، چون ستاره هفتم ثریّا است .

و اینک ، در شهر مشهد رضوی بنگر که در چندی پیش ، علمایی چون فقیه سبزواری و ادیب نیشابوری و آقای کلباسی و آقای میلانی و آقای ادیب خاوری و آقای ادیب هروی و آقای کفایی و مانند آن ها بود و همین طور در نیشابور ، چون شیخ محمد حسین نجفی و در سبزوار چون فاضل هاشمی و در سمنان علامه سمنانی و در بیرجند آقای تهامی و آقای آیتی و همین طور در سایر بلاد و اکنون مثل آن ها نیست و در سال 1400 که در ماه شعبان که در سوریه بودم این دو شعررا گفتم :

خَلَتِ الدّیار من الرّجال الکُمّل

وَ مَضَی الذینَ مِنَ الطِرازِ الاَوَّلِ

ماتوا و ما خلقوا شموسا مثلهم

هذا لَعَمرُکَ من عُضالِ الاعضلِ

و اکنون بیشتر بلاد ایران از علماء بزرگ خالی شده و عشری از اعشار علوم و فضائل باقی نمانده و در این زمان چون من نمونه ای از آن اساتید که در کتاب نام برده شده می باشم و در این باب گفته ام و با این همه ، قطره ای از بحار علوم هستم :

امروز من یگانه دورانم

استاد بی نظیر خراسانم

مجموعه تمام اساتیدم

محفوظه جمیع اسانیدم

ولی فقیه سبزواری کجا و من کجا ؟ او چون آسمان است و من زمین . . ادیب نیشابوری کیست و من چیستم ؟ او شمس است و من سُها . بخدا خجالت می کشم خودرا ادیب یا فقیه بخوانم و شرم دارم خویش را عالم بدانم زیرا قطره ای در جنب دریای اعظم عدم است . اگر دانشوران قدیم عالمند چون خواجه نصیر و علامه حلّی و ابو نصر و شهید اول و شهید ثانی و بوعلی سینا ، من چیستم ؟ و اگر آن ها صاحب فضائلند ، من کیستم ؟ و هرگاه شیخ عطار با آن عظمت ، نسبت به سابقین بگوید :

من ندانم این چه مردان بوده اند

کز عمل یک دم نمی آسوده اند

پس من چه بگویم و بهتر آن که هیچ نگویم و بگویم ( و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا )

و از آن قلیل ، نصیب این عبد ذلیل ، اقلّ از قلیل است و به اقلّ و قلیل بالیدن ، از بی خردی است و خدارا بر این بهره اندک بسیار شکر که مرا لایق این نعمت دانسته و این فضیلت را بر من ارزانی داشته .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  174

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

 لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

قسمت هفتم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1835

 قسمت هشتم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1836

 قسمت نهم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1837

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 9 )

 

( 9 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از  :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

ادیب یگانه و اریب فرزانه ، شیخ محمد حسن ادیب هروی ، در فن ادب از شاگردان مرحوم میرزا عبدالجواد نیشابوری بوده و پس از تحصیل پاره ای علوم و خدمت بعضی از اساتید چون میرزا محمد باقر مدرّس و میرزا عبدالرحمن مدرّس و غیر آن ها ، در سال 1319 قمری به حضور میرزا عبدالجواد رسیده و مدت شش سال به درس وی حاضر می شده و علوم ادب را نزد او تکمیل کرده به درجه ای که استاد اجازه تدریس به وی داده و اورا رجل فاضل می خوانده و سبب رسیدن نگارنده به حضورش آن بود که روزی در منزل فقیه سبزواری بودم ، ادیب هروی نیز در آن مجلس بود و جنابش با فقیه سبزواری رفاقت قدیمه و آشنایی سابق داشت و در مدرس ادیب ( اول ) حاضر می شدند و از یک مائده بهره ور می گشتند .

در آن مجلس دیدم شعر و نثر می خواند و بذله گویی و ظرافت پردازی دارد .

از یکی پرسیدم این مرد کیست که چون ادیبان سخن می کند و بس باذوق و شوق است ؟ گفت ادیب هروی و من که در آن زمان ، چونان این زمان ، سر پرشور و دل پر ذوق داشتم ؛ و طالب اینگونه رجال بودم ، از محل اقامت او پرسیدم . گفت در صحن جدید در حجره فوقانی روزها می آیم .

روز بعد به حضورش شتافتم و اورا بحری موّاج از شعر و نثر یافتم و بی اندازه خوشحال گردیدم اجازه گرفته و روزها به خدمتش می رسیدم و فوائد علم ادب و رموز و اسرار علوم عرب و دقائق شعر و نثر را از عربی و فارسی از او می آموختم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  90

 

. . . و جمعی مرا به شدت از حضورش ( از حضور نزد استاد شیخ حسن ادیب خاوری ) منع می کردند و عجیب بود از مردم مشهد که هرکس مرد بود ، با او مخالف بودند چون ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری و مانند آن ها .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  102

 

 

... و مردم این شهر ، با فقیه سبزواری و با ادیب نیشابوری و با آیة الله میلانی چه کردند ، چه گفتند و با این نگارنده چه می گویند .

خداوندا عذابت را بر آن ها نازل کن و با معاویه و اتباعش محشورشان ساز که با آل علی ، اینقدر دشمنی می کنند .

ای خوانندگان کتاب ما ، عقل خودرا یک سو ننهید و دیده باطن را بگشایید و در درک بد و خوب تحقیق نمایید و به ضلالت هر مدعی هدایت ، گمراه نگردید و به گفتارجمعی بی خبر و بی خرد ، اعتنا نکنید و به این آیه قران گوش فرا دهید :

« وَ اِن تُطِع اَکثَرَ مَن فِى الاَرضِ یُضِلّوکَ عَن سَبیلِ‌اللهِ اِن یَتَّبِعونَ اِلّا الظَّنَّ وَ اِن هُم اِلّا یَخرُصُون»  و اگرنه ، دور مانده از سعادت و فضائل ؛ و زیانکار در دنیا و آخرت خواهید بود . (سوره مبارکه الأنعام ،  آیه ۱۱۶  )

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  104

 

 ... و نگارنده نیز تصمیم داشتم وارد دانشگاه شوم برای تدریس به جهت ضیق معاش و از جهت آن که در حوزه علمیه ، فاضل را ارزشی نبود و خیلی از طلاب خارج شدند و در دانشگاه و مدارس دولتی استخدام گردیدند و چون از نظر معنویت مقامی عالی و حالی بس نیکو داشتم ، استخاره کردم آیه آمد ( واتل علیهم نبأ الذی آتیناه من آیاتنا ) دیدم مطابق حال من و قصه بلعم است .

اگر وارد شوم ، چون او باشم . از این رو ترک کردم و شبی هم در خواب دیدم در مجلسی ، شاه ایران با فقیه سبزواری است . به آقا گفتم برای من راجع به دانشگاه به شاه بگویید . آقا فرمود به جدّم نمی شود . گفتم پس صلاح نیست و اکنون من می دانم چه نیکو بود که نشد . زیرا بنده شدن کاری است مشکل و خدا مرا آزاد آفریده . چرا با دست خود ، خویش را برای حطام دنیا ، بنده سازم و اکنون مرا از جهان مستغنی کرده و علم و دانش من بهتر غنی است چنان چه استاد کلباسی گفت روزی پیش مرحوم جهانگیرخان که از اساتید حکمت بود از فقر شکایت کردم . گفت می خواهی علم را از تو بگیرد و مثل بقیه باشی ؟ گفتم : نه

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  117

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

 لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

قسمت هفتم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1835

 قسمت هشتم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1836

 

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 8 )

 

( 8 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از  :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

. . . اگر چه مردم در باره این فقیر حقیر ؛ و استاد ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری ، حرف هایی می گفتند . به درجه ای که یکی از طلاب گرگان که در درس جدی بود و به ما علاقه زیاد داشت ، اگر چه مثل او زیاد بودند و به واسطه بدگویی درس را ترک می کردند و او نیز درس را ترک کرد و هرگاه در مسیر با او مصادف می شدم ، صورت را از من بر می گرداند و از طرف دیگر می رفت . دانستم غولی وی را راهزنی کرده . بعد از چندی به درس حاضر شد و خود اظهار کرد که در باره شما حرف هایی شنیده ام و چون تحقیق کردم همه باطل بود . گفتم چرا از اول ، به اباطیل حسودان و دشمنان آل علی گوش بدهی با این که خود چشم و عقل داری .

وشبی در میان صحن عتیق ، بعد از نماز که برای تدریس به مدرسه میرزا جعفر می رفتم ، مصادف با او شدم . گفت در باره شما و آقای ادیب و آقای سبزواری ، مردم ( یعنی آخوندها و سادات بنی عباس یعنی حسودان و بی خبران از دیانت ) حرف ها می گویند . رو کردم به حضرت امام رضا علیه السلام . گفتم این حضرت رضا علیه السلام شاهد است که مارا اعتقادی جز آن چه در قران و حدیث و گفتار ائمه اطهار است ، اعتقاد دیگری نیست .

اگر چه ما صاحب بیشتر از علوم هستیم و از حکمت و فلسفه و کلام هم دم می زنیم ولی ما تابع حکمت ایمانی هستیم نه پیرو حکمت یونانی و اکنون چون قیامت در پیش است ، از گفتار مردم باک نیست ( و لا تقف ما لیس لک به علم ) و به او نگفتم واکنون که سال 1412 قمری است و از آن چهل سال می گذرد ، گویم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  74

. . . و به او نگفتم اگر مردی در این شهر باشد ، من و فقیه سبزواری و ادیب نیشابوری و مانند ما است که از هر ریا و مکر و سمعه ، خالی و عاری هستیم و ظاهر و باطن ما یکی و برای خوشایند عوام کار نمی کنیم .

و نگارنده چون از اول به هدایت باریتعالی ، با اساتید کامل و وارسته ، چون ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری و ادیب خاوری و در آخر با آقای میلانی مصاحب بودم و مردم ( عام کالانعام بل اضل من الانعام ) را در حق آن ها اعتقاد نبود و حسودان مذمت آن ها می کردند و ایرادات بی جا و اعتراضات یاوه می گرفتند ، مرا نیز به آن چشم نگاه می کردند و ماهم از آن ها اعراض می کردیم و به آن ها می گفتیم :

به آن چشمی که می بینی تو مارا

همان چشم است که می بیند شمارا

و آن ها مردان بزرگ و پاک و با حقیقت بودند و من هم در کنار سفره آن ها بودم و در راه آن ها می رفتم و دیانت ما از دیانت بدگویان اگر بیشتر نبود ، کم تر نبود بلکه بیشتر بود و علت آن است که امیر علیه السلام گفته :

والجَاهِلُون لأَهلِ العِلمِ أَعدَاءُ ؛ والمرء عدوّ لما جهل

و چنان است که بوعلی سینا گفته :

واستوحشوا من نقصهم و کمالی

و ما با کسی مخالفت نورزیم و کسی را بد نگوییم و در نزد دیگران اورا نکوهش نکنیم زیرا که به قدر امکان ملاحظه دین داریم و به قیامت و حساب معتقدیم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  75

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

آیة الله حجت هاشمی خراسانی و علامه حسن زاده آملی

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

قسمت هفتم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1835

 

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 7 )

 

( 7 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از  :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

... در ایام حضور وی ( ادیب نیشابوری ) ، به حضور استاد ادیب خاوری و استاد حاج شیخ علی مهندس عرب نیز می رسیدم برای تحصیل علوم غریب از رمل و اعداد و نجوم و هیئت و جفر و طلسمات و تسخیرات و ریاضیات . و مردانه خدمت آن دو مرد دانش کردم ؛ و به توفیق حق و عنایت امام عصر (عج) به اسرار و رموز آن علوم پی برده تا در این فنون ماهر شدم و برای تحصیل فقه و اصول و حکمت و کلام ، نزد استاد فقیه سبزواری و حاج سید علی رضوی و حجة الاسلام کلباسی شتافتم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  11

 

آغاز تدریس من ، در مدرسه بالاسر حضرت رضا علیه السلام بود و در سال 1371 قمری ، در مسجد گوهر شاد ، در شبستان استاد فقیه سبزواری تا سال 1386 قمری تدریس می کردم و در باقی شبستان های مسجد نیز تدریس می کردم جز در یک شبستان که رفت و آمد زیاد بود و برای تدریس مناسب نبود و بعد از فوت استاد فقیه سبزواری و دگرگون شدن اوضاع مسجد و کثرت محبت من به استاد ؛ و زیادی علاقه وی به من ، مجلس درس را به باغ رضوان در کنار مقبره استاد انتقال دادم و مدت هشت سال در آن جا تدریس می کردم و روزی دوازده درس می گفتم تا آن که در سال 1395 قمری ، در اواخر سلطنت محمد رضا شاه پهلوی ، باغ رضوان و اطراف حرم بر اثر ستم او خراب شد . حوزه تدریس را به مدرسه نواب و مدرسه سلیمانخان انتقال دادم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  12

 

از عنایات حضرت رضا علیه السلام ، درسم بهترین دروس بود و بعضی از ارباب ذوق ، کیفیت تدریس و تفهیم مرا بر استاد ادیب ، فضیلت می دادند و خود گاهی ، از باب حدیث نعمت باری گفته ام :

بخدا گر کسی چنین درسی

بهرتان گفته یا که خواهد گفت

گوهر دانش فنون ادب

این چنین سفته یا که خواهد سفت

و گاهی می گفتم :

غنیمت بدانید درس مرا

مکرّم بدارید نفس مرا

که چون من یکی صاحب نفس نیست

و یا همچو این درس من ، درس نیست

و استاد فقیه سبزواری ( قدّس سرّه ) مکرّر می فرمود : درس مرا غنیمت بدانید و از کسی نخواهید شنید و مانند من نخواهید دید . بعضی اورا غلوّ می گفتند و اکنون صدق گفتارش پدیدار می شود . رحمة الله علیه .

و مدت دو سال در مسجد مقبل السلطنه به امر استاد فقیه سبزواری اقامه جماعت می کردم و بعد به واسطه کثرت مشاغل درسی و دوری راه و امر استاد ادیب نیشابوری ( قدّس سرّه ) ؛ و قید عظیم بودن نماز جماعت که هیچ تعطیل ندارد ، ترک جماعت کردم و به کثرت تدریس پرداختم .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  13

 

. . . و مرا در آن روزگار چون الان شاگردان فراوان بود و در مسجد گوهر شاد و باغ رضوان ، گاهی منبر می اوردند تا سخن مرا همه بشنوند .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  16

 

آثار حجت

قریب به سی کتاب تألیف کرده ام با کثرت مشاغل درسی که روزی هشت درس و گاهی دوازده درس داشتم و از عنایات و الطاف الهی ، هیچ احساس خستگی نمی کنم بلکه ، عشقم زیادتر و شوقم وافرتر می گردد و درسم با حرارت و شوق ؛ و توأم با شعر و نثر ؛ و جذاب و دلکش ، چون درس استاد ادیب نیشابوری و فقیه سبزواری ، نه چون درس بیشتر مدرسّین که آدمی را چرت می گیرد و شنونده را خواب می برد . نه در او زمزمه محبتی و نه راز مودتی . نه از عشق درسی ؛ و نه از ذوق سخنی ؛ و نه از حال و وجد خبری . و کتب ما بعضی تا کنون طبع شده و بعضی هنوز غیر مطبوع است .

 

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  49

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

  خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 6 )

 

(  6 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

و چون او ، اوستادی خوش بیان و نکته سنج و جدی جز استاد حجة الحق ادیب نیشابوری ندیدم و از این دو استاد ، رموز استادی و تدریس و نیکو بیانی و شیرین زبانی را یادگرفتم و صاحب ذوق سلیم و طبع مستقیم شدم و هریک در فن خود ، بوالعجب بود و چشم روزگار چون آن ها نخواهد دید و چنان است که ابو طیب متنبّی گفته :

مضت الدهور و ما اتین بمثله

و لقد اتی فعجزن عن نظراته

 

 

و اساتید دیگر من هم عجیب بودند و از آن عجائب مانند من ابوالعجائب و اخوالغرائب پیدا شده ولی صد حیف که در روزگاری بسیار بد واقع شده ام زیرا برای آن ها ، شاگردی چون من فدوی استاد پیدا شده که در حیات و ممات به یاد آن ها بودم و هستم و بعد از ممات ، به زیارت قبر آن ها می روم و صدقات و خیرات و زیارت برای آن ها انجام می دهم ولی برای من شاگردی نصف خود ندیدم و گویم :

( وا اسفا علی الغربة واحزنا علی الوحده )

و استاد را برادری بوده به نام حجة الاسلام آقا سید مهدی در سبزوار و پدر وی ، آقا سید موسی نیز از علما بوده و در سبزوار در مدرسه محمدیه مدفون است و استاد فقیه سبزواری می گفت پدرم گفت همین که تو متولد شدی ابواب رزق به روی ما باز شد لذا مرا خیلی دوست می داشت .

در سال 1386 قمری مریض شد و مدتی در مریضخانه بستری بود . بعد به منزل آمد و از شدّ زحمات و کثرت آلام در شب شنبه 24 شوال 1386 از جهان فانی به عالم باقی شتافت و جیفه دنیارا نزد جیفه خواران نهاد و به کرّات می گفت جنازه مرا شب بردارید زیرا راضی نیستم مردم در پای جنازه ام حاضر شوند و وصیت کرد جنازه مرا بعد از فوت ، اندکی در محل تدریس من بگذارید .

 

آیة الله حجت هاشمی خراسانی ، درس خارح مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ، مسجد گوهرشاد ، سال 1345 خورشیدی 

 

 

و من در وفات او ، یک هفته درس هارا تعطیل کردم و چون صبح شنبه برای درس می رفتم ، دیدم جمعی از طلاب خبر دادند فقیه سبزواری فوت کرده . در این باب ، چند شعری گفتم . پاره ای از آن این است :

مهر بگو ، از چه گشته اسود و مظلم ؟

ماه چرا با خسوف آمده همدم ؟

بهر چه این آسمان عبوس و ترش رو

از چه بساط زمین ، قرین همّ و غم ؟

از چه ، بپوشیده خلق جامه نیلی ؟

از چه همه چشم مردمان شده پر نم ؟

از چه فلک ، این چنین شده متحیر ؟

از چه پراکنده ، کارگاه منظم ؟

بهر چه ، روحانیون ، به ناله و افسوس ؟

بهر چه ، انس و پری ، نشسته به ماتم ؟

از چه مرا قلب ، مضطرب شد و دل خون ؟

از چه رخم زرد و خسته روح مکرم ؟

گفتمی یا للعجب چه حادثه پیدا ؟

گفتم واحسرتا ، چه حکم گشته مسلم ؟

ناگه دیدم جماعتی زصحابه

صورتشان زرد و دل مثال سپر غم

گفتمشان از چه این چنین متوحش ؟

از چه شده کار و بار درهم و برهم ؟

جمله به چشم پرآب و با دل غمگین

گفتند رفت از جهان فقیه مکرّم

آن که ازو گلستان شرع مصفّا

آن که از او باغ علم تازه و خرّم

آن که به او داشت تکیه جمله مردم

آن که به او روشنی دیده عالم

آن که بدو حل مشکلات همی شد

آن که به او کشف جمله مجمل و مبهم

آن که به گاه سخن ، چو یمّ پر از موج

جمله دانشوران به نزد وی ابکم

در همه دانش وحید دهر و زمانه

از همه اعلم بدو زجمله مقدم

نام حسین و فعال او همه احسن

خلق عظیم و سلیم قلب و معظم

 

و نگارنده ، در وفات او ، بس سوختم و ساختم و در مجالس عزایش ، با دل خونین حاضر می شدم ؛ ولی لقمه ای از غذای عزایش نخوردم زیرا از غذای تعزیه پرهیز می کردم .

علاوه ، غذای من ، عزای من بود و بارها از خدا می خواستم کاش خوردن نبود . از طرفی گوید کلوا حلالا طیبا و حلال و طیب در این زمانه نیست و از طرفی اگر نخورم ، در زیر بار ، فَرَس ما می ماند .

و در این سال 1386 قمری و اول سال 1387 ، سه استاد من از جهان گذشت .

در 17 رمضان 1386 ، ادیب خاوری گذشت و 24 شوال 1386 ، استاد فقیه سبزواری مارا تنها گذاشت و در 17 صفر 1387 استاد سید علی رضوی مرا غریب کرد و ای کاش ، من پیش از آن ها مرده بودم که نه مرگ آن هارا می دیدم و نه غریب و تنها بودم و کنون که سال 1412 هجری قمری است اگر چه روزها اشتغال به تدریس دارم و روزی 6 ساعت درس می گویم ، هم صحبتی چون ادیب نیشابوری و باقی اساتید ندارم و از فقیه سبزواری ، عکسی در سال آخر عمر گرفته شده ، اینجا آورده می شود .

 

 

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، 

از صفحه 130 تا 145

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 


لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

 

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

 

 خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 5 )

 

(  5 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

( نمونه ای از اشعار مرحوم آیة الله میرزا حسین فقیه سبزواری

در نامه ای به استاد ادیب هروی )

وگاهی ، استاد ادیب هروی ، به ایشان نامه نوشته بود و ایشان جواب اورا مرقوم کرده بود و من هر دو نامه را دیدم . نامه استاد را گرفتم و نامه ادیب را نگرفتم و ای کاش ، اورا هم گرفته بودم و در این کتاب درج می کردم و آن جواب نامه این است :

 

 

ادامه دارد . . .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  141 و 142

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

 

 

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

 

 خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 4 )

 

(  4 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی 

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

آیة الله حجت هاشمی در کنار مرحوم فقیه سبزواری

و در سال 1386 قمری که استاد فقیه سبزواری در مریضخانه منتصریه بودند ، روز چهار شنبه ماه مبارک ، با آقا سید جواد سبزواری به عیادت رفتم . فرمود چه می کنی ؟ گفتم دو سه تا درس می گویم . فرمود چرا نماز جماعت نمی خوانی ؟ و منبر نمی روی ؟

رو به آقا سید جواد کرد و گفت می نویسم اعلان کنید . به من فرمود در باغ رضوان نماز بخوان و منبر برو و فورا قلم و کاغذ گرفت و نوشت :

بر عموم برادران مؤمنین پوشیده نباشد آن که جناب مستطاب شریعتمدار ، آقای هاشمی که از هر جهت آراسته و محل اعتماد و عدالت جمیع است ، از روز یکشنبه ، پنجم ماه مبارک ، در سالن غربی باغ رضوان ، اول ظهر اقامه نماز جماعت می نماید و بعد از آن منبر تشریف می برند . از عموم مؤمنین تقاضا می شود حاضر شده و کسب فیض نمایند .

فقیه سبزواری

 

من به جهت شدت علاقه به وی و لزوم اطاعت ، امر وی را اجابت کردم .

خدایش رحمت کند . چه بسیار مهربان و با لطف و عنایت بود نه با دوستان فقط بلکه با دشمنان نیز و بیشتر . و از بواطن هم مطلع بود .

ما عادت بر آن داشتیم که ماه مبارک ، نماز عید فطر را با وی بجا می آوردیم و تا منزل همراه ایشان می رفتیم و بعد پراکنده می گشتیم و آن سال ، چندان تنگ دست بودم که فطریه نداشتم و در آن زمان ، ایشان به طلاب نان می داد و قیمت او بیست تومان می شد و من به جهت احتیاط نمی گرفتم .

آقازاده ، آقا سید جواد سلّمه الله ، پول اورا به من داد و کتاب و مایحتاج می خریدم و در ماه مبارک تعطیل بود و در مدت مصاحبت با استاد ، من هیچ طمع نداشتم و او هم به من عطایی نداشت و آن روز وقتی که خواستم خدا حافظی کنم فرمود فلانی صبر کن شهریّه ات را بدهم و بیست تومان به من داد و سخت تعجب کردم و فهمیدم که از حال من خبر دار بوده و مقداری را فطریه دادم و باقی را صرف زندگانی و خانواده نمودم .

 

ادامه دارد . . .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  130

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

 

 خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 3 )

 

(  3 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

و این عکس را با جنابش ، در سال 1374 قمری در منزل ایشان گرفته ام و جمال ملکوتی اورا در صفحه 138 بنگر و چون او ، در زمان ما ، کسی ندیدیم .

 

و چون کتاب مفصل در سال 1379 قمری طبع شد ؛ و نسخه ای به حضورش اهداء نمودم ، یگانه دوست من حجة الاسلام و المسلمین ، آیة الله آقای سید جواد فقیه سبزواری که در آن زمان هیچ یک حجة الاسلام نبودیم و در این زمان ، به عنایات پروردگار جلّ و علی ؛ و لطف اجداد طاهرین ما ، هردو به مقام آیة اللهی نائل آمده ایم ، به کوری چشم حسودان و بدخواهان که نمی خواهند از آل علی ، احدی در روزگار باشد ( یریدون لیطفئو نورالله بافواههم ) ولی خدا نخواهد ولی به این آیت اللهی فخر نکنیم و به حق خدا ، من این اسم را نخواهم از آن که با بودن امیر علیه السلام آیت الله عظمی ، من کیستم و چیستم و حجت هاشمی مرا بس است و جنابش در صفات انسانیت ممتاز ؛ و در علم و عمل ، بی نظیر است و معنی اورا در این عکس مشاهده کن

  

 

از پدر خواست تا تقریظی بر کتاب ما بنویسد و من امتناع ورزیدم . گفتم اولا کتاب من لایق تقریظ نیست و ثانیا سمعه و ریا می شود و ثالثا من از استاد حجة الحق تقریظ نخواستم و اجازه نامه تدریس ایشان را با این که حاضر بود طبع نکردم .

ایشان اصرار کرد و گفت نوشتن تقریظ صلاح است باشد طبع کنید و الصاق کنید و خدا شاهد است من میل نداشتم . دیدم با خواهش و اصرار ایشان ، نیکو نیست قبول نکردن . در آن وقت استاد قلم در دست گرفت و این تقریظ را نوشت :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

و بعد ، بر ارباب دانش پوشیده نباشد آن که جناب مستطاب علم الاعلام ، ثقة الاسلام ، شریعتمدار ، آقای سید علی حجت هاشمی ، عمر شریف خودرا در نزد احقر ؛ و بقیه اساطین ، صرف در تحصیل علوم عقلیه و نقلیه نموده و بحمدالله والمنة ، به مضمون روایت ( ما اوتیَ عالمٌ عِلماً و هو شابٌّ ) در سن شباب ، به مراتب عالیه از علم و عمل نائل گردیده و شاهد بر فضل ایشان ، شرحی است که بر مطوّل نگاشته و سزاوار هر محصلی است که نسخه از آن شرح را دارا باشد که در حل معضلات و رفع مشکلات ، رجوع به آن شرح نماید .

فللّه دَرُّهُ و علیه اَجرُهُ . به تاریخ شهر ربیع الثانی 1379

فقیه سبزواری

و روزی در خدمتش بودم فرمود شما از کسی اجازه نداری ؟ گفتم ندارم و نمی خواهم و خدا می داند که نمی خواستم زیرا که خودرا قابل نمی دانستم و علم خویش را حقیر می شمردم .

فرمود لازم می شود برایت بنویسم گفتم پس مختصر و بدون آلایش باشد . در آن مجلس ، این صورت را نوشت و امضاء و مهر کرد و به ما عطا فرمود :

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله ربّ العالمین و صلی الله علی محمد و آله

و بعد ، فلا یخفی انّ جناب المستطاب علم الاعلام ، ثقة الاسلام شریعتمدار ، السید علی الملقّب بالهاشمی ، قد صرف عمره الشریف فی تحصیل العلوم الشرعیة و قد جدَّ واجتهد و بلغ بحمدالله مرتبة من الاجتهاد و له العمل بما استنبط فللّه درّه و علیه اجره و ارجو منه ان لا یترک سبیل الاحتیاط فانّه طریق النجاة و ان لا ینسانی من صالح الدعاء .

23 رجب المرجب 1383

فقیه سبزواری 

 

 

ادامه دارد . . .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  130

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

 

 

 خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 2 )

 

( 2 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

و بعضی از فرزندان وی می گفت در آن وقت حضور شما ، به آقا می گفتیم برای یک نفر ، شما خودرا معطّل کرده اید و وقت خودرا می گذرانید .

در جواب می فرمود : او مستعدّ و قابل است و تربیت مثل او لازم است و من اکنون فکر می کنم و از لطف و مرحمت او در شگفت می مانم که چون او عالم بزرگوار ؛ و من شخص حقیر و پست ، چگونه تقاضای مرا پذیرفت و من اکنون حاضر نیستم برای یکی درس بگویم و شاید اگر مثل خویش ، مشتاق و با صفا و با حقیقت پیداکنم درس بگویم . واو ، به قوّه باطن مرا چنین می دید و او مرا بی اندازه دوست می داشت به درجه ای که می گفت : " آقای هاشمی نور چشم من است و ای کاش ، همه مانند او باشند " .

و یکی از طلاب سادات درس وی که الان زنده است ، گفت آقارا در زمان حیات خواب دیدم که در مسجد گوهر شاد ایستاده بود و طلاب را به شبستانی که شما درس می گویید ، هدایت می کرد !

و من ، هیچ استادی را چون او دوست نمی داشتم اگر چه " حجة الحق " را بسیار دوست می داشتم ؛ ولی " سبزواری " ، دیگر مرد بود عجیب ؛ و غریب انسانی بود ، هم از جهت هیکل و جسم ؛ و هم از جهت جان و روح ؛ و حیف این گونه مرد برای این بسیار نامرد جهان و هر انسان منصف گوهر شناس اورا دوست می داشت و در دل ها جا گرفته بود .

ای خوانندگان کتاب ما ! ، از حکایات این دو مرد بزرگ و قصه بدگویی خلق در حق آن ها عبرت بگیرید و از بدگفتن مردم در حق دیگران ، فوراً حکم به بدی نکنید زیرا ، حسود و با غرض و با مرض زیاد است بلکه خود با آن ها مجالست کنید و یا از مردم مطلع بی غرض و مرض سؤال کنید تا حق را از باطل تمیز دهید . چنان چه در حق نگارنده ، بعضی بد گویند اگر چه بدم و خوب نیستم ولی از بدگویان بدتر نیستم . خود آن ها ، " چلو صافی " اند و پر سوراخ ؛ و به دیگری گویند چقدر سوراخ داری ! و از مذمت آن ها ، کمال مرد را بدان چنان چه  " متنبّی " گفته :

وإذا أتَتْكَ مَذَمّتي من نَاقِصٍ

فَهيَ الشّهادَةُ لي بأنّي كامِلُ

و گویم :

من بنده پیر می فروشم

زاهد ! به خدا ، خدا پرستم

و استاد علیه الرّحمه ، چون پول هایی بی جا ، مانند جدّش امیرالمؤمنین علیه السلام صرف نمی کرد ، طلحه ها و زبیرهای زمان با او از در مخالفت و معاندت بر آمدند و در منابر و محافل ، از او بدگویی و مذمّت می کردند و دسته ای بر کمالات و فضائل او حسد می بردند و بر کارهای او خورده می گرفتند و مکرر می فرمودند : چون من عقل دارم و می دانم چه کنم ، عیب گیری می کنند .

از کثرت ناراحتی از مردم و اذیت و آزار آن ها فرمود در مکه استخاره کردم بمانم یا برگردم این آیه آمد : انّا کفیناک المستهزئین . از این رو به مشهد برگشت و در فراز منبر گفت ای طلاب مرا خیلی اذیت کردید و بی اندازه خرابی کردید . من از شما گذشتم ولی آن خرابکاری هارا اصلاح کنید و خدمت بزرگی به طلاب کرد زیرا کوی طلاب را وی درست کرد و همه خانه دار شدند و بسیار این شعر عرجی را می خواند که امیر علیه السلام نیز به او تمثّل می کرد :

اضاعونی وای فتی اضاعوا

لیوم کریهه و سداد ثغر

و نگارنده ، قصیده ای مشتمل بر چهل شعر برای خدا در وصف او گفتم و عکس اورا طبع کردم و در یک طرف ، این شعر ابوالعلاء معرّی را نوشتم که گفته :

تعد ذنوبي عند قوم كثيرة 

 ولا ذنب لي الا العلی والفضائل

و در یک طرف ، این شعر ابو عباده بحتری را نوشتم که گفته :

شَجْوُ حُسّادِهِ، وَغَيظُ عِداهُ,

 أنْ يَرَى مُبصِرٌ،وَيَسمَعَ وَاعِ

و در زیر عکس ، این شعر ناصر خسرو را نوشتم :

نندیشم از کسی که به نادانی

با من رسن زکینه کشان دارد

ابر سیاه را به هوا اندر

از غلغل سگان چه زیان دارد

و در زیر آن ، چهل شعر خودرا طبع کردم قریب دوهزار نسخه و به در و دیوار الصاق کردیم و مقداری را استاد همراه خود به پاکستان برد و برای خدا حمایت از این استاد کردم که احدی چنین حمایت از او نکرده ؛ و آن قصیده را در آخر جلد اول " فوائد الحجتیه " ، تا کنون چند مرتبه چاپ کرده ؛ و تا قیامت باقی است .  و پاره ای از آن ، این است :

ای مرد دانا و عاقل ، بگذر زگیتی زائل

مپسند چند روزی عاجل ، بشتاب زی دار آجل

از مکر گیتی حذر کن ، از ژرف بحرش گذر کن

زی شهر عقبی سفر کن ، خودرا رسان سوی ساحل

تا می رسد و می گویم :

باید تورا مقتدایی ، شاید تورا پیشوایی

واجب تورا رهنمایی ، تا حل شود زو مسائل

پرسیدمش مرد ره کیست ؟ ، بر انس و جان ، مهر و مه کیست ؟

بر شیعه ، سلطان و شه کیست ؟ تا گردم از دینش نائل

گفتا که او سبزواری ست ، زآیات عظمای باریست

نامش به هر جای ساری ست ، باشد نکوتر وسائل

استاد کل ، نور مطلق ، هم مظهر حکمت حق

حجت زحق است بر خلق ، صاحب کمال و فضائل

چون خور ، به عالم مشهّر ، از رجس طینت مطهّر

ظاهر ولیکن مستّر ، از چشم نا اهل و جاهل

عاری زعیب و رذائل ، پاک از دروغ است و باطل

زی او رونده قبائل ، از عامی وز افاضل

دارد لوای شریعت ، در ید زروی حقیقت

با دانش و با بصیرت ، شاهد بر این صد دلائل

مردم همه ظلمت ، او نور ، گیتی همه تیره ، او هور

بینا وی و دیگران کور ، جز او تمامی اسافل

در علم و تقوی یگانه ، مرد بزرگ زمانه

زی حضرت او روانه ، ذوالحاجه از هر قبائل

در خلق نیکو محمد ، نامش بماند مؤیّد

ناید به مثلش مجدد ، بنگر به بینش شمائل

داروی هر دردمندی ، نیروی هر مستمندی

مینوی هر فرهمندی ، معطی محروم و سائل

 

و در آخر گفته ام :

حجت در این ره سخن گفت ، دُرِّ سخن را نکو سُفت

گفتار او با خرد جفت ، در مدح استاد کامل

 

و این قصیده ، دل دوستان را صفا داد و جان دشمنان را آتش زد و به آن ها گوییم : موتوا بغیظکم

 

 

ادامه دارد . . .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  130

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

 


لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

 :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

 

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ( 1 )

 

( 1 )

خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی

از :

آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

 

آیة الله فقیه سبزواری

سیدالعلماء والمجتهدین و قدوة الفقهاء الکاملین ، حجة الاسلام والمسلمین ، آقای حاج میرزا حسین فقیه سبزواری قدّس سرّه الشریف .

وی ، از اعاظم علماء و اکابر فقهاء به شمار می رفت و جامع اکثر فنون ؛ و حاوی اغلب علوم بود . صاحب قدّ رشید ؛ و لحیه ی سفید ؛ و چشمانی درشت و اصلع . دارای پیشانی طولانی .

مردی فعّال و نیکو خلق ، مظهر اسم ( قاضی الحاجات ) ، خنده رو و طلیق الوجه ، شیرین کلام و بذله گو .

نسبت او به شاهزاده ( حسین ) اصغر می رسد . او از اولاد امام سجاد علیه السلام بود که یکی در بغداد است و یکی بین سبزوار و نیشابور .

درسال 1309 قمری ، در سامرّاء ، ولادت یافته . تا نه سالگی در سامرّاء بود ؛ و در سال 1318 ( قمری ) ، به همراه پدر وارد نجف می شود و در سیزده سالگی ، به سبزوار آمد و درسال 1326 ( قمری ) ، برای تحصیل به مشهد آمده ؛ و درسال 1330 ( قمری ) ، به سبزوار مراجعت کرده ؛ و از آن جا ، برای تحصیل به نجف رفته ؛ و بعد به سبزوار مراجعت ؛ و از آن جا ، به مشهد رضوی آمده ؛ و تا آخر عمر ، در مشهد بوده تا از جهان در گذشت ؛ و از چهار نفر ، علماء بزرگ اجازه اجتهاد داشته :

1 – آیة الله سید ابوالحسن اصفهانی ، 2 – آیة الله آقا محمد حسین نایینی ، 3 – آیة الله آقا ضیاء عراقی ، 4 – آیة الله آقا شیخ عبدالکریم حائری .

درس رسمی وی ، فقه و اصول ؛ و صاحب فتوی .

در مسجد گوهرشاد امام جماعت بود و در ایّام ماه مبارک ، بعد از نماز ظهر و عصر ، در ایوان مقصوره منبر می رفت و شب های احیاء ، صد رکعت نماز با جماعت می خواند و بعد ، منبر می رفت و جماعت بسیار ، مستمع سخنان دلربایش بودند ؛ و کلامش جلا دهنده قلوب ؛ و صفا بخش ارواح بود .

و از منابر وی ، نود منبر ، در نزد نگارنده ، ثبت و ضبط است که در سه سال ، پای منبر حضرتش بودم و گفتار اورا می نوشتم و ای کاش ، همه ساله پای منبر او بودم .

و از حضرتش ، آثار علمی باقی نمانده ، جز تقریرات در فقه و اصول ، آن هم غیر مطبوع است ولی آثار عامّ المنفعه از او زیاد باقی مانده مانند مساجد و مدارس ؛ و مانند باغ رضوان که بصورت مقبره و مدرسه بود و سال ها ، نگارنده در آن جا تدریس داشتم تا آن که در اواخر سلطنت محمد رضا شاه خراب شد و فقط مقبره استاد ، باقی مانده است .

و لقب " فقیه " ، در نجف به او داده شد به واسطه مهارت او در علم فقه ، و بر حسب کمالات نفسانی و فضائل انسانی ؛ و اخلاق و آداب حسنه ؛ و قضاء حوائج و کثرت محبّت خلق به او ، محسود اقران واقع گردید .

و چون فقیه سبزواری تا کنون مردی خالی از هوا و مکر و ریا ندیده ام . ظاهر و باطنش یکی بود . از این رو ، از جان و دل ، بنده او شدم و حلقه غلامیش در گوش کردم و خدمت او نمودم و چون مرا مستعد ّ و قابل و با حقیقت و با صفا و با وفا دید ، در تربیت من کوشید و جامه فضائل بر قامت من پوشید و اسرار و رموز بسیار به من آموخت و در دروس فقه و اصول او حاضر می شدم و تمام آن ها را مانند باقی دروس خود می نوشتم و با فرزند عزیز او ، آقای حجة الاسلام والمسلمین آقا سید جواد دام بقائه ، در درس خصوصی وی حاضر می شدیم از حکمت و فقه و اصول ؛ و از وی تقاضا کردم نهج البلاغه امیر علیه السلام را برای من درس بگوید . قبول فرمود و بعد از نماز مغرب و عشاء ، منزل می رفتیم و برای من درس می گفت و مطالب اورا می نوشتم و از مردم زمان ، کسی را نمی شناسم که این کتاب را ، نزد چنین عالمی ، تحصیل کرده باشد .

ادامه دارد . . .

منبع :

کتاب مرآة الحجّة ، شرح حال حجت هاشمی و اساتید ، صفحه  130

نویسنده : ابو معین حمیدالدین حجت هاشمی خراسانی

مؤسسه نشر و مطبوعات حاذق

تاریخ نشر ، شهریور 1371

 

 

لینک همه قسمت های خاطرات آیة الله حجت هاشمی خراسانی از آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری :

قسمت اول :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1825

قسمت دوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1826

قسمت سوم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1827

قسمت چهارم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1828

قسمت پنجم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1829

قسمت ششم :

http://faghihsabzevari.blogfa.com/post/1834

 

راه ، از پشت آن تپه می گذرد

 

راه ، از پشت آن تپه می گذرد

 

از خاطرات سفرحج مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری

 

پس از وقفه ای چند ساله در امر سفر ایرانیان به سرزمین وحی ، به دلیل اعدام بناحق ابوطالب یزدی در عربستان ، مجددا روابط ایران و عربستان حسنه شد و پانزده هزار ایرانی به سرپرستی روحانی و معنوی مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ، سال 1327 شمسی ، عازم بیت الله الحرام شدند که این سفر ، ماجرای مفصل دارد .

 

در بازگشت به ایران که از مسیر ریگزار عربستان به عراق انجام می شد ، کاروانیان راه را گم کردند .

به مرحوم فقیه سبزواری اطلاع دادند راه را گم کرده ایم . ایشان دعوت به حفظ آرامش و توکل به خدا کردند .

روز دوم ، به فقیه سبزواری گزارش کردند آذوقه کاروان رو به پایان است . دگر بار ، با طمأنینه و ایمان و اعتمادی راسخ به الطاف خداوند ، دعوت به شکیبایی و آرامش کردند .

روز سوم ، از تمام شدن غذا و ذخیره آب ، گزارش کردند .

مرحوم فقیه سبزواری ، منتظر مانده بود تا پس از پایان گرفتن آب و غذا ، در برهوت بیابانی بی انتها و وحشتزا ، گرسنگی و تشنگی ؛ و ترس و نا امیدی مطلق ، بر ذهن و روح کاروانیان غلبه کند تا توسل و دعایشان ، اثر کند .

روز سوم ، مرحوم فقیه سبزواری ، دستور دادند همه مردان سرهارا برهنه کنند ، روبه قبله بایستند و زنها پشت سر مردان ؛ و در نهایت ابتهال و تضرع و التجاء ؛ و از اعماق قلب و ذهن و روح ؛ و بادلی شکسته فریاد کنند : یا ابا صالح المهدی .

حاجیان ره گم کرده چنین کردند ؛ و فضایی عجیب و سرشار از ناله های جانسوز ، در بیابان شکل گرفت . اشک ها جاری بود و دست های خواهش و تمنّا ، رو به آسمان بیابان ، بلند .

در این هنگامه و دراین بازار گرم توسل ، سواری از راه رسید و پرسید چه می کنید ؛ و چرا اینگونه پریشان و آشفته ؟

گفتند : راه گم کرده ایم . دست به دعا برداشته ایم .

سوار ، تپه ای را در همان نزدیکی ها نشان داد و فرمود :

نا امید نباشید . راه شما از پشت آن تپه می گذرد و تا آبادی ، فاصله زیادی نیست .


راوی :  سید محمد فقیه سبزواری



https://t.me/asrsabzevar/14356

 

خاطرات شفاهی آیة الله حاج سید محمد صادق فقیه سبزواری از مرحوم آیة الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی

 

خاطرات شفاهی آیة الله حاج سید محمد صادق فقیه سبزواری

از مرحوم آیة الله حاج شیخ حسنعلی نخودکی

 

 

مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ، قبل از هجرت به نجف برای تکمیل تحصیلات عالیه خود ، چند سال در مشهد دوره سطح را در محضر عبدالجواد ادیب نیشابوری معروف به ادیب اول ، فاضل صدخروی ، برسی ؛ و کتاب " قوانین " را نزد مرحوم نخودکی تلمذ کرده اند .

نحوه تشییع مرحوم نخودکی و شعارهای مردم  .

نماز میت را مرحوم آیة الله میرزا حسین فقیه سبزواری بر پیکر مرحوم نخودکی خوانده اند

کرامات مرحوم نخودکی  .

و چند خاطره و مطلب دیگر از مرحوم نخودکی ، حسینعلی راشد و مرحوم ملا عباس تربتی

پدر مرحوم راشد .

 

به روایت مرحوم آیة الله حاج سید صادق فقیه سبزواری در فایل صوتی .

 

دانلود فایل صوتی خاطرات مرحوم آیة الله حاج سید صادق فقیه سبزواری از مرحوم نخودکی

خاطرات يک شاهد در واقعه گوهرشاد (احوال ميرزا حسين سبزواري به قلم خودش)

 

خاطرات يک شاهد در واقعه گوهرشاد (احوال ميرزا حسين سبزواري به قلم خودش)

 
خاطرات يک شاهد در واقعه گوهرشاد (احوال ميرزا حسين سبزواري به قلم خودش)
 
 
خاطرات يک شاهد در واقعه گوهرشاد (احوال ميرزا حسين سبزواري به قلم خودش)

 

رساله حاضر شرح حال کوتاهي است از آية‌الله ميرزا حسين سبزواري (م 1386 ق / 1346 ش ) به قلم خود ايشان. 
داستان اين رساله کوتاه چنان است که مرحوم معلم حبيب آبادي دانشمند و مورخ ارجمند، در سال 1380 قمري به مشهد مشرف شده و طبق معمول از ايشان درخواست کرده است تا شرح حال خود را براي وي بنويسد. مرحوم سبزواري از پيش چنين متني را آماده داشته و همان را در اختيار مرحوم معلم قرار داده است. مرحوم معلم آن را استنساخ کرده ، بخشي را حذف نموده وحواشي کوتاهي بر آن ‌افزوده است.
توضيح مرحوم معلم در اين باره چنين است‌:
«چون اين فقير در مشهد مقدس مبارک رضوي ـ علي مشرفه و آبائه و ابنائه الصلاة ‌و السلام ـ از جناب حجة‌الاسلام و آية‌الله علي الانام السيد الاجل الداري الحاج الميرزا حسين السبزواري ـ ادام الله تعالي ايام افاضاته العاليه ـ شرح احوال ايشان را خواستم‌، لذا رساله‌اي را که سابقا در احوال خود مرقوم فرموده بودند به اين بنده مرحمت نموده واينک عين آن رساله که به خط مبارک خودشان است در اين اوراق منتسخ و نظرياتي که خود اين فقير در اطراف بعضي از کلمات آن دارم، در پاورقي مسطور خواهد شد. معلم‌.»
اين رساله افزون بر ياد از بسياري از علماي اين عهد، حاوي گزارش مهمي است درباره قيام مردم مشهد در واقعه مسجد گوهرشاد. مؤلف خود در اين رخداد حضور داشته ومنبري هم رفته و روي هم طرفدار آرامش و نه قيام بوده است‌. گزارش وي مي‌تواند گوشه‌هاي تازه‌اي از اين رخداد را نشان دهد يا به عبارتي روايتي ناشناخته از آن را در معرض ديد مورخان بگذارد.
اين رساله همراه دو رساله ديگر توسط استاد آية‌الله حاج سيد محمدعلي روضاتي ـ دامت افاضاته ـ در اختيار بنده قرار گرفت‌. 
گفتني است که رساله کوتاهي با نام «عمري پرافتخار» ( حسين نوقاني خراساني و محمد ناصري، مشهد، مؤسسه مطبوعاتي بورس کتاب‌، 1346ش) در شرح حال «خاطرات‌ زندگاني حضرت آية‌الله العظمي فقيه سبزواري‌» نوشته شده که با کمال تعجب يادي از مطالب اين شرح حال خود نوشت در آن نشده است.البته اطلاعات موجود در آن کتاب به لحاظ شرحي که در باره زندگي درسي و علمي و خانوادگي ايشان داده و نيز اجازات اجتهادي که آيات: نائيني، حاج آقا ضياء عراقي، حاج سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم حائري به وي داده اند قابل توجه است. در همان کتابي شرحي از گير افتادن ايشان در ايامي که روسها حرم مطهر امام رضا عليه السلام را به توپ بستند نيز آمده است (عمري پر افتخار، ص 24 – 25)
به هر روي، سند حاضر از آن روي که آن حادثه مهم تاريخي را مورد توجه قرار داده و روايتي دست اول گرچه متفاوت از آن به دست مي دهد بسيار ارزشمند است.
برخي از حواشي معلم را با حرف «م» در متن افزوده ايم. 
جايي هم در اين متن، مرحوم معلم توضيحاتي را از اصل رساله مرحوم سبزواري اقتباس کرده و اين نشان مي دهد که مطالب مفصلتر بوده و ايشان همه آنها را نياورده است. در واقع در جايي که مرحوم سبزواري نوشته است که « الحوادث الواقعة من اول زمان عمري الي هذه السنة 1377» مع الاسف مرحوم معلم فقط بخشي را انتخاب کرده و بقيه را انداخته است. اما همين بخش باقي مانده که شامل رويدادهاي مسجد گوهر شاد است، جالب توجه مي باشد.

مرحوم سبزواري در سال 1386 ق درگذشت.

داستان قيام گوهرشاد از مخالفت هايي که در شيراز بر ضد بي حجابي آغاز شد نشأت گرفت. اين ماجرا از شيراز به تبريز و از آنجه به مشهد کشيده شد. علماي وقت مشهد حاج آقاي حسين قمي، سيد يونس اردبيلي و آقازاده فرزند آيت الله آخوند خراساني بودند. مرحوم حاج آقا حسين تبعيد شد اما مخالفت ها ادامه يافت و به اجتماع مردم در حرم در اوائل دهه سوم تيرماه 1314 منجر شد. پس از مدتي کشاکش بالاخره نيروهاي نظامي به دستور رضاشاه در شب يکشنبه 22 تيرماه 1314 به مسجد يورش برده و با قتل عام مردم به اين تحصن خاتمه دادند.
در اين باره خاطرات نسبتا فراواني عرضه شده است. شايد مناسب باشد به چند اثري که به طور مستقل به جمع آوري خاطرات در اين باره پرداخته است اشاره کنيم:

خاطرات يک افسر: در روزنامه رعد امروز از 28 تيرماه 1323

واقعه خراسان: خاطرات نواب احتشام رضوي چاپ شده در هفته نام پرچم اسلام (و چاپ شده در کتابي با عنوان واقعه خراسان به کوشش مسعود کوهستاني نژاد، تهران، حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، 1375
خاطرات سياسي بهلول يا فاجعه مسجد گوهرشاد، تهران، مؤسسه امام صادق (ع) ، 1369 ش.
قيام گوهرشاد، سينا واحد، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد اسلامي، 1366ش
واقعه گوهرشاد به روايت ديگر از مجموعه اسناد اسماعيل رائين، تهران، نشر رايين، 1379 
بسم الله الرحمن الرحيم‌
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي أعدائهم‌اجمعين‌
و بعد، چون جمعي از تاريخ نگاران قرن چهاردهم قمري درخواست نموده که مختصري ‌از حالات خود نگارش نموده‌، اگرچه خود را قابل نمي ‌دانم‌، لکن چون از تبريز و قم و نجف وساير بلاد که مشغول نوشتن احوال علما هستند طلب نمودند، لذا چاره نديدم جز اطاعت‌. لذا به نحو فهرست نوشته مي‌شود.
المولد: شهر سامرا سوم ماه رمضان هزار و سيصد و نه قمري و فعلا رجب 1379 که درسوم ماه رمضان فعلي هفتاد سال تمام عمر حقير است که خدا چه خواهد. و ما تدري نفس ماذا تکسب غدا.
الوالد: مرحوم آية‌الله آقا ميرزا موسي که از قريه ايزي يک فرسخي سبزوار بوده‌، در سن‌ دوازده سالگي به سبزوار آمده و مشغول تحصيل مقدمات گرديده که مولد او در سنه 1265بوده‌. تا دوازده سالگي در سبزوار مشغول تحصيل و بعد به مشهد مسافرت فرموده‌. و تا سنه‌1300 در مشهد بوده و در 1300 به سبزوار آمده و با والده ازدواج و در همان سال مسافرت به‌ نجف و بعد از زيارت دوره اعتاب مقدسه به سامرا منتقل و در خدمت مرحوم آية‌ الله حاجي ‌ميرزا (محمد حسن) شيرازي‌ که از بزرگان علما و مرجع تقليد عموم مسلمين بوده، مشغول استفاده مي‌شود تا سنه 1318 قمري‌. و بعد از آن به عنوان زيارت به نجف مشرف و تا سنه 1322 به نجف‌ اقامت نموده و بعد از آن بر حسب خواهش اهالي سبزوار، به سبزوار وارد و تا شعبان 1336مشغول تدريس و اقامه جماعت و در ماه مسطور فوت نموده و در طرف دروازه نيشابور، طرف شرقي شمالي سبزوار مدفون و مزار مجللي‌، خود اين جانب ساختمان نمودم که محل توجه عموم اهالي سبزوار است و شبهاي جمعه جمع کثيري در آن محل حاضر مي‌شوند براي طلب مغفرت‌.
النسب‌: بر حسب آنچه از بزرگان شنيدم‌، مرحوم شاه سلطان حسين‌، هنگامي که عازم ‌زيارت مشهد مي‌شود، در شاهزاده عبدالعظيم دو سيد بزرگوار را که از سلسله سادات بلده‌ طيبه‌ (م: مدينه طيبه) بودند و از سلسله سادات آن بلده هستند، يکي به نام آقا ميرزا محمد و ديگري به نام‌ آقا ميرزاعبدالحسين که آقاميرزا محمد واعظ بي نظير و آقا ميرزا (م: شايد ميرزا عبدالحسين) عالم بي نظير، با خود به سفرمشهد مي‌آورد و در سبزوار که وارد مي‌شود، اهالي سبزوار از سلطان استدعا مي ‌کنند که عالمي در اين شهر نداريم‌. آقا ميرزا عبدالحسين در سبزوار مي ‌ماند که محل تدريس ايشان در محل، معروف بود و اين بزرگوار جد والد مرحوم است و آقا ميرزا محمد مشهد آمده و در مشهد اقامت مي‌نمايد و به مناسبتي، به قريه جاغرق که چهارفرسخي مشهد است منتقل و فعلا عده زيادي از اولاد آن مرحوم موجود هستند. و بر حسب آنچه معلوم ‌مرحوم والد به سي و نه طبقه منتهي مي‌شود به حسين اصغر فرزند حضرت سجاد(ع‌) و در کوه نيشابور معروف به جبل اردلان مدفون و فعلا مزار عموم آن اطراف و داراي موقوفاتي‌ زياد است‌.
الام‌: علويه محترمه سکينه بيگم که از مقدسات علويات بود و در تمام حوادث با زوج‌ خود همراهي داشته و آن سلسله سادات حسيني که آن مخدره هم منتهي به حسين اصغرمي‌شود بر حسب ورقه‌اي که فعلا در نزد حقير است‌. 
الاسفار: در سنه 1318 به اتفاق والد به سبزوار آمده و مشغول تحصيل مقدمات گرديده و در سنه 1328 مسافرت به مشهد جهت تحصيل سطوح و در سنه 1331 به سبزوار آمدم‌. درهمان سال مشهد مشرف و مشغول تدريس و اقامه جماعت گرديده در سنه 1353 مکه و مدينه مشرف و مراجعت به مشهد و ايضا در سال 1366 دو مرتبه مکه مشرف شدم‌.
الاساطين‌: (م: اساتيد) هنگام تحصيل مقدمات نزد اساطين مختلفه بوده و هنگام تحصيل ادبيات نزد اديب نيشابوري که از اساطين ادب بود، و فقه نزد مرحوم آقا ميرزا محمد باقر مدرس رضوي‌ و هنگام تحصيل فقه و اصول در سبزوار در وقت مراجعت از مشهد نزد والد ارجمند و آية ‌الله آقا حاجي ميرزا حسين که از بزرگان تلامذه مرحوم حاجي ميرزا حسن شيرازي بود و آية ‌الله حاجي ميرزا اسماعيل مجتهد و مرحوم آية ‌الله والد ماجد و منظومه حاجي ملاهادي ‌سبزواري نزد مرحوم افتخار (م: از مرحوم سبزواري در باره اش پرسيدم. چيزي نفرمودند) که از تلامذه بزرگ مرحوم حاجي ملاهادي سبزواري بود، درطب اول طبيب بود، و هنگام اقامه در نجف فقه و اصول نزد مرحوم آية ‌الله آقا ميرزا حسين‌ نائني و مرحوم آية‌ الله آقا سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم آية ‌الله آقا ضياء عراقي که تمامي آنها اجازه اجتهاد داده که صورت آنها درج خواهد شد. (معلم: در اين مرقومه صورت آن ها به نظر نرسيد).
العلماءالذين ادرکتهم و تلمذت عندهم او کانوا مصاحبين معي في الابحاث‌:
در سامراي مرحوم حاجي ميرزا حسن شيرازي که هنگام طفوليت ملاقات شده‌ (متوفاي شب 24 شعبان 1312) و مرحوم آية‌ الله آقا ميرزا محمد تقي شيرازي و در نجف مرحوم آية‌ الله آخوند ملامحمد کاظم‌ خراساني و مرحوم آقا سيد کاظم يزدي و مرحوم آية ‌الله مرحوم آقا شيخ حسن مامقاني ‌صاحب حاشيه مکاسب شيخ و مرحوم آية‌ الله شربياني و مرحوم آية‌ الله آقا سيد محمد بحرالعلوم و مرحوم آية ‌الله شيخ محمد طه نجف و مرحوم آية الله آقا رفيش عرب‌ (به صيغه تصغير بخوانيد) و مرحوم حاجي ميرزا حسين نوري و مرحوم آية ‌الله آقا ميرزا حسين نائيني و مرحوم شعبان آية ‌الله آقا سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم آية‌ الله آقا ضياء عراقي و مرحوم آية‌ الله آقا شيخ عبدالله مامقاني ‌فرزند آقا شيخ حسن مامقاني صاحب کتب متعدده من جمله رجال بزرگي تصنيف نموده و مرحوم آية ‌الله آقا سيد ابوتراب خوانساري و مرحوم آية ‌الله حاجي آقا رضا همداني صاحب شرح شرائع و آية ‌الله شيخ علي گنابادي و مرحوم آية‌ الله آقا شيخ علي قوچاني و سايرين ازعلما که بيان حالات و نصانيف آنها و تاريخ وفات آنها رساله جداگانه لازم است و علماي معاصرين آقاي حاجي ميرزا حسين آقاي حاجي ميرزا حسن‌، آقاي حاجي ميرزا اسماعيل آقاي افتخار طبيب‌، آقاي آخوند ملا محمد ابراهيم و معاصرين مشهدي حاجي سيد عباس‌ شاهرودي‌، آقا شيخ حسن ترک‌، حاجي شيخ حسن پائين خياباني‌، آقاي حاجي سيد رضا قوچاني‌، آقاي حاجي رمضانعلي قوچاني‌، مرحوم حاجي شيخ علي اکبر نهاوندي صاحب ‌تصانيف کثيره‌، آقا شيخ محمد نهاوندي صاحب تفسير قرآن‌، آقا شيخ حسن کاشي‌، و مرحوم ‌حاجي ميرزا محمد فرزند مرحوم آخوند ملا محمد کاظم خراساني و مرحوم حاجي فاضل و مرحوم آقا ميرزا محمد باقر مدرس رضوي و مرحوم حاجي ميرزا حبيب الله و آقاي حاجي ‌ميرزا احمد خراساني‌، آقا ميرزا آقاي اصطهباناتي‌، آقا شيخ محمد باقر اصطهباناتي‌، آقا ميرزا ابراهيم شيرازي‌، آقا شيخ ابراهيم مازندراني‌، آقا ميرزا محسن تبريزي که در ماه مبارک رمضان 1316 در حمام وفات نمود. 
آقا شيخ حسين يزدي قاضي القضاة ) در سامرا، آقا ميرزا سيد حسين قمي‌، آقا شيخ حسن کاظميني‌، آقا شيخ محسن تبريزي‌، آقا شيخ کاظم شيرازي‌، آقا شيخ محمد باقر اصطهباناتي‌، آقا ميرزا ابراهيم شيرازي‌، آقا سيد حسين يزدي قاضي‌ القضاة طهران‌، آقا شيخ حسين بروجردي‌، آقا صدر اصفهاني‌، آقا سيد حسن صدر که ازبزرگان علم رجال بود، آقا ميرزا محمد تهراني‌، آقا شيخ آقا بزرگ طهراني صاحب تاريخ‌علماء، آقا ميرزا علي آقا فرزند آية‌ الله آقا ميرزا حسن شيرازي الي غير ذلک من العلماء والفضلاء و المجتهدين‌. (يک صفحه نيم ورقي بياض‌).
الاصحاب البحث که با آنها مباحثه دروس مي‌نمودم:
حجج اسلام آقا شيخ محمد علي ‌کاظميني صاحب تقريرات مرحوم آقا ميرزا حسين نائيني‌. آقا شيخ موسي خوانساري ‌صاحب حاشيه مکاسب‌. آقا سيد محمود شاهرودي که فعلا مرجع تقليد هستند. حجة‌ الاسلام‌ آقا سيدعلي قائني و آقا سيد محمد کرمانشاهي و آقا شيخ علي محمد بروجردي و بقيه فضلاء(چند سطري بياض‌).
الحوادث الواقعة في زماننا: 1 ـ آمدن ملخ در سامراء 1316. 2 ـ فوت ميرزاي شيرازي‌3 ـ قتل ناصرالدين شاه 4 ـ انقلاب مشروطيت 1324 5 ـ بروز وباء 1322. 6 ـ توپ بستن‌ مجلس روسيه‌. 7 ـ جنگ ژاپن با روس‌. 8 ـ شروع جنگ بين المللي‌. 9 ـ حمله روسها به طرف‌ رشت به توسط ميرزا کوچک خان جنگلي‌. 10 ـ اتحاد شکل‌. 11 ـ حادثه تغيير دادن قبر مطهر.

 تغيير دادن قبر مطهر

در صفحه 13 رساله (آقاي سبزواري) فرمايد: به واسطه کهنه شدن صندوق مطهر روي قبر مطهر که در زمان ‌توليت اسدي‌، ضريح مقدس را برداشته و ميان حرم مطهر در حدود يک متر خاک دست رس‌بود که برداشته شد و چند صورت قبر از خوانين ازبک پيدا شد و پس از برداشتن خاک‌، تمام‌ ميان حرم مطهر را شفته و بتون آرمه نمودند و متصدي آقاي حاجي ملا هاشم صحاب‌«منتخب التواريخ‌» و آقاي حاجي آقا حسين قمي و آقاي حاجي ميرزا احمد کفائي بود و اتفاقا روي قبر مطهر که خاک برداري شد روي قبر مطهر قبر گچي درآمد که هفت مرتبه گچ شده ‌بود، آن را برداشته سردابي ظاهر شد که معلوم شد قبر مطهر ثامن الائمه و قبر هارون ميانسرداب است‌. ديگر تصرفي نکردند غير آن که روي قبر مطهر را چند ميل آهن گذاشته و با بتون آرمه محکم نموده و سنگ مرمر که حجار باشي ساخته بود روي قبر گذاشته و ضريح را گذاشته و اين در سنه 1352 قمري بود.
و ايضا در سنه 1379 ماه شعبان تحت نظر عده‌اي از علما که يکي خود حقير بود، تعميرقبر مطهر شد.
در ص 15 از جمله حوادث اتصال راه آهن طهران به مشهد در فروردين 1337 شمسي‌.
از جمله حوادث زلزله عظيمي که در سنه 1311 قمري در قوچان رخ داد و دنباله آن زلزله‌1312 بود.
در يک ورق به آخر مانده مي‌فرمايد: 
المصنفات‌: تقيرات اصول مرحوم آية‌ الله ميرزا حسين نائيني يک دوره اصول که به طبع‌ نرسيده و مقدار زيادي از فقه و رساله قضاء فوائت از تقريرات آية ‌الله سيد ابوالحسن‌اصفهاني غير مطبوع و رساله‌اي در مناسک حج مطبوع و رساله هداية‌الانام که رساله عمليه‌است‌.
الحوادث الواقعة من اول زمان عمري الي هذه السنة 1377.
در ص 16 علمائي را که ملاقات کرده غير از سابق‌: ميرزاي آشتياني‌، آقاي شريعت‌، سيدمحمد فيروزآبادي‌، شيخ مهدي مازندراني‌، در مشهد غير از سابق‌، حاج سيد عباس شاهرودي فاضل‌، ملاعباسعلي‌، شيخ مرتضي آشتياني‌، شيخ حسن کاشي‌، آقا بزرگ حکمي‌. 

قضيه اتحاد شکل  و قيام گوهرشاد

در ص 8 س 5 فرمايد: حادثه ديگر اتحاد شکل بود که در فروردين 1348 (قمري‌) حکم ازطرف رضا شاه شد بر اين که بايد تمامي اهل ايران متحد الشکل باشند. به اين معني که کت وشلوار داشته باشند و عمامه به کلي نباشد مگر عده‌اي که از شهرباني جواز داشته باشند و جواز هم داده نمي‌شود مگر به کساني که مجتهد باشند. و انقلابي عظيم رخ داد و بالاخره مردم‌ متحد الشکل شدند که هر کس عمامه داشت بدون جواز يا قبا و عبا داشت‌، آجان او را جلب به‌ شهرباني مي‌کرد و عمامه او را بر مي‌داشت و قباي او را قيچي مي‌کرد.
مدتي بدين منوال بود تا در سنه 1352 قمري حکم شد که بايد کلاه بين المللي پوشيده‌ شود که عبارت از کلاه دوره بود و مردم همگي اطاعت کرده و پوشيدند، مگر مشهد که قيام کرده و مخالفت‌. و خلاصه قضيه آن که‌، عده‌اي با هم شرکت کردند و معلوم نشد که محرک‌ آنها کيست و بهلول فرزند آقا شيخ نظام گنابادي که در سبزوار ساکن بود و حقير نزد او مقداري مطوّل خوانده‌ام و آن بهلول شخص فوق العاده بود و در سن بيست و پنج سالگي يا بيشتر و يک سر در حرکت بود، گاهي مکه بود که در سنه 1353 که حقير مکه مشرف شدم، او را در مني ديدم و شبها منبر مي ‌رفت و حافظه عجيبي داشت و منبر عوامي عجيبي داشت که ‌هر شهري که مي ‌رفت مردم اقبال زيادي به او داشتند و همان سال مکه با هم در يک ماشين‌ بوديم‌، لکن چون او را شخص فوق العاده مي ‌دانستم‌، هميشه در پرهيز بودم و چندان نزديک‌ خود نمي ‌گذاشتم بيايد. تا آن که آمد سبزوار و يک شب نزد والد و والده خود بود. 
پس از آن به مشهد آمده و به طرف تربت حيدريه رفت و به فاصله چند روزي او را به ‌مشهد آورده و به منبر بالا بردند و تحريک آنها نمود که ايها الناس مي‌خواهند حجاب را اززنها بگيرند. خورده خورده، هيجاني در مردم پيدا شد و کم ‌کم مبلغين مشهد مثل حاجي شيخ مهدي و حاجي محقق و حاجي شيخ مرتضي عبد گاهي و بقيه مبلغين منبر رفته و تهييج مردم‌ کرده تا بالاخره روز جمعه قشون اطراف صحن را گرفته و در دم بست پايين خيابان‌، قشون ‌جلوگيري از مردم نموده و مردم مخالفت کرده و دو نفر از مردم کشته شده و اين قضيه بيشترباعت تهييج مردم شد تا آن که به کلي دکاکين تعطيل و ادارات بسته و ازدحام زيادي در مسجد جامع شد.
حقير و مرحوم آية‌ الله آقا حاجي شيخ علي اکبر نهاوندي چون مي‌دانستيم که قضيه عادي‌ نيست‌، لذا گاهي در منزلي از منازل دوستان پنهان بوديم‌، لکن چون عموم علما در مسجد بودند مثل حاجي مرتضي آشتياني‌، آقا شيخ حسن پايين خياباني‌، آقا سيد يونس اردبيلي و تمامي ائمه جماعت قريب سي نفر جمع شده بودند، لذا ناچار با يکديگر رفتيم به مسجد. لکن آثار عذاب هويدا بود. 
غبار فلک را گرفته و هوا قرمز شده و مردم همه مضطرب ولا ينقطع از دهات و اطراف جمعيت با چوب و چماق به طرف شهر آمده و شهرت دادند که علما حکم جهاد دادند تا آن که در مسجد ديگر جاي پا نبود. حقير با آقاي نهاوندي که به ‌مسجد وارد شديم‌، ملاحظه کرديم که علما همگي در ايوان مقصوره جمع و بهلول هم منبررفته و مردم را تشويق مي‌کند که بروند به طرف لشکر و لشکر را متصرف شوند و لشکر هم عازم شده که اگر مردم حمله به طرف آنها بکنند توپ و مسلسل بسته و همگي را بکشند. 
حقير جون اين وضع را ديدم‌، به آقاي نهاوندي گفتم که اوضاع خيلي بد شده‌، يا خود شما به منبر برويد و مردم را امر به سکوت کنيد و يا حقير مي ‌روم‌. فرمودند: قلب من ضعيف است ‌و نمي‌توانم‌. گفتم شما استخاره کنيد، چنانچه خوب باشد حقير منبر مي‌روم‌. استخاره کردند بسيار خوب بود، لذا حقير حرکت کردم و رفتم و بهلول را از منبر به پله دوم قرار دادم و مردم‌ همين که ديدند من به منبر رفتم، هجوم به طرف منبر نمودند و حقير با صداي رسا امر به‌ سکوت کردم‌. مردم همگي ساکت شدند کأن علي رؤوسهم الطير. 
بعد از آن ابلاغ کردم به ‌عموم آنها که ايهاالناس‌! اين هياهو نتيجه ندارد. اگر بنا داريد کار پيش برود، خوب است به ‌خود اعلي حضرت رضا شاه تلگراف کنيد. البته شاه شما مسلمان است و تقاضاي شما را قبول ‌خواهد کرد. از اين قبيل مواعظ زياد نمودم‌.
مثل اين که پسند عقلا شد و قبول عموم قرار گرفت‌. پس از آن از منبر پايين آمدم و حضور علما که مجتمع بودند آمدم و عرض کردم‌، ديگر نشستن شما در اين مکان صلاح ‌نيست‌، خوب است برويم به کشيک خانه مسجد و فکر چاره‌اي کنيم که اين هياهو نتيجه‌خوبي ندارد. 
قبول کردند و مجتمعا به کشيک خانه مسجد رفتيم و نتيجه گفتگوها بالاخره براين قرار گرفت که تلگرافي توسط آية‌ الله آقاي حاجي شيخ عبدالکريم حائري که در آن ايام ‌في الجمله مرجعيت داشت بکنند که ايشان به اعلي حضرت تلگراف کنند که او صرف نظر ازپوشيدن کلاه دوره‌دار بنمايد. حقير با اين تلگراف مخالف بودم و در آن تلگراف تهديد سختي نسبت به اعلي حضرت شده بود. آنچه اصرار کردم براي تغيير تلگراف اثري نکرد و تمامي علما تلگراف را امضا نمودند و اين تلگراف که مخابره شد، آتش غيظ اعلي حضرت‌ افروخته شد و تلگرافي از شخص او صادر شد که يا متفرق شويد يا آن که با گلوله متفرق ‌خواهم کرد.
آقاي حاجي ميرزا احمد کفائي در لشکر بود و مسجد نيامده بود. از لشکر به حقير تلفن‌ کرد که قضيه وخيم شده و محتمل است که به ضرب گلوله مردم را متفرق کنند. هر چاره‌اي ‌داريد بکنيد و مردم را متفرق کنيد.
لکن به قدري آتش غيظ مردم مشتعل شده بود که کسي‌ قدرت نداشت که اسم اين معنا را ببرد. به همين نحو بود و نهاري مختصر حاضر شد و عموما خوردند. غروب شد. علما يکان يکان فرار کردند، چند نفري باقي ماند. يک ساعت از شب‌ گذشته ثانيا آقاي حاجي ميرزا احمد به حقير تلفن کرد که هر نحو هست مردم را متفرق کنيد که حکم شديد صادر شده که به هر نحو هست مردم را متفرق کنند و قشون هم با مسلسل دورتا دور مسجد را محاصره کردند.
در اين اثنا جمعي دور حقير را گرفتند که بايد منبر بروي و مردم را امر کني که متفرق‌ نشوند. حقير ملاحظه کردم که اگر منبر نروم خطر قتل دارم‌. در اين گفتگو بودم‌، يک وقت‌ ملاحظه کردم که حقير را روي دوش گرفته و به طرف ايوان مقصوره مي‌برند، خواهي‌ نخواهي منبر رفتم و بين محذورين گرفتار شدم‌.
بالاخره بالاي منبر گفتم که من آلان تب دارم ‌و حال حرف زندن ندارم‌. فقط مي‌توانم که ختم أمن يجيب المضطر را بخوانم‌. ختمي گرفتم ‌و روضه علي اصغر خواندم و از منبر پايين آمدم‌. لکن مخفي نباشد که در اثناي آن که مرا به ‌طرف منبر مي‌بردند، يک نفر ناشناس بال قباي مرا کشيد و گفت‌: به مردم بگو اگر مي‌خواهيد آسوده شويد پناهنده به قنصول خانه روس شويد و من گوش به حرف او ندادم‌.
به هر تقدير کوشش کردم در تفرقه مردم‌. و شايد نه قسمت از ده قسمت را متفرق کردم‌. و علمايي که باقي مانده بودند به دارالتوليه فرستادم که از جمله آقا شيخ مرتضي آشتياني‌، حاجي شيخ علي اکبر نهاوندي‌، آقاي ملايري‌، و چند نفر ديگر از علما. وقتي که تمامي را فرستادم‌، مسجد مقداري خلوت شده‌، عده‌اي بربري و زوار در مسجد باقي ماند و آن چه ‌شهري باقي بود به خانه خود رفتند. لکن باقي باز هم بودند تا در آخر خودم رفتم به دارالتوليه‌. 
به مجرد ورود حقير، اسدي نيابت توليت وارد اتاق شد و آمد روي زمين نشست و دست خود را به دامن حقير زد که دستم به دامن تو. تو امروز شنيدم منبر رفتي و مردم را امر به‌آرامش کردي‌. حال هم چاره‌اي بکن که آستانه در خطر است و تمام زحمات من هدرمي‌شود. و همان قضيه توپ بندي روسها پيش خواهد آمد. 
حقير گفتم‌: آنچه از دست من برآيد حاضرم و جان فدائي خواهم کرد و آستانه محفوظ بماند ولو حقير از بين بروم‌. بناي ‌مشورت شد. رأي بر اين قرار گرفت که دو نفر نزد استاندار بروند و از او کسب تکليف بنمايند. قرار به استخاره شد. نهاوندي استخاره کرد، آيت آمد: ان الملوک اذا دخلوا قرية ‌افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة‌.
رأي بر اين قرار گرفت که حقير با آقاي حاجي شيخ مرتضي آشتياني برويم نزد استاندار که در آن وقت پاکروان بود. درشکه حاضر شد و به اتفاق رفتيم، وارد استانداري شديم‌. پاکروان اتاق بالا بود و آن هنگام تقريبا ساعت شش از شب بود. آقاي آشتياني بدون هيچ گونه‌ توجهي از پله‌ها بالا رفت‌. اتفاق پاکروان با همسر خود در حجره نشسته بودند. يک مرتبه آقاي آشتياني پرده بلند کرده‌، همسر پاکروان از مملکت ايتاليا بود، وحشت مي‌کند و فرياد مي‌زند. آقاي آشتياني برگشت که به محلي که حقير بودم با من‌. پاکروان زياده عضب آلوده ‌مي‌شود و به تعجيل آمد حجره پايين‌. گفت: شما اين نصف شب آمده‌ايد چه کار داريد؟ آقاي‌آشتياني فرمودند: سه مطلب داريم‌:
اول: آن که دستور بدهيد دسته سينه زن بيايند به بازار وصحن‌. 
دوم : آن دستور بدهيد که مردم لباس فرنگي نپوشند و کلاه دوره ‌دار لباس کفر است‌.
سوم: آن که حجاب از سر زنها برداشته نشود.
پاکروان با کمال تعرض گفت‌: مسأله سينه زدن خودتان با آقاي حاجي آقا حسين قمي‌ تقاضا کرديد که در صحن سينه بزنند و حال هم بروند در ايام عاشورا در صحن سينه بزنند. واما کلاه دوره ‌دار جهت حفظ از آفتاب ضرري ندارد. شما که کلاه پهلوي را قبول و دوره جلو را قبول کرديد، خوب (است‌) که دوره عقب را هم قبول کنيد و اين اجتماع را شما آورديد متفرق کنيد. و اما مسأله حجاب‌، اگر يک کلمه از پهلوي‌، شما مدرکي آورديد که حکم رفع ‌حجاب نموده هرچه بخواهيد به شما داده خواهد شد.
حقير ملاحظه کردم که آقاي آشتياني مثل اين که مطلب را گم کرده‌، رو به پاکروان کردم و گفتم‌: دو عرض دارم‌. گفت‌: شما کيستيد؟ گفتم‌: من آقاي سبزواري‌. گفت‌: بسيار خوب‌، شنيده‌ام شما به منبر رفتيد و مردم را امر به آرامش کرديد. گفتم‌: بلي‌. گفت‌: بگو. گفتم‌: غرض‌از آمدن بنده و حضرت آشتياني از اين است که اين مردم اجتماعي کرده‌اند، با حق يا باطل‌. بايد به هر نحو هست آنها را قانع کرد تا متفرق شوند. جواب گفت‌: شما که اينها را جمع کرديد متفرق کنيد. جواب دادم که ما جمع نکرديم‌. گفت‌: شما براي چه مسجد آمديد؟ جواب دادم ‌براي اصلاح و شايد بتوانم نحوي کنم که خون ريزي نشود. گفت‌: بکنيد. جواب دادم راه فکر ما مسدود است‌. شما استاندار هستيد. گفت‌: فکري ندارم‌. من گفتم‌: يک راه داريم و آن‌، اين ‌است که صورت تلگرافي جعلي دروغ الان به من بدهيد که بروم مسجد و مردم را متفرق کنم‌. جواب داد: چه تلگراف باشد؟ گفتم‌: تلگراف آن که اعلي حضرت عفو کرده و شما مردم متفرق شويد. جواب داد که بد رأيي نيست‌.
اتفاق اسدي آمده بود و در حجره فوقاني با طهران به توسط بي سيم لشکر مشغول مذاکره ‌بود. پاکروان رفت حجره فوقاني نزد اسدي‌. فاصله نشد برگشت و گفت کار از دست من واسدي خارج شده و خود اعلي حضرت با لشکر مخابره مي‌کند که دستور داده که به هر نحو هست مردم را متفرقه کنيد و سه دقيقه ديگر وقت نداريم و پاکروان به اسدي گفته بود که ‌فلاني رأي خوبي داد و به هر تقدير شد سه دقيقه گذشت که صداي مسلسل بلند شد و فرياد مردم به يا علي يا علي بلند شد به نحوي که صدا به مسجد کاملا مي ‌رسيد. 
قريب نيم ساعت ‌طول کشيد و صدا آرام شد و خورده خورده صبح طلوع کرد.
برگشتيم به دارالتوليه و از آنجا متفرق شديم و دو روز بود که به کلي صحن و مسجد و حرم بسته بود و معلوم نشد که چند نفرکشته شده و مردم متفرق شدند و دستور آمد که مسجد و صحن و حرم باز شود و سرتا سرشهر امن شد و قضيه کلاه هم بعد از چندي روزي عملي شد و بعد از چند روز شش نفر ازعلما را به طهران تحت الحفظ بردند: حاجي سيد هاشم نجف آبادي‌، حاجي شيخ حبيب ‌ملکي‌، آقا سيد زين العابدين سيستاني‌، شيخ آقا بزرگ شاهرودي حاجي شيخ هاشم قزويني و مدتي زندان قجر زنداني بودند و بعد مرخص شدند و آقا ميرزا يونس اردبيلي در نوقان ‌مخفي بود او را هم گرفتند و طهران بردند و مدتي در زندان بود. و بعد از بازرسيهاي زياد اسدي نيابت توليت محکوم به اعدام شد در شب 26 ماه مبارک رمضان 1354 بعد از طلوع ‌فجر. اين خلاصه حادثه مسجد.
انتهي ما في الرسالة المذکورة‌
25 ذي القعدة 1380 در مشهد مقدس تحرير شد. معلم‌
معلم: مرحوم آية الله سبزواري به طوري که در مجله مکتب اسلام سال هشتم، شماره 4، مسلسل 88 (ذي قعده 1386، ص 25) نوشته در ماه شوال 1386 (مطابق دي – بهمن ) در مشهد وفات کرد.

منبع:
 
 
 
 
 

خاطرات آیت الله محیی الدین انواری در باره ترور منصور و....

 

خاطرات آیت الله محیی الدین انواری در باره ترور منصور و....

در آبان 380 (شعبان سال 1422) در سفر عمره در خدمت شماری از اساتید و دوستان و برجستگان روحانی بودم.
 

خاطرات آیت الله محیی الدین انواری در باره ترور منصور و....
در آبان 380 (شعبان سال 1422) در سفر عمره در خدمت شماری از اساتید و دوستان و برجستگان روحانی بودم. از آن جمله حضرت آیت الله انواری بود که با اخلاق خوش و مزاح های ملیحش جلسات را شاد و شاداب می کرد. خداوند شفایش دهد.
فرصت را مغتنم شمرده از ایشان خواهش کردم تا در فرصت هایی که مناسب می دانند، گوشه ای از خاطرات خود را از رویدادهای پیش از انقلاب بیان کنند. ایشان به زحمت پذیرفتند. من ضبط نداشتم اما به سرعت آنچه را که می فرمودند می نوشتم.
آیت الله انواری از سال 1344 تا سال 1356 به جرم مشارکت در قتل حسنعلی منصور و همراهی با گروه های مؤتلفه اسلامی در زندان بود. طبعا از این زمان طولانی خاطرات زیادی داشتند اما فرصت ما چندان نبود که بتوانیم به تفصیل وارد بحث شویم. با این حال لطف کردند و در جمع سه جلسه اجازه دادند من خدمتشان برسم و مطالبی را یادداشت کنم.
از مطالبی که ایشان در آن چند جلسه فرمودند، دفترچه ای فراهم آمد. مدتی قبل آن دفتر را ملاحظه کرده و احساس کردم نکات جالبی برای عرضه دارد، به خصوص که صراحت ایشان در مواردی قابل ستایش است.
مهم ترین موضوعاتی که در این خاطرات به آن توجه شده است یکی ترور منصور و پیش زمینه های آن است. به خصوص این نکته که امام به هیچ روی اجازه ترور نخست وزیر وقت را نداد و از اساس با ترور مخالف بود. به عکس آیت الله میلانی اجازه ترور شاه را داده و یاران مؤتلفه که دسترسی به شاه نداشتند، منصور را ترور کردند. این به رغم آن بوده است که آیت الله میلانی با ترور نخست وزیر به این دلیل که بلافاصله کسی دیگر را جای او می گذارند، مخالف بوده است.
نیز نکات جالبی در باره آقای شهید مطهری، هاشمی رفسنجانی و نیز مطالبی در باره ربانی شیرازی و نیز رجوی دارد. همچنین خاطراتی از زندان، درسهای تفسیر آیت الله طالقانی و فقه آیت الله منتظری در زندان از نکات دیگری است که ایشان از آنها یاد کرده است.
خاطرات ارائه شده تقریبا فاقد نظم و نسق منطقی است اما تقریبا همه مطالب آن سودمند و برای شناخت برخی از موضوعات جالب است. من کوشش کردم تا نوعی ترتیب زمانی به آنها بدهم که البته در این کار کاملا توفیق نداشتم.

یادی از مرحوم نواب صفوی و آیت الله خوانساری
مرحوم نواب آمد ما را ببرد داخل خودشان. من با سید هاشم حسینی که شرح توحید صدوق و حاشیه بر شرح تجرید علامه دارد، رفیق و هم صحبت بودیم. نواب آن قدر آمد سراغ ما و حسینی را بالاخره برد. من به نواب گفتم من تو را آدم معمولی نمی دانم. گفت: یعنی من دیوانه ام؟ من گفتم: نه ولی حرف ها عجیب است. در نشریه شان هم حرف های بی پایه دیدم که یکبار بردم همان محل دفترشان اینها را نشان دادم. خیلی شلوغ بودند. وقتی زندان بود. زمان مصدق چند بار هم دیدنش رفتم. یک مأمور می گفت: یک ریش قرمز مقدس برایش پول می آورد. که بود، نگفت. البته وضعشان خوب نبود، قرض می کردند. سید هاشم حسینی یکبار به من گفت: بچه ها وضعشان خوب نیست، برو از شجاعی که یک بازاری بود پول بگیر. رفتم اما شجاعی ترسید. بحث قرض بود. گفتم سید هاشم سفارش کرده، بالاخره دویست هزار تومان داد. سر موعد که رسید سید هاشم گفت: باید پول را بدهیم. تو می توانی کاری بکنی. گفتم چه. گفت: بدهی سهم سادات کسی دارد. اگر آقای خوانساری قبول کند می شود درستش کرد. من رفتم پیش آقای خوانساری. گفتم: شما آقا سید هاشم حسینی را می شناسید؟
گفت: آری.
گفتم: یک چنین مسأله ای هست.
خوانساری گفت: سیاست و آخوند؟ خوب نباید در سیاست دخالت کنند.
البته من نگفتم فدائیان. گفتم این قرض سید هاشم است که البته آقای خوانساری می فهمید. کاغذی برده بودم. یک آقا نجفی آن جا بود. کاغذ را رفت داد به آقای خوانساری تا آقا بنویسد: آقا سید هاشم از اعلام است. خوانساری گرفت و آقای خوانساری گفت تجربه نشان داده، سیاست به آخوند نمی آید. چند مثال هم زد که دخالت آخوند در سیاست مشکل درست کرد. بعد نوشت شما می توانید؛ شما می توانید. سهم سادات که با من دست گردان کردید به ساداتی که می شناسید بدهید. یعنی کلی نوشت که ما البته پول را گرفتیم و به حاج محمود شجاعی دادیم. شجاعی گفت: من یقین داشتم این پول بر نمی گردد.
امام و نامه ای که برای آیت الله حکیم نوشت
اما قصة‌ دیگر با امام داشتیم. این قبل از زندان بود. یک آقایی به نام امامی واسطه بود. از قم آمد به مسجد من. یک نامه ای از آقای خمینی برای من آورد. شما این نامه را برای آقایان تهران بخوانید و بعد نامه را پست کنید برای آقای حکیم. همین امامی به من گفت:‌ آقای خمینی به من گفت:‌ من آقای حکیم را از اوضاع و لوایح ششگانه مطلع کرده بودم. اما ایشان گفته: خبر ندارم! حالا این نامه برای ایشان است. خطاب نامه با آقای حکیم بود که مسائلی در ایران می گذرد و چون شما مرجع بزرگواری هستید من می خواهم از مسائل داخل ایران شما را آگاه کنم. شما اقدام بفرمایید. ما پشت سر شما حرکت خواهیم کرد. امام می خواست مسأله حل شود. نمی خواست خود رهبری کند. امام افزوده بود که من مطلع شده ام که پسر رضا خان تصمیم گرفت تا این اصل متمم قانون اساسی درباره رسمیت اسلام و مذاهب جعفری را با یک قیام و قعود از قانون اساسی حذف کند. بعد افزود بود که نباید بگذاریم. اگر شما محذور دارید من وظیفه خود می دانم که اقدام کنم. رفتم منزل اخ الزوجه خودم آقای انصاری. آقای شیخ بهاء‌الدین محلاتی هم مهمان بود. علمای تهران هم بودند. من نامه را بردم آن جا، چون سفارش شده بود آقایان نامه را بخوانند. یکی عنوان آقای حکیم که عظمی می خواهد؛ دیگری نامه تاریخ نداشت. نامه را فردای آن روز بردیم قم. امام عصبانی بود. سلام و احوالپرسی کردم. اول از امضا شروع کردم و تاریخ که ایشان تاریخ گذاشت. وقتی صحبت عنوان آقای حکیم را مطرح کردم با عصبانیت گفت: اصل اسلام در خطر است اینها دنبال عناوین هستند. به خدا تا وقتی یک قطره خون در بدن من هست نمی گذارم پسر رضا خان این مسأله را حذف کند. بعد نامه را به وسیله کسی به نجف فرستادم. ایشان گفت: والله تا خون در رگ های من است و نفس می کشم نمی گذارم این کار را پسر رضا خان عمل کند. وقتی من مردم تکلیف ندارم هر کاری خواستند بکنند.
شواهدی هم امام آورد که در کتاب های درسی مسئله زردشتی گری را زیاد عنوان می کنند و می خواهند این ها را علم بکنند و این مقدمات کار است. آقای حکیم هم اقدام نکرد و امام خودش اقدام کرد.

مخالفت امام با ترور شاه و نخست وزیر
اما راجع به منصور: آقای اسلامی در شورای مرکزی مؤتلفه بود. من در شورای روحانی بودم. از طرف شورا می آمد. در مسأله منصور آقای صادق امانی آمد منزل ما و گفت: با اعلامیه کار درست نمی شود. این هنوز زمان اسدالله علم بود. صادق می گفت:‌ علم را بکشیم. چند سؤال کردم و گفتم:‌ چه می خواهی؟
گفت: از آقا بپرسید که ما مجازیم بزنیم؟
گفتم: کسی هست که بزند؟
گفت:‌ آری، هستند جوان هایی که این کار را بکنند.
من گفتم: این تبعاتی دارد، دستگیری دارد، اعدامی دارد.
باز گفتم‌: کسانی هستند؟
گفت: آری.
گفتم: «باعث امیدواری است» که بعد همین جمله زمینة‌ محاکمه ما شد.
آقای ید الله جلالی فر تجارت خانه داشت. به من می گفت:‌کی قم می روی؟ من می خواهم حاج آقا را ببینم. بعد از نماز مغرب و عشا راه افتادیم به سوی قم. او پول آورده بود. یازده شب رسیدیم. ساعت دوازده رفتیم خانه آقا. دیدم در بیرونی، خلخالی، آقا مصطفی و توسلی صحبت می کردند. از دیدن من تعجب کردند. گفتم‌‌: می خواهم آقا را ببینم. آقا مصطفی رفت آقا را بیدار کرد. رفتم خدمت حاج آقا که لب تخت نشسته بود. جلالی¬فر هم آمد دست حاج آقا را بوسید. آقا از ایشان پرسید چه لزومی داشت این وقت شب بیایی؟ آقای انواری هم وکیل من بود. جلالی فر گفت: بله ولی می خواستم خدمت شما برسم. امام هم پول را قبول نکرد و گفت: با ایشان حساب کنید که همان جا ما این کار را کردیم. بعد حاجی رفت. عذر خواستم که برای این کار نیامدم. بعد مسأله را طرح کردم. مؤتلفه می خواهند دست به اقدامات تند بزنند. می گویند دوره اعلامیه گذشته است، باید یک کاری کرد.امام اوّل یک داستان تعریف کردند. فرمودند یکی از دوستان ما این جا آمد و اسلحه اش را درآورد و گذاشت جلو من و گفت:‌ من فردا دیداری با علم دارم. اگر اجازه بدهید علم را در دفترش می کشم. به او گفتم: نه، ما تازه اول کارمان است. خواهند گفت اینها منطق ندارند. بگذارید اینها را به مردم بشناسانیم. باید بگوییم اینها فساد آورده اند و ادعای اصلاحات دارند. بگذارید بشناسانیم آرام آرام. بعد مردم تکلیف خود را می دانند. معین نکنید. صبح مکلف هستی بروی تهران و بگویی این کار را نکنید. این شب پنجشنبه بود. شب را به تهران برگشتیم. سر راه رفتم محل تجارت صادق امانی. خودش نبود. پرسیدم حاجی کجاست؟ گفتند رفته سرکشی به چند جا بکند .در راه او را دیدم وپیغام امام را دادم و گفتم: ایشان مرا تکلیف کرده که نکنید، به ما ضرر می زند.
این بود تا این که اسدالله علم سقوط کرد. بعد حسنعلی منصور آمد سر کار؛ وضعیت تغییری نکرده بود. امام کارهایش را می کرد و مؤتلفه اعلامیه می داد؛ تا ماه رمضان رسید. صبحی بود کتابدار کتابخانه مجلس (آقا بهاء دایی من)به من زنگ زد: خبرداری؟
گفتم: چه ؟
گفت: منصور را زدند. مگر شما خبر ندارید؟
گفتم‌: اصلا خبر ندارم. روزنامه ها در آمد. چند اسم بود که از دوستان ما هستند. کم کم در آمد که مؤتلفه این کار را کردند در شاخه نظامی. بخارائی، مرتضی نیک نژاد، صفار هرندی و صادق امانی (33 یا 34 ساله بود). در این وقت آقای فومنی درگذشت. تشییع مفصلی از او شد. بچه ها در تشییع بودند. به عسکراولادی نزدیک شدم و پرسیدم. گفت: آری بچه ها زدند. شب روزنامه درآمد. اسم شهاب و صادق امانی و مهدی عراقی و بخارائی بود. اینها بود. ما یک اشتباه کردیم. من زنگ زندم منزل حاج سعید امانی. سلام کردم. دیدم گرم نمی گیرد. اطلاعات آمده بود و تلفن را به اداره برده بود. و خود او را هم گذاشته بودند بالای تلفن و مأمور هم کنارش ایستاده بود. هر چه پرسیدم جواب سر بالا داد. پس فردا آمدند سراغ من. چون من اسم صادق را در تلفن گفتم. از او پرسیده بودند،‌ او هم گفته بود من هم از آقای انواری پرسیدم. ایشان از آقا پرسیده بود. ایشان ما را نهی کردند. گفته بودند: خود انواری نظرش چه بوده؟ جوری گفته بود که گویی من موافق بوده ام. (همان کلمه «باعث امیدواری است») و فتوای قتل منصور را من داده ام. بالاخره آمدند سراغ من . آمدند منزل.
همان وقت آقای میلانی یک نامه نوشته بود و راجع به مؤتلفه بود. من وارد اتاق شدم و نامه را دادم به همسرم تا بگذارد در جیبش. آقای میلانی اصل مؤتلفه را درست کرد، بعد امام آمد و این ها را تأیید کرد.
اگر نامه های آقای میلانی را دیده بودند برای ایشان بد می شد. بعد آمدند همه کتاب های بازرگان و نهضت آزادی را جمع آوری کردند. بعد ما را بردند اداره اطلاعات. (ما یک شرح حال برای آقا تهیه کرده بودیم.)
شب قبل من خواب دیده بودم که از یک در چرخان مرا بردند یک سرسرا و وارد حیاط کریدوری کردند. دیدم از پله هایی مرا بالا بردند. از پله ها که بالا رفتم خواب دیدم شلیک کردند. احساس کردم من زخمی شدم. فردا همان جا مرا بردند . یک ماه ما را نگه داشتند و بازجوئی هم نکردند. بعد بردند کمیته مشترک. احمد شهاب و رضوی هم آن جا بودند. 20 روزی کمیته مشترک بودم. بعد از آن مرا به قزل قلعه، بند 1 بردند. دیدم تعدادی از بچه های ما آن جا بودند. الته درجه دو ها. در آن جا شکنجه می کردند و از آنها اعتراف می گرفتند. یک ماه ماندیم. به ما چیزی نگفتند. آقای هاشمی را من آن جا دیدم که البته از هم جدا بودیم. ولی در هواخوری از دور همدیگر را می دیدیم. هاشمی را متهم کرده بودند که درکتک زدن به رئیس شهربانی دست داشتند. چون چیزی به شیخ غلامرضا پیشکار شریعتمدار گفته بود. او هم خبر داده بود و او را متهم کرده بودند رابط علما و انقلابیون بوده. با سیگار او را خیلی اذیت کرده بودند. در تمام این مدت گروه اول را بازجویی کرده،‌ محاکمه کرده و همه را آماده کرده بودند. و بعد همه را یک جا آوردند و ما را هم محاکمه کردند. ما را به عنوان محرک آوردند. چند روزی بودیم تا ما را خواستند. تیمساری بود. خیلی مؤدبانه صحبت می کرد. برای من سفارش شده بود. به من حتی یک تلنگر نزدند. بی ادبی هم نکردند. خوب بقیه همه چیز را گفته بودند. گفت: چند سؤال دارم. چایی آورد و سیگار داشتم، برایم روشن کرد. بعد شروع کرد از روابط ما با حاج صادق و جلسات و ارتباط با مؤتلفه سخن گفت. از آقای امانی گفت که نزد شما می آمده و از شما پرسیده؛ چرا سراغ شما آمده است؟ می نوشت و بنا بود من جواب را بنویسم.گفتم نمی دانم باید از خود او بپرسید چرا سراغ من آمده. از مسجد و جلسات پرسید، گفتم. گفت: نظر شما چه بود ؟
گفتم: من نظری نداشتم . من از مرجعش سؤال کردم و ایشان نهی کردند و امانی هم نکرد (مربوط به زمان اسدالله علم بود ).از آشنایی با بخارایی و غیره پرسیدکه گفتم: آشنایی ندارم اینها در حوزه های دیگر بوده اند.گفت: یک جلسه دیگر داریم. جلسه بعد صادق را آوردندکه از او پرسید که چرا از آقای انواری استسفار کردید.گفت: چون ایشان محل اعتماد مرجع من بود از ایشان پرسدم. به صادق همان جا گفتم:آقای امانی شما از من فتوا خواستید؟
گفت نه . و تایید کرد که نهی آقای خمینی را من به آنها ابلاغ کرده ام.
تیمسار بهزادی گفت: لازم نبود نظام را از اقدام اینها آگاه کنید؟
من گفتم: مگر من مأمور نظام بودم؟ من امین مردم هستم. اسرارخانوادگی شان را برای من می گفتند. دلیلی ندارد من برای کسی خبر ببرم. ما ماندیم تا بردند دا دگاه.
در این فاصله که با بخارایی و دیگران بودیم همان جا یک جلسه تفسیر می گفتیم. حتی افسرها هم می آمدند و گوش می دادند. یک روز بخارایی - که می دانستند اینها محکوم به اعدام بودند - آمد گفت: سؤالاتی راجع به معاد دارم؛ شبها به من وقت بدهید. گفتم: باشد. بعد از صحبت¬هایی که شد، اجمالاً گفت: من از شما ممنون هستم. آخرین جلسه پیشانی مرا بوسید. از وی سؤالاتی کردم. دوقصه گفت. یکی این که گفت: اصلاً ما می خواستیم شاه را بزنیم. یک روز در روزنامه خواندم که شاه جلسه ای با کامیونداران دارد. من عازم شدم ببینم می توانم شاه را بزنم یا نه؟ صبح رفتم یک کتاب زیر بغل گذاشتم. رفتم آن محل را دیدم، شاه هم آمد. در پنج قدمی شاه قرارگرفتم. دست زدم دیدم اسلحه را فراموش کردم، چیزی که هیچ وقت فراموش نکرده بودم. چقدر ناراحت و پشیمان شدم. اسلحه ای بود که شاه به تولیت داده بود و تولیت به هاشمی داده بود و او به بچه هاداده بود. در واقع با هدیه شاه، منصور کشته شد. گفتم: فکرنمی کنی اگر می زدی، او در آن موقع جنت مکان می شد، اما الان ماهیت اینها بهتر روشن شده است. قبول کرد.
پرسیدم: چرا حنجره منصور را زدی؟
گفت: نمی خواستم. من می خواستم اول شکمش رابزنم و سرش را که پایین آورد سرش را بزنم. اما به حنجرة او خورد. کسی که به مرجع تقلید من فحاشی بکند باید به همان حنجره اش بخورد.
پرسیدم فتوا را از چه کسی گرفتی؟
گفت : رفتند با آقای فومنی تماس گرفتند، ایشان فتوا داد؟
گفتم: اصلاً ایشان مجتهد نیست؛ چرا این کار را کردید؟ بخارایی گفت: آقای گلزاده غفوری هم نظر داد. اینهاشاگرد غفوری هم بودند.
[چند ماه پیش - از شعبان 1422 - آقای خامنه ای به من فرمود ند: خبری از گلزاده بگیر، یک هدیه هم ببر. من هم رفتم. خیلی تعجب کرد. همان خانه قدیمی اش بود در قلهک. (مدتی غفوری درگیلان دماوند بود) چهار اعدامی داشته که گل گذاشته بود. دو پسرش و.... گله هایی کرد.
گفت: مشغولم چیزی می نویسم. گاه از راه تألیفات زندگی می کنم.
گفتم: آقای خامنه ای احوالتان را پرسیدند و مرا فرستادند؛ من پولی دادم (نزدیک یک میلیون تومان) پول را قبول نکرد و گفت: یک زندگی طلبگی دارم. خیلی لاغر شده و زندگی خیلی ساده ای دارد. بعد چند جلد کتابهایش را به من داد].
آن موقع آقای مطهری با این کارها مخالف بود. می گفت: بچه هارا باید با اسلام آشنا کنیم. اینها می روند زندان، دوسه اشکال می کنند منحرف می شوند. مدرسی فر از مؤتلفه در زندان کمونیست شد که تبعیدش کردند به کرمانشاه، بعد آمد قصر،آن جا رفت پیش مجاهدین و الان خارج است. بالاخره آقای مطهری محیط زندان را آلوده می دانست و می گفت: این بچه ها وقتی کار حاد بکنند می روند زندان و منحرف می شوند.
من واسطه نامه های خصوصی آقای میلانی و امام بودم ونامه ها را رد و بدل می کردم و خیلی هم به آقای میلانی و روحیات عرفانی و اخلاقی او اعتقاد داشتم.

ملاقات با آقای میلانی راجع به مسأله اجازه برای کشتن شاه
آقایان مؤتلفه غیر از طریق بنده، از دو طریق دیگر هم سراغ آقای میلانی رفته بودند و در هر دو راه ناکام مانده بودند. من احساسم این است که آقای میلانی به واسطه ها اعتماد نکرده است. بنده در 14 شعبان 43 مشرف شدم مشهد و رفتم خدمت آقای میلانی. رفتم نماز.
آقا سید محمد علی را دیدم. گفتم‌: کاری با حاج آقا دارم. گفتند: بیاید نماز.
آن جا مجلس جشن هست متعلق به عابدزاده و بعد از جشن هم می رویم منزل. نماز جماعت خواندیم. بعد از نماز با آقای میلانی رفتیم به طرف جشن. خیلی چراغانی مفصلی بود. رفتیم در مجلس. مسؤولان مشهد در ایوان بودند. آقای میلانی توجهی نکرد و رفت در اتاق. بعد آمدیم منزل آقای میلانی. در آن جا حاج آقا رفیع رشتی و آقای مهدی حائری بودند. نشستیم تا رفتند. یک نفر ماند. سه نفری شام خوردیم. این آخرین ملاقات ما با آقای میلانی بود. در آن جا مسأله را عنوان کردم. ایشان نگفت کسی دیگر هم آمده است. اول پرسید: بعدش کسی هست که کشور را اداره کند؟ گفتم: هستند. گفت: شاید مقصودتان بازرگان و دوستانش هستند!
گفتم: چه اشکالی دارد؟
گفت:‌ نه، شاه کسی دیگر را می گذارد. مجلس را هم منحل می کند. هر کاری بخواهد می کند، فایده ای ندارد.
گفتم: آقا خود شاه چطور؟
تأملی کرد و گفت: مشکلش کم تر از نخست وزیر است. اول سؤال کرد: هرج و مرج نمی شود؟
گفتم: نه، طرفداری ندارد. نظر داد که با کشتن شاه موافقم اما با کشتن نخست وزیر نه. ما آمدیم به مؤتلفه گفتیم.
قصه اسلحه را گفتم. تولیت اسلحة‌ اهدایی شاه را به هاشمی داد که او به مؤتلفه داده بود. در بازجویی ها همه اطلاعات. بالاخره این اسلحه پای عراقی نوشته شد. عراقی برای این که جریان پرونده را منحرف کند،‌ گفته بود: از نواب صفوی گرفتم. حتی ناخن های عراقی را هم کشیده بودند و لو نداده بود. نواب هم مرده بود، دیگر نمی شد سراغ او بروند. به هر حال این جالب بود که اسلحه ای با این داستان، با همان اسلحه منصور کشته می شود.
این زمان همه شعارها علیه شاه بود. بعدها از بچه ها پرسیدم: چرا شاه را نکشتید؟ گفتند: ما دیدیم دستمان به شاه نمی رسد این را کشتیم.

هاشمی، منتظری و طالقانی در زندان
به نظرم از نزدیک در اوین با آقای هاشمی آشنا شدم. البته قبلا با هم آشنائی کلی داشتیم. ایشان با شهید باهنر در جلسات مؤتلفه کار فرهنگی داشتند. در مؤتلفه آقای مطهری اصرار بر آشنایی بچه ها با مفاهیم اسلامی داشت و می گفت: خوف دارم به زندان بروند. سال هاست آن جا در اختیار کمونیست هاست. آنها شبهه می کنند و این ها به آنها ملحق می شوند. بنا شدکار فرهنگی بشود. مؤتلفه را ده نفر ده نفر کرده بودند. قرار شد فضلایی را پیدا کنند که در حوزه ها تدریس کنند. یک چیزی هم آقای بهشتی نوشت که اسمش را یادم نیست. آقای مطهری هم اسلام وسرنوشت را نوشت. قرار بود دیگران هم چیزهایی را تنظیم کنند و بدهند حوزه ها بحث کنند. در آن جا هاشمی با این ها همکاری داشت و در برخی حوزه ها درس داشت البته آقای هاشمی جلسات مذهبی در تهران داشت که برخی همین مؤتلفه شرکت داشتند. بعد از زندان من آقای هاشمی را ندیدم تا آوردند قزل قلعه. من در بند یک بودم با تعدادی دوستان. معلوم شد آقای هاشمی در بند 2 است. در هوا خوری که قدم می زدم، جلوتر که به آن طرف نزدیک شد در انتهای دو مسیر هاشمی را دیدم. هاشمی آمد جلو و احوالپرسی کردم. وضع همدیگر را تعریف کردیم. شاید پیغامی هم داد. از آن جا نزدیک شدیم. تا ما را آوردند به اوین 55. این را به شما بگویم که یکبار دو سالی من بچه ها را ندیدم.
من را از قصر به اوین آوردند. هاشمی و لاهوتی را از کمیته آوردند. پای لاهوتی زخم بود. آقای منتظری را از سلول آوردند پیش ما. آقای مهدوی را هم از کمیته مشترک آوردند. من وقتی آمدم اوین آقای طالقانی آنجا بود که من اول نشناختم؛ کلاهی سرش گذاشته بود. ربانی شیرازی را هم از قم آوردند. معادیخواه و گرامی را هم آن جا آوردند شاید از کمیته. ما را در اتاق بهداری جمع کردند و یک روز همه را به سلول بردند. من و آقای هاشمی در یک سلول و طالقانی و لاهوتی هم با هم بودند. در این سلول ها وقتی وارد می شدیم دست چپ یک توالت فرنگی بود. این توالت دری داشت که میز غذا خوری بود. یک دستشویی هم کنارش بود. یک تشک هم بود جای دو نفر که دراز بکشند. 24 ساعتی با هم بودیم که خیلی بحث کردیم.
این ها سال 55 بود.یک دفعه ماشین آوردند بردند کمیته موقت که آقای هاشمی هم نوشته. سلول را نشان دادند تا این جا عضدی با ما صحبت کند. در بین فضلا من عمامه داشتم. بقیه لباس عادی داشتند. هاشمی و لاهوتی لباس زندانی داشتند. لباس آوردند که بپوشید. آقای طالقانی گفت نمی پوشم فریاد زد و ...
من به آقای طالقانی می گفتم تحمل کن، اینها بازی در می آورند. رسولی آمد و گفت: کی گفته اینها را بپوشند. بالاخره ما را بردند دفتر عضدی در زندان. (عضدی فرار کرد همین بود که هاشمی را با سیگار سوزانده بود).
این رفتارها آغاز باز شدن فضای سیاسی بود. در ضمن بعد فهمیدیم ما را این جا آوردند که گروه عفو بین الملل دسترسی به ما نداشته باشند. بالاخره هم برگرداندند اوین. به نظر می رسد خیلی عقب نشینی کردند. خیلی معذرت خواهی کردند. موعظه کردند. اعلی حضرت مسلمان است، خدمتگزار است. نماز مغرب و عشا را که خواندیم دوباره ما را بردند اوین که بردند به بهداری که آن جا را برای ما تخلیه کردند که جای خوبی بود. غذای خوب و ... ملاقاتی هم بود. آن جا با آقای هاشمی مأنوس شدیم. آقای هاشمی یک آدم خوش بین بود، ‌بر عکس آنهایی که همه چیز را تاریک می دیدند. نه اضطراب داشت، خیلی شوخ بود، داستانی هایی نقل می کرد. یک ماه بهداری اوین بودیم. نماز جماعت داشتیم که آقای منتظری امام بود. شب ها بعد از نماز بحث طلبگی بود. شبی بحثی شد که منجر شد به همان بحث اصولی تمسک به عام در شبهات مصداقیه و مفهومیه. همین جا بود که آقای طالقانی از آقای منتظری خواست تا درس آقای بروجردی را در این زمینه بگوید که یک ماه مرتب و منظم درس را گفت. با این که آقای منتظری چند ماه انفرادی بود آفتاب ندیده بود و رنگش هم پریده بود. من از حافظه آقای منتظری در شگفت بودم که مرتب قرآن حفظ می کرد.
هاشمی آدم صبور و خوش بینی بود. من ندیدم در سخت ترین شرایط خوش بینی اش را از دست بدهد. وقتی با او حرف می زدند قبول می کرد. حداکثر استفاده را از وقتش می کرد.
روزهای اول شروع کرد پیش شیبانی درس فرانسه را خواندن. بعد از مدتی هاشمی بحث قرآن را شروع کرد که همان جا بخش عمده آن را تنظیم کرد. از صبح بعد از درس تفسیر طالقانی، کار را شروع می کرد و می نوشت. قدری هم روی نهج البلاغه کار می شد. بالاخره هاشمی آدم صبور و پشت کاردار بود. آدم احساس می کرد دوستش دارد. برخوردهای جالب و مهربانانه داشت. یک تعدادی از طلبه ها را سال 55 در سالگرد 15 خرداد گرفتند و آوردند آن جا. لخت بودند. زندان فقط یک غذایی داشت که خوب به تنهایی چیزی نبود. زندانی ها چیزهای دیگری را می خواهند. مخصوصا آنها که ملاقاتی نداشتند. در زندان هر چه می آمد می رفت انبار خود زندانی ها و تقسیم می شد. خیلی چیزهایی که عمومی استفاده می شد هاشمی تهیه می کرد. خیلی خرج می کرد. تا وقتی بود هیچ کس خرج نمی کرد. پول پول هاشمی بود. سخاوت مند بود. دست ودل باز بود و خرج می کرد. یک بار سید تقوی می خواست آزاد شود. هاشمی تمام لباس هایش را که زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد. خیلی شیک رفت. بر روی هم، معاشرتش، معاشرت شیرینی بود. شب های شنبه هم شب قصه گویی بود. اول باید همه یک آواز می خواندند. خودش که از بدصداهای روزگار بود که همه غش می کردند. آقای طالقانی هم صدای خرخری داشت، آقای منتظری هم صدا نداشت.
از زندان پیدا بود که هاشمی نبوغی دارد. در مشورت ها خوب نظر می داد وبا فکرش بچه ها را اداره می کرد. ما از ایشان نه خشونت دیدیدم و نه بد اخلاقی. آقای طالقانی هم همین طور بود وهاشمی بعدها همین طور بود.

خاطره ای از شهید عراقی
یک روز حاج آقا مهدی عراقی رفت ملاقات و آمد. قبل از این که اوین بیاییم. خیلی خوشحال بود. گفت حاج آقا از نجف پیام داده و از تک تک احوال پرسی کرده و گفته من آنها را دعا می کنم و آنها را در تمام اعمال مستحبی خودم شریک می کنم و عراقی می گفت:‌ الان ما در همه کارهای او از درس و ... شریک هستیم. خیلی شارژ شده بود.
در قصر که بودیم جزنی و این ها بودند که تلاش کردند فرار بکنند. هرروز تور پاره می شد و تور جدیدی می خواستند و بعدها معلوم شد که این ها می خواستند به عنوان نردبان استفاده کنند و بالاخره از زندان بیرون رفتند که سربازها آنها را در خیابان قصر دیده بودند و گرفتند.
یک بار هم اعتصاب غذا شد که ما هم بودیم که ما چند نفر را به برازجان تبعید کردند. از سال 48 تا 49 با عسکر اولادی و حاج آقا مهدی عراقی.

در باره مرحوم ربانی شیرازی و مجاهدین خلق و التقاط فکری
درباره مرحوم ربانی می توانم بگویم متعصب بود و در معاشرت هم ملاحظه چیزی را نمی کرد و چیزی را که انحراف می دانست مقابله می کرد. حتی جواب سلام مجاهدین را هم نمی داد. تا حدی که رجوی به من گفت: این رفیق شما انتظار دارد من هر روز گزارش به او بدهم. ربانی با گروه ابوذر هم ارتباط داشت. حتی در زندان با آقای منتظری هم تندی می کرد و آقای منتظری ملاحظه او را می کرد. این دو بیشتر با هم بودند.
آقای گرا می هم مدتی زندان بود. گاهی کارهای غیر متعارف داشت. آدم بحاثی بود. صحبت می کرد و ما جز خیر چیزی از او ندیدیم. یک بار من به او گفتم که چرا از خودت تعریف می کنی؟ خودش قبول کرد. گاهی به این و آن طعنه زد که افراد را تحریک می کرد. خودش نذر می کرد که اگر از این قبیل حرف ها زد مثلا پنج هزار صلوات بفرستد. الان بهتر شده و من چیزی از او نشنیده ام. ما یک مدتی در زندان کتاب های صاحب الزمانی می خواندیم. ایشان هم با مجاهدین مخالف بود. وقتی مجاهدین تغییر موضع دادند، تا این زمان همه با هم بودند. برای این که بچه مسلمان ها را از آنها جدا کنند، انگیزه شد برای آن فتوا. در واقع می خواستند رسما انحراف آنها را گوشزد کنند و کمونیست ها را هم بایکوت کنند. البته قرار نبود چیزی نوشته شود که ساواک استفاده کند. یک عبارت کلی نوشتند اما پخش نشد. این در خصوص مجاهدینی بود که کمونیست شده بودند. من به رجوی در زندان قصر گفتم: شما چیزی در ذهن افراد انداختید که مفاهیم اسلامی باید تفسیر علمی و تجربی بشود. گفتم‌ شما چند درصد از مفاهیم اسلامی را می توانید توجیه علمی کنید. وحی را چه؟ معجزه را چه جورتوجیه می کنید؟ بچه ها مفاهیم را می بینند. وقتی قابل تجربه نیست انکار می کنند. رجوی گفت ما بچه ها را این جورجذب می کنیم بعد می گوییم خوب یک درصدی تجربه است بقیه اش را با عصای فلسفه می رویم. من گفتم این قالب ها یک روزی می شکند و همه چیز فرو می ریزد. وقتی اینها را آوردند اوین مرحوم مهدی عراقی خیلی به این ها علاقه داشت. یک روزی رفت بند آنها. وقتی برگشت، به من گفت:‌ رجوی گفت وقتی بند خودتان رفتید لب فلانی (انواری) را ببوس. چون قالب ها شکست، الان در حال درست کردن هستیم. به عراقی گفتم: حالا هم دروغ می گوید.
بجنوردی را هم که در بند آنها بود یک مدتی اذیت کردند. همه شان برگشتند. زمردیان که ایدئولوگ آنها بود برگشت. یکی از این ها که پدرش امام جماعت بود در شیراز آمد تهران بعد از آزادی من، این تنها کسی بود که قبل از تغییر مواضع، مسلمان اعدام شد. همه این ها در تغییر مواضع با هم بودند، حتی در مسلمان باقی ماندن همه با هم بودند. ما از آنها جدا شدیم. موسی خیابانی که خیلی شقی و بد بود. رجوی را هم نکشتند و می بردند و می آوردند؛ با او بازی می کردند. این قصه های بعدی هم تأیید می کند که ممکن است آن روزها این ها را خریده بودند.

حزب مِلَلی ها
مللی ها را هشت ماه بعد از ما آوردند زندان، یک مشت بچه بودند. چند نفر خیلی خوب بودند. قریش، احمد احمد تازه جزو خوب ها بود. عباس زمانی که خوب بود. عضوگیری آنها بد بود. یکی شماره های هزار و خرده ای داده بودند. اطلاعات مذهبی آنها هم بسیار کم بود. آقای حجتی باسواد این ها بود . مشغول کارهای خودش بود. روی المیزان کار می کرد؛ گویا ترجمه می کرد. مللی ها با هم بودند و جمع می شدند صحبت می کردند. یکی هم میرمحمد صادقی بود. مثل این که کاری کرده بود. خودشان در اتاق صداش زدند و یک کتک کاری مفصلی به او زدند که تا مدتی آثارش بود. در همان جا هم بجنوردی ریاست خود را داشت. مؤتلفه ای ها قوی تر بودند.
گویا کیوان مهشید هم جزو این ها بود که بعدها کمونیست شد. اوائل می گفت: اسلام اقتصاد ندارد. اقتصاد مارکسیسم باید باشد. کیوان هم تبعید شد به برازجان. یک مدتی با ما بود. بعد برگشتیم تهران اما دوباره فرستادندش اصفهان. بعد آمد تهران و آزاد شد که کمونیست شد. توده ای شد که گرفتندش. من ارتباطی با بیرون داشتم. برخی خانواده ها که فقیر بودند فرستادم کمک می کردند. یکی دیگر هم کرمانشاهی بود و خیلی خانواده فقیری داشت که او مارکسیست شد. من همان جا یاد حرف های آقای مطهری افتادم. از مؤتلفه فقط مدرسی فر بود که کمونیست شد. مدرسی فر با لاجوردی رفیق بودند که می رفتند پیش شاهچراغی درس می خواند بعد منحرف می شد.
مرحوم عراقی که واقعا پرتوان و فعال بود؛ اما خوب خیلی درس نخوانده بود. گاه از روی شدت علاقه به مبارزه به مجاهدین علاقه مند می شد. اما امام را می پر ستید و همین باعث شد که منافقین نتوانند اورا جذب کنند. قصه اسلحه اش را هم گفتم که این اسلحه را تولیت به هاشمی داده بود و هاشمی هم به عراقی داد که بعد در بازجویی گفته بود از نواب گرفته است. چون نواب نبود که یقه او را بگیرند.
البته مؤتلفه هیچ ربطی به فدائیان اسلام نداشت. فقط هاشم امانی و عراقی ارتباطی داشتند. دیگر هیچ کس نبود. اینها جذب امام خمینی شدند و امام، عراقی را خیلی دوست می داشت و سال انقلاب عراقی خیلی نقش در تظاهرات و شعارها داشت. همان تظاهراتی که مردم تا پشت کاخ رفتند عراقی راه انداخته بود و شعار می دادند: بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو. حکم عراقی و هاشم امانی هم اعدام بود که شاه تخفیف داد و چهار نفر دیگر را اعدام کردند. البته از نجف آقای حکیم اقدام کرد. در تهران آقای میرزا احمد آشتیانی اقدام کرد. در قم هم طلبه ها تلاش کردند. در مسجد بالاسر دعا گرفتند ولی به جایی نرسید. زندان یک آزمایش عجیبی بود. راجع به مروارید بگویم که هیچ وقت با ما زندان نبود. او مشغول تجارت بود که خوب به جاهایی هم رسید. ما حدود شش هفت ماه قبل ازعزل بنی صدر رابطه را با او قطع کردیم. من حتی پیش امام رفتم و گفتم صرف نظر از رئیس جمهوری که مردم رأی دادند و شما تنفیذ کردید چرا فرماندهی را به او دادید. من - به حکم این که همدانی بودم - با باباش هم ارتباط داشتیم. او می گفت:‌ این ابوالحسن ما آدم نمی شود. من به خود بنی صدر هم رویم باز بود. توی دفترش رفت نوشته ای به من نشان داد که طعنه ای به آقای بهشتی و اینها زده بود و چاپ کرده بود. من به امام پیشنهاد کردم که فرماندهی را بگیرد که خوب وقتی فرماندهی را از او گرفتند دیگر همه چیز را از دست داد. خوب در هویزه اصلا عامل قتل آن بچه ها، بنی صدر بود.
شهید محلاتی ظاهرا دو سه ماه زندان بود. خیلی به امام علاقه داشت و امام هم خیلی او را دوست می داشت. با نواب و اینها بود.

درس تفسیر آیت الله طالقانی و اختلافی که پدید آمد
آقای طالقانی در زندان تفسیر می گفت. وقتی آیه «یقتلون الذین یأمرون بالقسط» را به سوسیالیست ها معنا کرد خیلی اعتراض کردند. آقای ربانی شیرازی دست آقای منتظری را گرفت و بلند کرد و گفت: شرکت در این جلسه تفسیر حرام است. یکبار وقتی در باره یک آیة از سوره یوسف به آقای طالقانی گفتم: این که یعقوب به فرزندانش می گوید از یک در وارد نشوید، از درهای متعدد بروید. معنایش این نیست که وقتی از درهای مختلف بروند. از فلان جهت بهتر است. گفت‌: آری، خیلی خوب است.
گفتم: نه روایت دارم که برای چشم زدن است.
اما روایت را قبول نداشت، معمولا روایت نقل نمی کرد و می گفت: این ها اسرائیلیات است. خوب جلسه تفسیر هر روز بود. اصلا یک وقتی شده بود که از هر اتاق سر و صدای درس و بحث می آمد. رئیس اوین در زندان آمد دید این وضع است به من گفت: این جا فیضیه شده است. آقای طالقانی تمام آل عمران را تفسیر کرد. مقداری هم از سوره نساء را تفسیر کرد. وقتی کروبی و این ها اعتراض کردند به همان مسأله قسط و آقای منتظری و ربانی رفتند، من و هاشمی و مهدوی کنی ماندیم. آقای منتظری تحت تأثیر ربانی شیرازی بود و ربانی هم تند بود.
بعد از درس تفسیر، آقای منتظری فقه می گفت. اول مکاسب می گفت؛ بعد قرار شد خمس بگوید. واقعا معجزه بود. روایات زیادی حفظ بود. سندش را حفظ بود. یک وقتی آقای خویی درس آقای منتظری را از رادیو گوش داده بود، گفته بود هر کس هست، ملاست. (آقای شهرستانی به بنده – رسول جعفریان - گفت: آقای سیستانی به آقای منتظری پیغام داده بود که خمس زیاد بحث شده شما ولایت فقیه رابگویید.)
انواری: آقای منتظری احادیث را حفظ بود. ما کتاب نداشتیم. تمام خمس را آن جا بحث کرد. همه متعجب بودند. من و آقای منتظری در حیاط زندان قدم می زدیم و قرآن حفظ می کردیم. راجع به حافظه بحث شد. آقای منتظری گفت: در نوشتن تقریرات درس آقای بروجردی این طور نبود که هر شب من درس روز را بنویسم. چهار ماه درس می رفتم بعد تابستان در فلان روستا که می رفتم همه را از حفظ می نوشتم. یک وقتی بحث درباره تمسک به عام در شبهات مفهومی و مصداقی شد. آقای طالقانی به آقای منتظری گفت: شما نظر آقای بروجردی را در این باره بگویید. آن وقت یک ماه تمام بعد از نماز مغرب و عشا که به جماعت بود و آقای منتظری امام جماعتی می کرد، آقای منتظری این بحث را مطرح کرد. به نظرم فقط سرفه های آقای بروجردی را حفظ نکرده بود.

درس حدیث من در زندان
من هم یک درس داشتم که اصلش از این جا شد که جلال رفیع گفت: یک قدری احادیث را برای من بخوان. چند مدتی که خواندم به قدری پیشرفت کرد که خودش می خواند و جلو می رفت و گاه نکات جالبی را می گفت. آقای بادامچیان هم عربی تدریس می کرد و در ظرف چهل روز یاد می داد که متن را ترجمه کنند. گویا رفیع آنجا می رفت و عربی می خواند. همین درس حدیث من ماه رمضان عمومی شد و افراد دیگری هم شرکت کردند. زمانی هم طلبه های جوان را از قم آوردند که این درس شلوغ بود. البته من در زندان قصر که بودم و مللی ها را آوردند تازه کتاب اصول الفقه آمده بود. این کتاب را چند بار تدریس کردم. مثلا جواد منصوری تا حدود شرح لمعه خواند. دکتر شیبانی و عسکر اولادی هم درس می آمدند.
بعد رسائل را تدریس کردم و تا دلیل انسداد آمدیم. قریشی و بجنوردی هم این درس ها را می آمدند. بعد تا تعادل و تراجیح خواندیم. معمولا طلبه هایی که از قم می آمدند در درس شرکت می کردند. آقای نیکوقدم و عباس آقا زمانی هم به درس می آمدند. عباس آقا الان پاکستان است. وقتی من برای شهادت عارف نقوی به پاکستان رفتم. به سفارت زنگ زد وبا من تماس گرفت . عباس آدم عجیبی بود و در گرمای سخت تابستان روزه مستحبی می گرفت . عسکراولادی هم به درس می آمد؛ قبلش ادبیات خوانده بود .گویا تفسیر هم خوانده بود .آقای هاشمی هم یک درس نهج البلاغه می گفت که یکی از اصحابش همین معادیخواه بود .آقای مهدوی کنی اقتصاد اسلامی می گفت. جلسات بحث سیاسی هم بود که برای آینده چه وچه بکنیم و اگرحکومت دست ما آمد چه جور باید اداره بشود .
من در سوم اسفند 1344 به زندان رفتم و اسفند56 آزادشدم . عسکر اولادی چند روز قبل از ما زندان رفته بود .سال 48 من و عسکراولادی را به زندان برازجان تبعید کردند تا49 ؛ وقتی آقای حکیم درگذشت و ما را به تهران آوردند . بعد آقای عسکر اولادی و .... را به مشهد تبعید کردند. شورای روحانی مؤتلفه من و احمد مولائی وآقای مطهری و بهشتی بودیم . ما از طرف امام در مؤتلفه بودیم .آقا ی مطهری انسان و سرنوشت را برای بچه های مؤتلفه نوشت . من آن موقع امام جماعت مسجد بازار بودم .آقای اسلامی که در حزب شهید شد و از بچه های مؤتلفه بود بعد از نماز می آمد کنار محراب و با ما صحبت می کرد؛ او رابط بود . صادق امانی که چهار هزار حدیث حفظ بود نقش خط دهی داشت که بعد با صفار هرندی و بخارایی و نیک نژاد اعدام شد . آن چیزی که برای منصور پیش آمد مسبوق به صحبت من و امانی بود که من گفته بودم واقعاً کسانی هستند که اسدالله عَلَم را بزنند ؟! آن موقع علم بود . واو هم همین را در بازجویی گفت که اسباب دستگیری من شد .

خاطره ای آقای طالقانی در زندان
وقتی اعظم طالقانی زندان بود، آقای طالقانی صبح ها می رفت آن قسمت برای زنان درس می گفت. مدتی می رفت. از صبح تا عصر آن جا بود. بعد محاکمه اعظم رسید که این برنامه تعطیل شد. بعد آمدند از ساواک به آقای طالقانی اطلاع دادند. گفتند:‌ شما بس کنید. شما چرا زنها را وارد این معرکه می کنید؟ اعظم هم گویا یک بچه افلیج داشت. بعد خبر دادند که به اعظم زندان ابد داده اند. آقای طالقانی عصبانی شد و گفت: بی دین ها، یک زنی که بچه افلیج دارد زندان ابد می دهید؟‌ خا ک بر سر شما. ساواکی ها هم آرام نشسته بودند. بعد من گفتم: من از شما تعجب می کنم. گفت من بی تاب شدم. گفتم: ناراحت نباشید، بالاخره اوضاع عوض می شود. این مربوط به سال 54 و 55 است که ما در اوین بودیم.

وساطت کفایی برای آزادی من و مخالفت شاه
یکبار میرزا احمد آشتیانی به میرزا احمد کفایی نامه نوشته بود که شاه که به مشهد می آید و شما اورا می بینید درخواست آزادی انواری را بکنید . وقتی میرزا احمد کفایی به شاه گفته بود، شاه پرسیده بود: انواری چه نسبتی با آشتیانی دارد؟ گفته بود: شاگردش بوده. شاه گفته بود انواری گفته بوده است شاه را باید کشت . این در ذهن شاه بود که من دستور و فتوای قتل او را داده¬ام!
در همان زندان مسعود رجوی و اینها به امام ناسزا می گفتند . اینها خبر عراق را داشتند که امام آنان تأیید نکرده بود . آقای ربانی شیرازی خیلی با اینها تند بود . رجوی یک مدتی برای فریب من می آمد و اخبار را برای من می گفت. اخبار را ریز می نوشتند و تقسیم می کردند . خود رجوی خبرها را از بیرون برای ما نقل می کرد . یک مدتی هم غذایش را می گرفت می آمد سر سفره ما. یکبار هم گفت برای ما نماز جماعت بخوان .رفتم؛ بعد که مسائل رو شد من دیگر نرفتم . ربانی املشی اوایل با آنها نرم بود بعد خیلی تندی می کرد . مسعود رجوی و اطرافیانش خیلی تهمت می زدند به آقای گرامی . مجاهدین اگر کسی باآنها مخالف می شد انواع تهمت ها را می زدند. خیلی ها را بایکوت کردند حتی از دوستانشان. آقای ربانی اصلاً به آنان نگاه نمی کرد. یک روز رجوی به من گفت: آقای انواری! شما تصور می کنید که سازمان مجاهدین هر روز باید بیاید پیش شما و از شما دستور بگیرد. من گفتم شما سخت نگیرید. رجوی شیطان بودید. از سال 52 مواضع آنها برای ما آشکار شد. آقای مطهری از اینها خیلی ناراحت بود و می گفت اینها بدعت بدی گذاشتند . آقای مطهری نامه ای را که برای امام نوشته بود آورد در جلسه خواند. آقای بهشتی با این نامه مخالفت کرد . تا آنجا که من می دانم نامه مربوط به منافقین بود. بنا بود نامه به نام جامعه روحانیت فرستاده شود.آقای بهشتی فرمود: از اینها نباید مأیوس شد. اجازه بدهید با اینها صحبت کنیم؛ ولی نامه رای آورد. آن موقع امام هنوز ایرا ن نبود.

شیخ علی تهرانی و امام
چند ماه قبل از انقلاب به سیرجان رفتیم. چند نفر بودیم که زیارت دورة‌ تبعیدی ها می رفتیم. علی تهرانی و فضل الله محلاتی هم بود. در سیرجان سر یک مسأله در گیری شد که به امام اطلاعات غلط داده اند که فلانی اطلاعیه را داده یا نه؟ شیخ علی تهرانی گفت: اصلاً امام اشتباه نمی کند. شیخ فضل الله محلاتی می گفت: یعنی چه؟ خوب ممکن است اشتباه کند. شیخ علی تهرانی می گفت: اصلا خطا در امام خمینی که آن موقع آقا می گفتند راه ندارد. شیخ علی تهرانی پرید به شیخ فضل الله محلاتی. (در این لحظه که آقای انواری اینها را می فرمود، آقای سیدان فرمود: شبی که آقای خمینی را گرفتند، شیخ علی تهرانی منزل آقای میلانی بود، غش کرد. رفتیم دکتر شاملو را که سر کوچة آقای میلانی بود آوردیم. آقای ..... گفت: یکبار اول درس آقای میلانی شیخ علی آمده و ده دقیقه ناسزا گفت که چرا در مقابل دستگیری آقای منتظری و مشکینی عکس العمل نشان نمی دهد. بعد نشست. اما آقای میلانی بدون یک کلمه درس را آغاز کرد).

پیشنهاد شریف امامی برای تشکیل دولت وحدت ملی به روحانیون
هنوز آموزگار نخست وزیر بود. کسی آمد گفت:‌ من از طرف شریف امامی می آیم. این را بگویم که وقتی شریف امامی آمد، همه از زد و خوردها و درگیری ها خسته شده بودند. این رابط گفت که شریف امامی می گوید: بیایید دولت آشتی ملی درست کنیم. من هم فردا حکمم می آید. شاه هم گفته که سلطنت می کند. دلش می خواست این پیام به آقا رسانده شود که بالاخره مملکت آرام شود. من تلفن کردم به منزل آقای بهشتی؛ چون جلسات روحانیت در منزل ایشان تشکیل می شد. فردا رفتم منزل ایشان دیدم همه جمع هستند؛ حدود پانزده نفر. پیغام واسطه را رساندم. واسطه عباس مهاجرانی بود. مطلب را در جلسه گفتم که شریف امامی پیغام داده که بالاخره ختمش کنیم.
وقتی من پیشنهاد شریف امامی را گفتم، همه پذیرفتند، حتی آقای بهشتی.
پیشنهاد این بود که ده نفر انتخاب کنید. همین امروز من برای ده نفرگذرنامه درست می کنم، بروید عراق با آقای خمینی صحبت کنید. همه خوششان آمد؛ خسته شده بودند و عده ای هم کشته شده بودند. دولت هم بعد از قصه حمله سربازان به لویزان بود که برخی از افسران را کشته بودند. بالاخره صحبت شد که برویم پیش امام. نامه ای تنظیم شد که آقای اردبیلی در جریان آن هست. گفت: من یک کسی را دارم که می تواند 24ساعته برود نجف و بیاید. قرار شد در نامه که متن پیغام یا چیزی شبیه آن به امام نوشته شود که تکلیف چیست؟ آقای اردبیلی نامه رابه وسیله قاصدش که می گفتند آماده است، فرستاد. وی رفت و24ساعت بعد برگشت. آقای اردبیلی نامه را آورد که امام در حاشیه آن چند خط داشت. بعد از سلام و این که مطلب را دریافته، نوشته بودند: آقایان بدانند که تا این مردک سرکار است هیچ اصلاحی صورت نخواهد پذیرفت و افزوده بودند که پایگاه این سست شده، مساله را حل کنید و آقایان مأموریت دارند بروند قم و علمای قم را توجیه کنند که کاری نکنند. کسانی را نزد علمای قم بفرستند و لزومی هم ندارد آقایان به نجف بیایند. قرار شد من وآقای محلاتی برویم پیش شریعتمدار. آقای امامی کاشانی و ... بروند نزد آقای گلپایگانی.
ما رفتیم پیش شریعتمداری و مسأله را عنوان کردیم و گفتیم: آشتی ملی دروغ است.آن جا کشف کردیم که شریف امامی این جا هم کسانی را فرستاده است. شریعتمداری گفت: بگذارید حکومت آرام شود. شیخ فضل الله محلاتی عصبانی شد. محسنی ملایری شروع کرد تأیید شریعتمداری،‌ که نظم به هم خورده. محلاتی برگشت به او گفت: به تو چه، چرا دخالت می کنی؟ شریعتمداری گفت: مؤدب باشید.
محلاتی بلند شد گلوی محسنی را گرفت و بالاخره دعوا شد و شریعتمداری رفت اندرون و ما استفاده ای از جلسه نکردیم. اطلاعات بیشتر راجع به آن نام نزد آقای اردبیلی است.

 

http://labbaik.ir/Note/uNote.aspx?id=54b0ff87-372c-4bfe-a312-ecebdd728ef7

 

‌ ‌‌‌مـعرفی‌ کتاب خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفی

 

 

‌ ‌‌‌مـعرفی‌ کتاب خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفی

 

ناصر الدین اناصری قمی

*خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فـلسفی‌

*تـهیه‌ و تـنظیم‌:مرکز اسناد انقلاب اسلامی

*مصاحبه‌ها : سید حمید روحانی(زیارتی)

*ناشر: انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسـلامی‌

*چاپ اول،1376 ش.وزیری،972 ص(442 ص(متن)+450 ص(اسناد)+45 ص(تصاویر)+30 ص(فهارس‌)

نام و یاد و خاطره زبان‌ گویای‌ اسلام ، مـرحوم حجة الاسلام و المسلمین آقای حـاج شـیخ محمد تقی فلسفی در (1286-1377 ش) در سینه تاریخ، هماره جاودانه است.

او بیش از 70 سال با بیان و بنان خویش به اسلام و مکتب جعفری-علیه السلام‌-خدمت نمود وبه خوبی از عهده بر آمد.

تألیفات گرانسنگ او (در تفسیر،کلام،حدیث،اخلاق و روانـشناسی) و سخنرانی های پر محتوا و ابتکاری‌ اش ، چنان تحولی در عالم تألیف ومنبر پدید آورد که مورد تحسین‌ و بزرگداشت‌ مراجع معظم تقلید و علما و شاعران و نویسندگان ودانشگاهیان و سایر طبقات مردم قرار گرفت.

او به جزاین ها ، « از نعمت حافظه قوی،ذهن روشـن،دیـد نافذ وهوشمندانه و حضور مستمر در صحنه‌های سیاسی واجتماعی و انس‌ با‌ تعداد قابل توجهی از شخصیت‌ های بر جسته و ممتاز دینی و سیاسی و نیز تجربه شخصی ازرخدادهای تاریخ معاصر و چشیدن سرد و گرم حوادثبزرگ ، و عمری با بـرکت و مـشحون از عبرتها وحکمتها »  بر خوردار بود‌ و کمتر‌ کسی به مانند وی از این مواهب خداوندی بهره داشت.

لذا حسب الامر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ ای ، قرار بر آن شد تا آن فقید به بازگویی خاطرات ارزشمند خـویش‌ بـپردازد و‌ پس‌ از ثبت و ضبط آنها ، به‌ انتشارشان‌ اقدام‌ شود.

مرکز اسناد انقلاب اسلامی،طی بیست و یک جلسه مصاحبه ویدیویی با معظم له که توسط حجة الاسلام سید حمید روحانی انجام شد‌، اهم خاطرات‌ ایـشان‌ را ضـبط نـمود.

سپس از حجة الاسلام و المسلمین‌ اسـتاد‌ عـلی دوانـی خواسته شد تا به ویراستاری و تحریر و تنظیم این یادداشت ها اقدام نماید و ایشان هم با کوشش فرزندان فاضل خویش‌ آقایان‌:

دکتر‌ محمد رجـبی و مـحمد حـسن رجبی ، آنرا برای چاپ وانتشار آماده‌ ساخت.

مـتن خـاطرات را مرحوم حجة الاسلام فلسفی چندین بار مطالعه کردند و هر بار مطالبی را بدان افزودند و مطالبی را‌ از‌ آن‌ کاستند تا سر انجام کتاب بـه شکل حـاضر، در آمـد و به دست‌ چاپ‌ سپرده شد.

کتاب با مقدمه آقای فـلسفی آغاز می‌شود و پس ازآن،مطالب در دوازده فصل پیگری‌ می‌شود‌:

فصل‌ اول : اصل و نسب خانوادگی (ص 27-46)

در این فصل وی،به شرح‌ زندگی‌ پدر‌ و بزرگوار وعمویش(آیـت الله شـیخ مـحمدرضا تنکابنی و آیت الله شیخ محمد حسین تنکابنی)،دو برادرش‌ و مادر‌ محترمه و‌ با تـقوایش پرداخـته است.

فصل دوم:زندگی من(ص 47-67)

او در این فصل‌ به‌ دوران کودکی و نوجوانی،تحصیلات،اشتغال به منبر،ازدواج و فرزندان خوداشارتی نـموده اسـت.

فـصل‌ سوم‌:دوره‌ رضاخان(ص 67-104)

وضعیت عمومی تهران آن زمان، مرحوم مدرس وجمهوری رضاخانی،اقـدامات ضـد‌ دیـنی‌ رضاخان ( کشف حجاب ،اتحاد شکل لباس، فاجعه مسجد گوهرشاد) ، ممنوعیت منبر،پاسخ به ایرادات‌ عـبد‌ الحـسین‌ بـهمنی وپایان دوره رضاخانی و اشغال ایران در جنگ دوم جهانی از مباحث این فصل است.

فصل‌ چهارم ‌: حوادث و شـخصیت‌ های سـیاسی بعداز رضاخان(ص 105-170)

در این فصل از حزب‌ توده‌ و فعالیت های‌ آن،وفات آیت الله اصفهانی و نقش آن در تضعیف حزب تـوده ، حـزب دمـوکرات و جدایی آذربایجان، مبارزات‌ فلسفی علیه‌ حزب‌ توده ، سابقه آشنایی با آیت الله کاشانی ودکتر مصدق، پخـش سـخنرانی‌های او‌ از‌ رادیو، افتتاح مسجد ارک ، فدائیان اسلام و برخوردشان با فلسفی ازمباحث این بخش است.

فصل پنـجم : خـاطراتی از‌ دورانـ‌ مرجعیت آیت الله العظمی بروجردی (ص 171-209)

ارتباط با آیت الله بروجردی (و برگزیده‌ شدن‌ به نمایندگی ایشان برای ابلاغ پیـام هایشان بـه دربار‌ ) ، آغازمنبر‌ او‌ در قم ، شخصیت والای آیت الله بروجردی‌  (مرجعیت‌،وحدت اسلامی،برخورد با مـسئولین مـملکتی،الزامـی کردن دروس دینی در آموزش همگانی‌،مبارزه‌ بامظاهر آتش پرستی،مبارزه با‌ بهائی‌ها‌،تأسیس مدارس دینی‌ و مساجد‌،و در‌ گـذشت ایـشان) و سـفر به اروپا از عناوین‌ این‌ فصل است.

فصل ششم : انتقاد از دولتهای وقت (211‌-234‌)

انـتقاد از مـنوچهر اقبال و اسد الله‌ علم،انتقاد شدید ازدولت‌ علاء‌ و انتقادات از برخی وزیران و نمایندگان‌ دراین‌ فصل مطرح شـده اسـت.

فصل هفتم : درگیریهای سیاسی با دولت های وقت پس از رحلت‌ آیت‌ الله بروجردی(ص 235-286)

ماجرای‌ انـجمن‌های‌ ایـالتی‌ و ولایتی،رفراندوم لوایح ششگانه‌ شاه‌، فاجعه  حمله بـه مـدرسه‌ فـیضیه‌ قم،سخنرانی شب تاسوعا در مسجد شیخ عـبد الحـسین،استیضاح دولت علم در شب‌ عاشورا‌،شب دوازدهم محرم و دستگیر شدن او،آزادی‌ از‌ زندان،پانزده‌ خرداد‌ ودسـتگیری‌ امـام خمینی از موضوعات‌ این فصل اسـت.

فـصل هشتم:حـوادث پس از قـیام پانـزده خرداد(ص287-354)

ممنوعیت منبر‌ فلسفی‌ در یزد، مـاجرای سـوء قصد به او‌، نصب‌ دستگاه‌ شنود‌.در‌ منزل ، شریعتی و حسینیه ارشاد‌ ممنوعیت‌ منبرش در اصفهان و شـیراز، سـخنان تند فلسفی در روز 21 ماه رمضان 1349 ش، اخراج ایرانیان از عراق،اعـتراض‌ به‌ دو‌ تن از نمایندگان مـجلس سنا در سـخنرانی مسجد‌ جامع‌ و حمایت‌ صریح‌ ازمـوقعیت‌ و مـرجعیت‌ امام خمینی و اقدام ساواک علیه وی(جعل عکس)و واکنش مردم نسبت به آن، جلوگیری هفت سـاله از مـنبر فلسفی(1350-1357 ش)،تشکیل جلسه فن خطابه ، اشـتغال بـه کـار تألیف‌ کتاب ، اقـدام ساواک عـلیه فلسفی و باز گشت امام خـمینی بـه وطن وآزادی منبر فلسفی از موضوعات خواندنی این فصل است.

فصل نهم:خاطراتی از سال های اول پیروزی انقلاب(ص 355-370)

سـخنرانی در چـهلم‌ شهید‌ مطهری و عکس العمل ملی گراها در بـرابر آن ، دو خـاطره از شیخ فـضل الله نـوری،آقـای شریعتمداری و حزب خلق مـسلمان از عناوین این فصل است.

فصل دهم:خاطرات بعضی از سفرها‌(ص371‌-398)

سفر مشهد و سفر حج(و نجات دادن در راه ماندگان)،سـفر پاکـستان،سفر به آبادان(و بازدید ازشرکت نـفت)،سـفر آلمـان بـرای مـعالجه و سفر کاشان‌ ازمـباحث‌ ایـن بخش است.

فصل یازدهم‌ : ریشه‌های‌ انقلاب(ص 401-414)به نظر آقای فلسفی،اقدامات ضد اسلامی رضاخان و پسرش(نقشه پلیـد آزادی زنـای مـحصنه ، تغییر تاریخ هجری به شاهنشاهی،قانون کاپیتولاسیون،تـبعید امـام‌ خـمینی‌) زمـینه را بـرای انـقلاب مردم متدین و مسلمان ایران به رهبری امام خمینی آماده ساخت.

حجة‌ الاسلام‌ فلسفی بیش از 70 سال با بیان و بنان خویش به اسلام و مکتب جعفری-علیه السلام-خدمت نمود و به خوبی از عهده بر آمد.

تألیفات گران سنگ حجة الاسـلام فلسفی‌(در‌ تفسیر،کلام،حدیث،اخلاق وروانشناسی) و سخنرانیهای پر محتوا وابتکاری‌اش،چنان تحولی در عالم تألیف و منبر پدید آورد که مورد تحسین و بزرگداشت مراجع معظم تقلید و علما و شاعران و نویسندگان و دانشگاهیان وسایر طبقات مردم‌ قرار‌ گـرفت.

فصل دوازدهم:نهضت امام‌ خمینی برای حفظ اسلام(ص 417-442)

اوج قیام امام  ، ویژگی های انقلاب اسلامی‌،پیروزی انقلاب‌ و تشکیل‌ حکومت اسـلامی،ویـژگی های امام، سابقه فکر تشکیل حکومت اسلامی، آیت الله شهید مطهری،آیت الله شهید بهشتی،وحدت ‌‌حوزه‌ و دانشگاه و برکات دیگر انقلاب،از موضوعات این بخش است.

آنگاه از صـفحه 443‌ تـا‌ 893‌(450 صفحه)به اسناداختصاص یافته اسـت.

قـدیمی ترین سند این مجموعه ، نامه دعوت دو رئیس مجلس‌ شورای ملی: سید محمد تدین و حسین پرنیا از آقای فلسفی برای ایراد سخن در مجلس‌ شورای ملی است (شهریور‌ 1305‌ و 1306ش)- سـندش 11 و 12-و جـدیدترین آنها مربوط به دستگیری مـعظم له در 17 شـهریور 1357 ش-سندش321 تا 325-می‌باشد.(تعداد این اسناد،359 عددمی‌باشد).

در میان این اسناد دستخط مراجع معظم‌ تقلید آیات عظام : امام خمینی(ش 10 و 23 و 87 و 88 و 108) آقای خویی (ش 33 و 34) ، آقای میلانی (ش 168) ، حاج شیخ عبد الکریم حایری (ش 14) ، سید محمد تقی خوانساری (ش 27) ، اسناد سـاواک و شـهربانی،اعلامیه‌ها وبیانیه ‌ها، تلگراف ها‌ و بریده‌هایی‌ از روزنامه‌ ها به چشم می‌خورد.

پس از آن،تصاویر 45 صفحه کتاب را به خوداختصاص داده است(تا ص 940). تصویر مرحوم حجة الاسلام آقای فلسفی در کنار آیات عظام :

 بروجردی ،امام خمینی‌ ، میر‌ سید علی بهبهانی، سـید احمد خـوانساری ، خویی، آخـوند ملا علی همدانی، محلاتی ، سید عبد الله شیرازی و فقیه سبزواری و نیزشهدای محراب (حضرات آیات،صدوقی،مدنی واشرفی اصـفهانی) در میان این عکس ها‌ دیده‌ می‌شود.

بلندترین فصل کتاب،فصل چهارم(حـوادث سیاسی پس از رضـاخان)و کـوتاه ترین فصل آن،فصل یازدهم(ریشه‌های انقلاب) است.

پایان بخش کتاب فهارس کسان،جاها،کتابها وگروه ها و دسته‌ها می‌باشد (ص 943-972‌) این‌ کـتاب وزین‌ ‌ ‌و ارجـمند،با بیانی شیوا گفته‌ شده‌ و با‌ قلمی زیبا نگاشته شده است و موجب روشن شـدن بـخشی از تـاریخ معاصر ایران می ‌باشد.

خواننده با مطالعه آن به بسیاری از حقائق و واقعیت های تلخ‌ و شیرین‌ روزگار‌ معاصر آشناخواهد شـد و سر از بسیاری از کارهای‌ ارزنده‌ روحانیت ومرجعیت شیعه در مصاف با دشمنان دین و هم نقشه‌ های پلیـد هیئت حاکمه رژیم پلیـد پهـلوی،در خواهد آورد و به‌ نقش‌ ارجدار‌ مرحوم حجة الاسلام فلسفی در تبیین حقائق دینی و روشن ساختن افکارعامه‌ مردم در دهه‌های 30 و 40 پی خواهد برد.

هر چند مطالب این کتاب از زبان مرحوم حجة الاسلام آقای‌ فلسفی‌،به‌ روی صفحات کاغذ در آمـده است ، اما نباید کوشش های بی‌دریغ آقایان :

سیدحمید‌ روحانی‌(که با طرح سؤالات بجا و شایسته ، مرحوم استاد را بر سر سخن آورده‌اند)،علی دوانی (که زحمت تحریر‌ و تنظیم‌ و ویراستاری‌ کتاب را بر عهده داشته‌اند)، محمد رجـبی و مـحمد حسن رجبی ( که علاوه‌ برویرایش‌، پاورقی های‌ بسیار لازم و مفید بر آن افزوده‌اند) و حسین فلسفی ( که نظرات پدر بزرگوارش را بر‌ متن اعمال‌ نموده‌ و اسناد شخصی معظم له را از لا بلای کتاب هایش یافته و تاریخ دقیق مناسبت ها را مشخص ساخته‌ است‌ ) را از نظر دور داشـت.

ایـن کتاب-که محصول تلاش بی‌وقفه گروهی ازمحققان‌ در‌ طول‌ یک سال و نیم-71/4/29 تا1372/10/1 است ، به عنوان یکی از منابع‌ ارزنده‌ وارجمند تاریخ معاصر کشورمان به کار اندیشمندان خواهد آمد.

منبع  :

کتاب ماه دین , دي 1377 - شماره 15

خوابی که مرحوم آیة الله سید محمد هادی میلانی در شب رحلت مرحوم آیة الله میرزا حسین فقیه سبزواری دیدند

 

خوابی که مرحوم آیة الله سید محمد هادی میلانی در شب رحلت مرحوم آیة الله میرزا حسین فقیه سبزواری دیدند

شب رحلت مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزاحسین فقیه سبزواری ، شب 24 شوال سال 1386 هجری قمری ، برابر با 15 بهمن 1345 هجری شمسی و شب پیش از سالروز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام بوده است .

پیش از آن که خبر رحلت مرحوم فقیه سبزواری را به مرحوم آیة الله سید محمد هادی میلانی بدهند ، ایشان بعد از نماز صبح ، سراسیمه به منزل مرحوم فقیه سبزواری می آیند و می فرمایند پیش از اذان صبح ، در عالم رؤیا دیدم که سقف و ستون شبستان سبزواری در مسجد گوهرشاد ، فرو ریخته است .

از این حادثه که در خواب دیدم ، متوجه شدم آیة الله فقیه سبزواری امشب به رحمت الهی واصل شده است .

حمایت مرحوم فقیه سبزواری از حیوانات

 

حمایت مرحوم فقیه سبزواری از حیوانات

 

...قُمری ها

🔸آقای دکتر میرفضائلیان از شاگردان مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری. در درس آن مرحوم به شنیدن صدای گاو اشاره کردند و از مرحوم فقیه پرسیدند که از این گاوان، فقط صدایشان، سهم ماست؟ مرحوم فقیه فرمودند تأمّل کنید و از فردا، شخصا، شاگردان را با شیر گاو، که خودشان می دوشیدند، پذیرایی کردند.

 



🔸فرزند آن مرحوم می فرمودند گاو را اهالی محترم کلات نادری، در سفری که مرحوم فقیه بنا به دعوت مردم آن خطه رفته بودند، به ایشان هدیه کردند و حتی المقدور، تمام امور نگهداری و تعلیف و تنظیف و مداوای حیوان و قشو کردن (قشو، وسیله فلزی دندانه دار که بر بدن چارپایان می کشند) را خودشان بعهده داشتند و یا اگر خادمشان انجام می داد، به نحوه رسیدگی به امور گاو، شدیدا نظارت می کردند و اگر خادم، قصوری در نگهداری داشت، مؤاخذه می کردند.
گاهی که گاو، به دلیل عدم تحرک لازم، با مشکلی مواجه می شد، مرحوم فقیه، به دفعات، گاو را دور حیاط منزلشان می دواندند تا بهبود حاصل شود و خودشان هم، همراه گاو می دویدند.
مرحوم آقا میرزا حسین فقیه سبزواری، شخصا گاو را می دوشید و بین اهل خانه، شیرش را، هرچقدر بود، تقسیم می کرد و گاه اتفاق می افتاد که نزدیک به پایان کار دوشیدن شیر، گاو با یک لگد، سطل شیر را وارونه می کرد اما آقا، خم به ابرو نمی آورد!
.
🔸منزل مرحوم فقیه سبزواری، آشیانه امن قمری ها (که در مشهد به موسی کوتقی معروف است) بود و آزادانه هرکجا که مایل بودند، آشیانه می ساختند و هیچ کودکی، اجازه آزار و اذیت آن هارا نداشت و اگر برای آشیانه آن ها اتفاقی می افتاد، مرحوم فقیه، سخت ناراحت می شدند. علت استقبال قمری ها از آشیانه سازی در منزل مرحوم فقیه سبزواری، وسعت و تنوع مکان، امنیت، تغذیه؛ و نزدیکی به حرم برای استفاده از گندم کبوتران حرم بود.
پسر عمه عزیزم جناب آقای مهندس سید محمد فقیه زاده فرمودند: هرگز شدت ناراحتی مرحوم آقابزرگ را فراموش نمی کنم روزی که بدون اطلاع و توجه، در اتاقی را بازکردند و آشیانه قمری ها فروریخت و فرمودند حیوان نادان کجا آشیانه ساخته.
.
🔸پیش از واقعه مسجد گوهرشاد در سال ۱۳۱۴ شمسی، مرحوم آقا ( آیة الله میرزا حسین فقیه سبزواری)، به دلیل دردپا، فاصله منزل تا مسجد گوهرشاد را با چهارپا طی می کردند و من نوجوان بودم و آقا را تا نزدیک ورودی مسجد گوهرشاد همراهی می کردم. مرحوم آقا، افسار چهارپا را به من می سپردند و برای تدریس، یا اقامه نماز جماعت و زیارت، وارد مسجد می شدند و گاه، ساعت ها طول می کشید تا آقا مراجعت کنند.
.
🔸معمولا، داخل خورجین، مقداری علوفه، از منزل می آوردند و سفارش می کردند حیوان گرسنه نماند. به آب و علوفه حیوان رسیدگی کن تا برگردم و اجازه نده رهگذران، سر به سر حیوان بگذارند و مبادا خودت هم حیوان را بزنی.
مرحوم آقا، مدتی حیوان را در اختیار مرحوم حاج آقا حسین ( مرحوم آیة الله العظمی حاج آقا حسین قمی ) گذاشتند اما مراقب امور حیوان، من بودم که هم مرحوم حاج آقا حسین به زحمت نیفتند و هم خاطر مرحوم آقا، نسبت به آب و علوفه و استراحت به موقع حیوان آسوده باشد.

🔸مرحوم فقیه سبزواری، استفاده از درشکه را بجای اتومبیل، بنا به جهاتی ترجیح می دادند و با درشکه تردد می کردند. درشکه آقای سبزواری، در مشهد معروف بود. معمولا، مسیرهای دوردست درون شهری را با درشکه می رفتند و مسیرهای کوتاه را پیاده طی می کردند تا حیوان آسوده باشد و اجازه نمی دادند بیش از توان اسب، درشکه راکب داشته باشد. قاسم، درشکه چی مرحوم فقیه، موظف به نگهداری اصولی از اسب درشکه بود و اجازه نداشت جز در موارد ضروری، اسب را به درشکه ببندد و باید اسب آزاد باشد. علاوه بر این که مرحوم فقیه سبزواری، بر امور قاسم درشکه چی در رابطه با رسیدگی به اسب نظارت داشتند، شخصا نیز مراقب آب و علوفه و رفاه اسب بودند و آیة الله و مرجع و مجتهد بودن، نمی توانست موجبی برای غفلت از احوال حیوانات مأنوس و غیرمأنوس با انسان باشد.

https://t.me/sireolama/5450

 

بخشی از خاطرات مرحوم حجة الاسلام فلسفی از حج سال 1327 شمسی

 

 

بخشی از خاطرات مرحوم حجة الاسلام فلسفی از حج سال 1327 شمسی

 

سفرهای حج «زبان گویای اسلام» حجت‌الاسلام فلسفی رحمه الله
مقاله 9، دوره 12، شماره 47، بهار 1383، صفحه 1-1 XML
نوع مقاله: خاطرات
موضوعات
خاطرات
اصل مقاله

(برگرفته از خاطرات فلسفی)
اشاره:
زبان گویای اسلام، خطیب توانا حجّة الاسلام و المسلمین، آقای فلسفی رحمه الله دو مرتبه به حج تمتّع مشرف شده‌اند؛ یک بار به سال 1367 قمری (/ 1327 خورشیدی) و بار دوم به سال 1345 خورشیدی. گزارش این دو سفر را از زبان خود ایشان در پی می‌خوانید:
نخستین سفر حج
پس از آنکه ابوطالب یزدی در مکّه به قتل رسید، (2) روابط ایران و سعودی قطع شد. در زمان نخست وزیری هژیر (3) این مشکل بعد از مدتی حل شد و بار دیگر روابط برقرار گردید و ایران و سعودی موافقت کردند که عده‌ای از حجاج ایرانی به مکّه بروند. در آن زمان فقط هواپیماهای کوچک ملخی وجود داشت و تعداد آن هم در ایران بسیار کم بود. لذا دولت موافقت کرد که عده‌ای از گاراژداران و ماشین داران، مسافران را با ماشین به مکّه ببرند. از جمله آنها گاراژ ساعتچی بود.
آقای حسین ساعتچی، مدیر گاراژ بود و گاراژش در خیابان ری و مجاور


1- خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفی، صص 380- 373
2- ابوطالب یزدی مردی از اردکان یزد بود که در سال 1322 شمسی در سفر حج و در حال طواف‌دچار تهوّع گردید. قاضیِ وهابیِ مکّه کار او را از روی عمد و با شبهه «مستی» دانست و فتوا به قتل او داد و به همین جرم او را گردن زدند. بر اثر این واقعه، رابطه سیاسی ایران و عربستان سعودی قطع شد و کسی از ایران به حج نرفت. این واقعه در ذی‌حجه سال 1362 قمری برابر با آبان 1322 خورشیدی روی داد.
3- نخست وزیری هژیر: 25/ 8/ 1327 خورشیدی.

ص: 167
منزل ما بود. به منزل ما آمد و گفت:
«می‌خواهم عده‌ای مسافر بگیرم و شما را هم دعوت می‌کنم که به مکّه ببرم. اگر بعضی از آقایان علما هم با شما باشند، آنها را هم به خرج خودم به مکّه می‌برم تا در حقیقت، حَجّة الاسلام محسوب شود.»
من قبول کردم. او هم عده زیادی مسافر گرفت و ما با اتوبوس‌های متعدد، از تهران حرکت کردیم. (1) از ایران خارج شدیم و به بصره رفتیم. از بصره هم گذشتیم و شب را در کویت به‌سر بردیم.
به نظرم آن موقع اغلب یا تمام جاده میان بصره و کویت آسفالت بسیار باریکی بود.
شب را در منزل آقای سید اسماعیل بهبهانی، یکی از محترمین کویت، ماندیم. آقایان روحانیونی که با ما بودند، بعضی غذا خوردند و شبانه حرکت کردند و بعضی ماندند و صبح به راه افتادند. وقتی از کویت خارج شدیم، معلوم شد از کویت تا ریاض دیگر آسفالتی در کار نیست! صحرایی بسیار پهناور و مملو از شن بود که من آن را به «اقیانوس ماسه و شن» تعبیر کردم.
خیلی از ماشین‌ها در شن گیر کردند.
مسافران هم پیاده می‌شدند و ماشین‌ها را هل می‌دادند؛ ولی نیروی آنها کارگر نبود. ما در اتومبیل جیپی بودیم که آقای حسین ساعتچی خودش راننده آن بود.
در ضمن عبور خود، آنهایی را که شب گذشته رفته بودند، دیدیم که در شن و ماسه مانده‌اند. وضعی خطرناک بود. در وسط روز و آفتاب سوزان صحرا، به قدر کافی آب برای نوشیدن نداشتند.
آقای «حمزه غوث» وزیر مختار سعودی در تهران تلگرافی درباره من به ملک حجاز (2) مخابره کرده بود و ما تا زمانی که در خاک کویت بودیم از آن مطلب خبر نداشتیم؛ ولی وقتی وارد مرز سعودی شدیم، از جریان امر اطلاع پیدا کردیم. به هر حال در مرز سعودی وارد محلّی به نام «قریة العلیا» شدیم و دیدیم که در تمام گذرنامه‌ها مهری زده شده که:
«تؤخذ الرسوم فی الحدود السعودیه» یعنی عوارضی که باید حاجی به دولت حجاز پرداخت کند، در مرز گرفته می‌شود. آنهایی که خود را به مرز رسانده بودند، ماشین‌هایشان در فاصله‌ای طولانی در شن مانده بود. عده‌ای مقداری از پولهایشان و بعضی هم گذرنامه‌هایشان در چمدانهای داخل ماشین بود.

1- در تقویم جیبی خود عزیمت به مکّه معظمه را با اتومبیل، اول مهرماه 1327 شمسی / 19 ذی‌قعده سال 1367 قمری ساعت 10 صبح و تاریخ مراجعت را با هواپیما از بغداد 26 آبان همان سال برابر 15 محرم 1368 قمری، ساعت 30/ 6 بعد از ظهر یادداشت نموده‌ام- ف.
2- منظور ملک عبدالعزیز سوم 1289- 1373 ق.، پادشاه عربستان سعودی است.

ص: 168
مأموری از فرمانداری آمد و به من گفت: «از مرکز به ما تلگراف شده که شما را به نهار دعوت کنیم و آنچه درباره همراهانتان در نظر دارید، به ما بگویید تا به مرکز مخابره کنیم». گفتم: «حاجی‌ها چرا در اینجا معطل هستند؟» گفت: «برای اینکه باید رسوم (عوارض) بپردازند».
گفتم: «بعضی‌ها که پول به همراه داشتند، رسوم دادند و رفتند. اما اینها که نداده‌اند، می‌گویند پولهای ما در چمدان‌ها و داخل ماشینهایی است که در شن مانده‌اند». بعد اضافه کردم: «این طور که شما با اینها مواجه شده‌اید، امسال به مکّه نمی‌رسند و برای دولت شما ننگ بزرگ و غیر قابل جبرانی خواهد بود. شما تلگرافی به ملک بزنید و بگویید فلانی می‌گوید مسافرینی که اینجا هستند و گذرنامه همراه دارند، گذرنامه‌هایشان را بدون پرداخت رسوم تحویل بگیرند تا آنها بروند و بعد در مکّه و مدینه تسویه حساب بشود». گفت: «الآن مخابره می‌کنیم».
گمان می‌کنم جمعاً بیش از چهار ساعت طول نکشید که جواب موافق آمد. تمام گذرنامه‌های آنها را گرفتند و در گونی ریختند؛ و بعد صاحبان آنها حرکت کردند. پس از آن، هر کس که آمد به همین ترتیب رفتار کردند، مگر آنهایی که پول نقد داشتند و دادند و با گذرنامه از مرز گذشتند.
وقتی به ریاض پایتخت سعودی رسیدیم، دیدیم در بیرون شهر سه خیمه برپا شده است. افسری مقابل ما آمد و خودش را رییس شهربانی معرفی کرد و گفت: «از طرف ولیعهد (1)دستور داده شده که این خیمه‌ها را نصب کنیم. یک خیمه متعلق به پلیس است و یک خیمه برای استراحت و پذیرایی از شماست، و یک خیمه هم برای این است که شما در آن بنشینید و حاجی‌هایی که می‌آیند اگر مشکلی دارند، حل کنید و موجبات حرکتشان را از ریاض به طرف مکّه فراهم نمایید». بعد از انجام امور، افسر مزبور به ولیعهد تلفنی اطلاع داد که فلانی آمده است. ولیعهد گفت: «همین حالا او را سوار کنید و بیاورید».
در آن زمان ریاض شهری متوسط بود. من نمی‌دانم در آن موقع اصلًا نفت استخراج شده بود یا نه؟ ولی شهری بسیار کم ارزش و عادی بود و به پایتخت و مرکز کشور هرگز شباهت نداشت. به هر حال دلارهای نفتی هنوز نرسیده بود و

1- منظور سعود بن العزیز 1319 ق./ 1348 ش. است که پس از مرگ پدرش در سال 1373 ق. به‌سلطنت رسید و در آبان 1343 از سلطنت خلع شد.

ص: 169
شهر هیچ‌گونه جلب توجه نمی‌کرد.
ما به دیدن ولیعهد رفتیم. کنار صندلی ولیعهد برای من هم یک صندلی گذاشتند؛ ولی تمام مأمورین عالی رتبه گارد او، روی زمین نشسته بودند. ولیعهد دستور قهوه داد و بعد گفت: «ایرانیها کارشان با شماست. دستور ملک آمده که سعی کنیم کارشان حل شود و زودتر روانه مکّه شوند. شما میهمان ما هستید، چند روز در اینجا بمانید و به امور حجاج ایرانی رسیدگی کنید و سپس با هواپیما به جده خواهید رفت». من گفتم: «مهمتر از حلّ مشکل گذرنامه، نجات ماشینهای آنها است که در شن مانده‌اند و قدرت حرکت ندارند. جرّ ثقیل‌های قوی می‌خواهد که بتواند آنها را از شن بیرون بکشد. مهمتر از این هم وضع عده‌ای است که ممکن است از تشنگی تلف شوند. یک عده هم راه را بلد نبودند و ممکن است به بیراهه رفته باشند. باید در اولین اقدام، از هواپیما استفاده کرد و آنها را در ارتفاع کم از بالا دید و نجات داد، و بعد ماشین‌ها را از شن بیرون آورد.
ولیعهد به رییس شهربانی گفت: «هر چه فلانی می‌گوید اجرا کنید. ماشین هم زودتر با آب بفرستید تا مسافران از تشنگی تلف نشوند».
ما برگشتیم و به آن خیمه آمدیم.
ص: 170
تدریجاً آن دسته از مسافران و ماشین‌هایی که وضع بهتری داشتند می‌آمدند، ولی بعضی‌ها که چمدان‌ها و پارچه احرامشان در ماشین دیگر بود و پولی هم به همراه نداشتند، وضع بغرنجی پیدا کرده بودند. اول کاری که کردیم این بود که گفتیم آنجا بازاری درست کنند که هم پارچه احرام بیاورند و هم پارچه‌های دیگر؛ مواد غذایی و میوه و سبزیجات هم بیاورند تا اینهایی که احتیاج دارند، بخرند و رفع نیاز کنند. ماشین‌های آب هم زودتر بفرستند. رییس شهربانی گفت: «همه این کارها را انجام می‌دهیم».
بعد ما از خیمه بیرون آمدیم. باز هم بعضی از ماشین‌هایی که در موقعیت بهتری بودند از راه می‌رسیدند. بعضی از مسافران هم که با یکدیگر اختلاف داشتند، پیش من می‌آمدند و از هم شکایت می‌کردند! من گفتم: «در اینجا هر چه می‌گویند، عمل کنید. ضمناً شهربانی هم چند مأمور در اختیار من گذاشته است تا اگر کسی باعث اخلال در رسیدن حاجی به مکّه شود، توقیفش کنند. بنابراین، بحث نکنید، مطلبتان را بگویید که حل شود».
به نظرم دو سه روز آنجا بودیم.
شب اول پس از بازگشت از ملاقات با ولیعهد، تازه خوابیده بودم که بیدارم کردند و گفتند بیایید بیرون و ببینید که به دستورات شما عمل شده است.
ماشینهای بسیار قوی برای بیرون کشیدن اتوبوسها از شن آماده کرده بودند. در هر ماشین هم بشکه‌های بزرگی مملو از آب بود. آنها به موقع رفتند. هواپیما هم رفت.
ماشین‌هایی را که در شن مانده بود شناسایی کردند و همه را بیرون کشیدند.
تا من آنجا بودم، تقریباً هم ماشین‌ها و هم زوار آمدند. بعضی هم که عقب مانده بودند، آمدند و ما همه را روانه کردیم.
ضمناً کار دیگری هم کردند و آن این بود که به دستور ولیعهد چند ماشین فورد نو که اتاقش چوبی و سبک بود آوردند و گفتند مسافرانی را که ناراحت و مریض شده‌اند یا ماشینشان مانده و یا آهن‌هایی را که زیر ماشینها گذاشته‌اند تا از شن بیرون بیاید به پایشان خورده و زخمی شده‌اند، با این ماشینها بفرستیم. هر کس را که استحقاق داشت، با آن ماشینهای فورد می‌فرستادیم. بعد از سه روز که آنجا بودم قرار شد حرکت کنم. گفتند
ص: 171
طیّاره حاضر است. گفتم: «من باید برای بستن احرام به نذر غسل کنم، به مأمورین بگویید مرا حمام ببرند که دیگر میقات نداشته باشم».
خیال کردم به حمام می‌روم و دوش می‌گیرم؛ ولی ما را به جایی مثل کاروانسرا آوردند، با دیوارهای کاه گلی خیلی ساده. چند پله بالا رفتیم، دیدیم اتاقی است و یک دانه پارچ و یک تشت و یک پیاله که توی تشت گذاشته‌اند، تا در آنجا در تشت بنشینیم و از پارچ آب بریزیم توی پیاله و بر سرم بریزم، بعد دست بکشم و به کمک دست آب را به همه سر و گردن و بعد طرف راست و چپ برسانم! این حمامی بود که به دستور ولیعهد برای من مهیّا کردند! شما درجه زندگی آن روز حجاز را از همین‌جا بفهمید. خلاصه در همان تشت و با پارچ و کاسه غسلی کردیم و بیرون آمدیم. بعد ما را به فرودگاه بردند و با هواپیمای دو موتوره به جده رفتیم.
صدر الاشراف (1)- امیر الحاج- در آنجا بود و گزارش تمام قضایا به او رسیده بود. بعضی از ایرانی‌ها که روانه‌شان کرده بودیم، قبل از ما به جده آمده بودند و به او گفته بودند که فلانی چنین و چنان کرده و هنوز هم آنجاست.
صدرالاشراف آمد و ما را به هتلی که خود در آن سکونت داشت برد. بعد خیلی اظهار تشکّر کرد و گفت: «مسافران به من گفتند که شما چه کرده‌اید.
حکومت هم به من تلگراف کرد و اطلاع داد که بعضی از ماشین‌های ایرانی در شن مانده‌اند و ممکن است عده‌ای در بیابان بمیرند». سپس اضافه کرد که «سعودی‌ها به من گفتند شما آمده‌اید و به ولیعهد مسائل لازم را گفته‌اید و او هم تمام وسایل را از آب و آذوقه و ماشین‌های قوی فراهم کرده است». به هر حال، خیلی اظهار احترام کرد و گفت: «اگر عده‌ای از مسافران در راه از تشنگی می‌مردند، من دیگر نمی‌توانستم تهران بیایم؛ چون به نام امیر الحاج آمده‌ام. آیا دولت و مردم ایران نمی‌گفتند امیرالحاج چطور نتوانست حتی برای آنها آب بفرستد؟!»
نهایتاً در این جریان به فضل الهی نه هیچ‌کس در آن بیابانها تلف شد و نه بی‌آب و غذا ماند. البته آذوقه داشتند و کم و بیش ولو دو لقمه هم که شده به یکدیگر می‌دادند، ولی آب مهم بود که در دسترس نبود و خوشبختانه فراهم شد.

1- محسن صدر، ملقب به صدرالاشراف از رجال و دولتمردان معروف دوره پهلوی بود. وی درسال 1250 شمسی در محلات به دنیا آمد. از ده سالگی به فرا گرفتن ادبیات عرب و علوم قدیمه پرداخت. در سال دوم مشروطیت وارد خدمات قضایی شد و به معاونت اول محاکم جزا منصوب گردید. در زمان سلطنت رضا شاه، درجات قضایی را پیمود و مقامات مختلف قضایی را عهده‌دار بود. در سال 1312 شمسی در کابینه فروغی وزیر عدلیه دادگستری گردید و پس از آن سه دوره نماینده مجلس شورای ملی از محلات شد. در سال 1324 به نخست وزیری منصوب گردید. در سال 1327 استاندار خراسان و در سال 1333 شمسی با سمت سناتور انتصابی به مجلس سنا رفت. در سال 1336 به ریاست مجلس سنا انتخاب شد و تا قبل از انحلال مجلسین در 19/ 2/ 1340 این سمت را داشت. پس از انحلال مجلسین، به ریاست هیأت مدیره موقت مجلس انتخاب گردید و بار دیگر به ریاست مجلس سنا برگزیده شد. در سال 1341 شمسی و در سن 91 سالگی درگذشت.

ص: 172
همه آنها به موقع اعمال حج را به جا آوردند و دیگر برای برگشتن عجله نداشتند؛ زیرا مطمئن بودند اگر ماشینها مجدداً در شن بماند، باز هم کمکهایی فرستاده می‌شود تا آنها را به کویت برساند.
در حرمین شریفین
از جده به مکّه معظمه رفتیم و مناسک حج را انجام دادیم. (1) پس از انجام مراسم حج به مدینه آمدیم. مرحوم آیت‌اللَّه سید محمد بهبهانی و مرحوم آیت‌اللَّه فیض هم که به حج آمده بودند، در مدینه بودند. جمعی از علمای بزرگ هم بودند. من چون خسته بودم، به شهردار مدینه به نام سید مصطفی عطّار گفتم: «چون ویزای عراق دارم، برای من بلیطی تهیه کنید تا با هواپیما به عراق بروم؛ زیرا دیگر نمی‌توانم با اتومبیل برگردم». شهردار گفت: بلیت نیست. دو سه روز پی در پی رفتیم و گفتند بلیت نیست.
در آن موقع ساعتچی هم مجلسی به مناسبت شب مباهله- 24 ذیحجه- تشکیل داده بود. مجلس در محل وسیعی بود که دور آن را سیم کشی کرده و بلند گو هم گذاشته بودند. بیشتر حجاج ایران و علما هم حضور داشتند. مأمورین دولت سعودی در مدینه هم خیلی توجه به آن مجلس داشتند.
چون شب مباهله بود، در منبر گفتم:
«مباهله برای این بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره نصارای نجران نفرین کند و آنها هم درباره پیغمبر صلی الله علیه و آله، تا عذاب الهی بر آنکه دروغگوست نازل شود» بعد آیه:
... فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنْ الْعِلْمِ ... (2)
را خواندم و گفتم که پیغمبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام و حسنین علیهما السلام را همراه برد، سپس افزودم: «هرکس هر کاری دارد، می‌خواهد آن را به‌وسیله متخصص‌ترین افراد انجام دهد؛ مثلًا اگر مریض دارد، می‌خواهد طبیبش بهترین طبیب باشد و چنانچه می‌خواهد ساختمان درست کند، می‌گوید بهترین مهندس باشد. در آنجا هم پیغمبر می‌خواست دعا کند. دعا نه پول می‌خواهد، نه مال و نه علم طبابت و نه مهندسی. دعا در پیشگاه الهی، صفای قلب می‌خواهد. قسم به خدای عالم اگر پیغمبر در بین مردها دلی از دل علی علیه السلام پاکتر سراغ داشت، او را برای دعا می‌برد.
اگر در بین تمام زنها دلی پاکتر از دل

1- در مکّه، ملک عبدالعزیز افراد متعین تمام بلاد اسلامی را شبی دعوت به شام کرد. این رسم هنوزهم هست. مرحوم صدرالاشراف و دو سه نفر دیگر از ایران هم دعوت داشتند. مرا هم دعوت کردند- ف.
2- سوره آل عمران، آیه 60؛ «پس هرکس با تو در مقام مجادله برآید، بعد از آنکه به احوال او آگاهی‌یافتی، با او بگویید و شما با فرزندان و زنان خود به مباهله برخیزیم و به درگاه خداوند التجا کنیم تا دروغگو و کافران را به لعن و عذاب خداوند گرفتار سازیم.»

ص: 173
فاطمه علیها السلام سراغ داشت، او را برای دعا می‌برد و در بین بچه‌ها اگر دلی پاکتر از دل حسنین علیهما السلام در نظر داشت، آنها را می‌برد. اینکه از میان همه اهل مدینه این چهار نفر را انتخاب نمود، خود دلیل بر اهمیت اهل بیت از نظر ایمان و صفای دل است ...».
در پای منبر سنی‌های مدینه هم بودند. بعضی فارسی می‌دانستند و بعضی هم مترجم داشتند. به هر ترتیب منبر آن شب تمام شد و من گفتم فردا شب توضیح بیشتری خواهم داد. بعد، از منبر آمدم پایین و به منزل رفتم. نیم ساعت بعد سید مصطفی شهردار خبر داد که فردا صبح طیّاره حاضر است و باید پرواز کنید! در واقع ما را از مدینه اخراج کردند، چون فکر می‌کردند که این مباحث ممکن است اثر خاصی در بین مردم بگذارد. این سفر جمعاً 56 روز به طول انجامید.
دوّمین سفر حج
دوّمین سفر حج در سال 1345 (خورشیدی) صورت گرفت. (1) مرحوم آیت‌اللَّه آخوند ملا علی همدانی (2)، مرحوم اخوی- حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج میرزا ابوالقاسم فلسفی- و جمعی از دوستان و بستگان هم با ما بودند. قرار شد طی مدت اقامت در مدینه، شبها در پشت بام هتل محل اقامت کاروان- فندق الزهراء- که مشرف به قبرستان بقیع بود، بعد از اقامه نماز جماعت به امامت مرحوم آیت‌اللَّه آخوند، منبر بروم.
چون این خبر در سایر کاروان‌ها منعکس گردید، بر جمعیت شنونده افزوده شد به‌طوری که خطر ریزش سقف پشت بام بود. لذا پلیس سعودی برای جلوگیری از هر حادثه ناگوار، تا حد ظرفیت نشسته اجازه ورود جمعیت به پشت بام را می‌داد و با نصب یک بلندگو به سمت خیابان، افرادی که بیرون از هتل اجتماع می‌کردند، سخنرانی را گوش می‌دادند. همچنین به مناسبت افتتاح «حسینیه محسنیه» در مدینه که توسط آیت‌اللَّه حکیم تأسیس شده بود، یک روز عصر نیز آنجا منبر رفتم.

1- در تقویم جیبی خود عزیمت به مکّه معظمه را با هواپیما 12 اسفند ماه 1345 ساعت نیم بعد ازظهر و تاریخ مراجعت را 9 فروردین 1346 ساعت 5 بامداد یادداشت نموده‌ام- ف.
2- آخوند ملّاعلی معصومی همدانی، از علمای معروف کشور و ساکن همدان بود. وی در سال 1313 قمری در «درجزین» همدان به دنیا آمد. در نوجوانی از محضر فضلای آنجا استفاده کرد. سپس به تهران آمد و از اساتید بزرگی چون آیت‌اللَّه حاج شیخ محمّد رضا تنکابنی، آقا میرزا محمود و آخوند ملا محمّد هیدجی بهره‌مند شد. در سال 1340 قمری به قم آمد و از درس آقامیرزا جواد ملکی تبریزی و آیت‌اللَّه حائری استفاده برد و به درجه اجتهاد نائل گردید. در سال 1350 قمری، حسب الامر آیت‌اللَّه حائری به همدان رفت و مدرسه آخوند و حوزه علمیه همدان را تأسیس کرد. تشکیل کتابخانه غرب و تجدید بنای مدرسه معروف به مدرسه آخوند از دیگر اقدامات اوست. او در روز جمعه 1 مرداد 1357 شمسی درگذشت.

 

http://miqat.hajj.ir

 

همت بلند و اراده قاطع مرحوم فقیه سبزواری برای حل مشکلات مردم

 

همت بلند و اراده قاطع مرحوم فقیه سبزواری برای حل مشکلات مردم


مرحوم پدرم آیة الله حاج سید صادق فقیه سبزواری فرمودند چند سال پیش برای خرید مقداری شیرینی ، وارد یکی از قنادی های بالاخیابان مشهد شدم . صاحب مغازه که نسبتا مسنّ بود با کمی دقت در چهره من سؤال کرد شما پسر فلانی ( آیة الله العظمی حاج میرزا حسین فقیه سبزواری ) نیستید ؟

پاسخ دادم چرا . گفت : خدا رحمتشان کند . پرسیدم خاطره ای از ایشان دارید ؟ گفت : من مشکلی با آستانقدس رضوی داشتم که به هیچ عنوان به درخواستم اعتنا نمی کردند . دوستانم توصیه کردند فقط با نامه و توصیه مرحوم آیة الله فقیه سبزواری ، قادر به حل مشکل خواهی بود .

با توجه به این موضوع که نه مقلد ایشان بودم و نه هیچ مراوده و رابطه ای با مرحوم آیة الله داشتم ؛ و نه ایشان مرا می شناختند ، دل به دریا زدم و خدمتشان رسیدم . با دقت و تبسم ، به مشکلم توجه کردند و حتی نپرسیدند ساکن کجایی و در چه شغل و حرفه ای ، اشتغال داری ؟ ، نامه ای به نایب التولیه همان وقت نوشتند .

روز بعد ، نامه را به آستانقدس رضوی بردم ، بدون چون و چرا و فوت وقت ، به یمن خط و مهر و امضای محترم ایشان ، به درخواستم رسیدگی کردند و از غمی چندساله رها شدم .

قناد اضافه کرد : سعه صدر ایشان و همت والایشان برای حل مشکلات مردم ، خاطره زیبایی شد برایم که هرگز فراموش نمی کنم و پیوسته از ایشان ، یاد خیر می کنم .

خدایش رحمت کند .


سید محمد فقیه سبزواری

شمارا به جدتان قسم ، این همه نامه سفارش برای ما نفرستید

شمارا به جدتان قسم ، این همه نامه سفارش برای ما نفرستید

یکی از کارهای همیشگی و منظّم مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزاحسین فقیه سبزواری ، نگارش نامه با خط خودشان برای مسئولان کشوری و استانی ، در جهت رسیدگی و حل مشکلات مراجعه کنندگان از هر صنف و طبقه بود و برای این کار ، توجه به هیچ ملاحظه و شأنی ، جز حل مشکلات مردم ، خصوصا طلاب حوزه علمیه مشهد و سایر شهرها ، نداشتند . مسئول دفتر و محرّر وکاتب و کاغذ نشاندار هم نداشتند .

بدون واسطه ، هرکس ، در هر مقام و سن و شغلی را ، بدون تشریفات و وقت قبلی می پذیرفتند و شخصا ، با دقت ، به مشکلات مراجعه کنندگان توجه می کردند و بدون هر قید و شرطی ، کاغذی معمولی و ساده ؛ و قلم را بر می داشتند و می نوشتند .

یکی از موارد که به مرحوم آیة الله فقیه سبزواری مکررا مراجعه می کردند ، بیماران و یا همراهان بیماران بودند که نوعا نامه سفارش برای بیمارستان امام رضا علیه السلام ( شاهرضا سابق مشهد ) می خواستند و معظم له بدون فوت وقت ؛ و هرگونه پرسش و پاسخی ، نامه را می نوشتند و عجیب است که حتی یک بار ، از این همه نامه نوشتن برای موضوعات و اشخاص و هدف های متنوع و زیاد ، احساس و اظهار کراهت و خستگی ، تا آخر عمر نکردند .

از جانب جناب آقای مهندس سید محمد فقیه زاده نقل می کنم که فرمودند :

به قدری مرحوم آیة الله فقیه سبزواری ، برای ریاست بیمارستان شاهرضای آن روزگار و امام رضای فعلی نامه سفارش بیماران را نوشته بودند که ریاست بیمارستان ، مرحوم آیة الله فقیه سبزواری را به جدشان قسم داده بودند که اینقدر نامه سفارش برای ما ارسال نکنید . ما خجالت می کشیم چرا که از طرفی ، اطاعت امر شمارا واجب می دانیم و نامه های شما برای ما محترمند و نمی توانیم بی توجه باشیم ؛ و از طرفی ، بودجه وامکانات ما محدود است و نمی توانیم پاسخگوی این تعداد از بیماران باشیم .


سید محمد فقیه سبزواری

ظرف های شما ، در جایی امن ، کنار کیسه گونی های ماست

ظرف های شما ، در جایی امن ، کنار کیسه گونی های ماست

 


پدرم ، مرحوم آیة الله حاج سید صادق فقیه سبزواری ، نقل فرمودند :

شخصی به ظاهر موجّه ، به پدرم مرحوم آیة الله العظمی حاج میرزاحسین فقیه سبزواری مراجعه کرده و اظهار داشتند مقدار قابل توجهی ذغال و خاکه ذغال تهیه کرده ، مایلم به وسیله شما بین فقرا تقسیم شود .

مرحوم پدرم چون زمستان ها ، بین طلاب و ضعفای شهر مشهد ، ذغال و خاکه ذغال توزیع می کردند ، از اقدام خیر این خیّر ، خوشحال شدند و فرمودند خدا به شما ، خیر و برکت عنایت کند . بیاورید تا تقسیم کنیم .

شخص خیّر اظهارداشت : چشم ! فقط ، چون مقدار کالای مورد نظر ، زیاد هست و حجم بالایی دارد ، نیاز به تعداد زیادی کیسه گونی دارم و در توانم نیست برای این حجم سنگین ذغال و خاکه ذغال ، ظرف تهیه کنم . دستور فرمایید حتی المقدور، کیسه گونی و امثال آن در اختیارم قرار گیرد تا پس از بسته بندی و بارگیری ، تقدیم کنم .

مرحوم آیة الله فقیه سبزواری ، دستوردادند هرچه کیسه گونی در منزل خودشان و منازل منسوبین و وابستگان بود جمع آوری کردند و حتی چادر رختخواب هارا باز کردند و در اختیار شخص خیّر گذاشتند که با اعتراض مرحوم همسرشان مواجه شدند که چادر رختخواب هارا ندهید اما چون موضوع تأمین سوخت زمستانی فقرا ، موضوع مهمی بود ، چادر رختخواب های منزل را هم دادند .

شخص خیّر تشکر کرد و محموله کیسه گونی ها و چادر رختخواب هارا هم با خود برد .

چند روزی گذشت و خبری از این شخص خیّر نیامد .

در منزل یکی از علمای همروزگار مرحوم فقیه سبزواری ، ظاهرا منزل آیة الله شیخ علی اکبر نهاوندی ، چند روز پس از این قضیه ، جلسه ای بود که مرحوم آیة الله فقیه سبزواری هم حضور داشتند .

به مناسبتی ، مرحوم نهاوندی ، با خوشحالی اظهار داشتند که به زودی ، بین طلاب ، ماست و کره ، تقسیم خواهیم کرد .

مرحوم فقیه سبزواری ، جویای ماجرا شدند . مرحوم نهاوندی فرمودند دیروز شخص دامدار خیّری به منزل ما آمدند و گفتند مقدار قابل توجهی پنیر و کره و ماست برای تقسیم بین طلاب در نظر گرفتم اما ظرف مناسب ، به اندازه کافی ندارم . ماهم در حدّ توان و امکان ، ظرف هایی را فراهم کرده در اختیارش گذاشتیم و منتظریم تا بیاید .

مرحوم فقیه سبزواری ، نشانی های شخص را پرسیدند . مرحوم نهاوندی پاسخ فرمودند .

مرحوم فقیه سبزواری فرمودند درست هست و قصه ذغال و خاکه ذغال و کیسه گونی هارا تعریف کردند و فرمودند منتظر نباشید . ظرف های شما ، جای امنی درکنار کیسه گونی های ماست !

 

سید محمد فقیه سبزواری

خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی

 

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

26 اسفند 1391

فخر مشهد

معرفی كتاب خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی

شناخت زمینه های وقوع مهم ترین واقعه ی تاریخ معاصر ایران، یعنی پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1357 به رهبری امام خمینی، مطالعه در مورد گروه های اجتماعی فعال آن رخداد به ویژه بررسی نقش كنشگران اجتماعی را می طلبد. روحانیون و علمای دینی از فعال ترین گروه های اجتماعی بودند كه حضور و نقش مهمی در صحنه داشتند.

شناسه ی كتاب
آقای دكتر محسن الویری كتاب خاطرات آیت الله سید احمد علم الهدی را با 280 صفحه گردآوری و چاپ اول آن در پاییز 1387 به شمارگان 2000 مجلد از طریق چاپخانه مركز اسناد انقلاب اسلامی تكثیر و وارد بازار كتاب گردیده است. این اثر از یك مقدمه و پیشگفتار در ابتدای كتاب، سه فصل(كه در هر فصل به دوره ای از زندگی وی پرداخته شده است) و اسنادو تصاویر در انتهای كتاب تشكیل شده است. خاطرات آیت الله سیداحمد علم الهدی از چندین نظر مهم و در خور توجه است:

نخست آنكه گزارش های زنده ی راوی از جزئی ترین وقایع، بسیار حائز اهمیت است؛ به طوری كه در برخی موارد، اطلاعات ارائه شده را نمی توان در هیچ منبع تاریخ نگاری و كارسندی یافت. دوم اینكه راوی به عنوان یك روحانی، چند مرحله تحصیلات حوزوی و . . . .

ادامه نوشته